جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۵

آدینه و مزاحم تلفنی ام - گیل آوایی



آدینه و مزاحم تلفنی ام
آدینه 29 بهمن ۱۳۹۵ - 17 فوريه ۲۰۱۷


می دانی!؟ باور بکنی یا نه من نمی دانم چرا او هر آدینه به من زنگ می زند. یک بار هم نشده که زنگ نزند. طوری شده است که دیگر بخودم قبولانده ام هر آدینه یک مزاحم تلفنی دارم. مزاحم تلفنی ای که دیگر به آن عادت کرده ام. می گویم  عادت کرده ام چون اگر زنگ نزند یا دیر زنگ بزند، تا وقتی که صدایش را در روز آدینه نشنوم؛ انگار یک چیزی گم کرده ام. یعنی نه اینکه براستی گم کرده باشم!، شاید بهتر باشد بگویم منتظرش می مانم. بله. منتظرش می مانم. منتظر که زنگ بزند!
اصلاً هم به این نیست که کجا باشم یا چه بکنم. می دانم که زنگ می زند. هر بار هم برایش توضیح می دهم اما ماجرای نرود میخ آهنین بر سنگ است. آخرین بار هنگامی که زنگ زد کنار آبراهی همراه با رفیقم قدم می زدم. قدم زدنی از آن دست که از دیو و دد ملول باشی و انسان آرزوت باشد. گل می گفتیم و گل می شنیدیم که تلفن زنگ زد. همیشه هم که زنگ می زند شماره اش نمی افتد یعنی نمی توانم بفهمم چه کسی زنگ زده است. دو سه نفر از دوستان فرهیخته ام هم همین جور زنگ می زنند و به هوای همانها هم جواب می دهم. هنگامی که او زنگ زد بخیال اینکه یکی از دوستان است جواب دادم. دیدم ای دل غافل آدینه است و حواسم نیست! و صدایش را که شنیدم برق از هزار ناکجایم پرید و همینطور که در خود شگفتی ام را بالا و پایین می کردم از این که حتی خارج از کشور هم به من زنگ می زند!، پاسخ دادم. بخودم گفتم: اینطور نمی شود! باید یک جایی جلویش را بگیرم. دیگر شده است یک پای ثابت روزهای آدینه ام. نکند او عادت کرده است به این بهانه به من زنگ بزند!؟ ولی..... نه! امکان ندارد مگر دیوانه است!؟ خوب وقتی سنگ مفت گنجشک مفت باشد بعید هم نیست!
اول بار که زنگ زده بود، به روال همیشگی یا شاید برخورد متداول و متمدنانه! صمیمانه و نیز مودبانه برخورد کردم یعنی بقول معروف خیلی تحویلش گرفتم. اینطور که به حرفهایش تا آخر گوش کردم. و دنبال راه چاره ای گشتم تا در چارچوبِ کاری و محدودیتهایی که داشتم، کمک  کنم.  می گویم محدودیت برای این است که مستقیم با هیچ ارباب رجوعی نباید تماس بگیرم بلکه هر تماسی باید از سوی اداره ی مربوطه باشد که با آن در ارتباطم. ولی با این یکی جورِ دیگر شده است. گاهی فکر می کنم همین برخوردم با او،  باعث شد که هر آدینه به من زنگ بزند. خوب، سرِ کارش بود و شاید هم خوش به حالش می شد یکی را هم سرِ کار بگذارد و من تنها کسی بودم که می توانست یا می خواست سرکار بگذارد! من از کجا بدانم!؟ شاید هم مصداق این بود که نیکی چو از حد بگذرد، نادان بد عادت می شود![1]
صدایی سالمندانه دارد. صدایی مهربان، آرام، صدایی که انگار کسی بخواهد کارش را خوب انجام دهد. کسی که می خواهد ساعت کاری اش، کاری کرده باشد. کاری که گویی وجدانش را هم آرام کند.  زنی سالمند بنظر می آید با صدایی سالمندانه که هنوز دل به کار اداری اش داده است.
اولها بنا به عادت شرقی ام هنوز، با احترام و حتی خیلی "نازش را بروم" پاسخ می دادم. بعدها که تکرار شد، کمی از آن حال و هوای شرم، احترام و محترم داشتن فاصله گرفتم و جدی تر شرح دادم که زنگ زدنش به من اشتباه است. باید از راه سازمانی که من با آن کار می کنم، با من تماس بگیرد و زنگ بزند.
ولی باز آدینه پسین تلفنم زنگ می زد و صدایش می آمد که هم خیالم خوش بحالانه می شد که سرانجام زنگ زده است!  و هم وا می ماندم از شرحهای تکراری که انگار می بایست یک پاسخم را در نواری، جایی، پر می کردم و با صدای تلفنِ او می گذاشتم  برایش پخش شود و از تکرار کردن آن راحت می شدم. حالا فقط به همین سادگی ها هم نبود و نیست! طوری شده است!  که بیرون از هلند هم به من زنگ می زند!
تازه فقط این نبود یعنی فقط تکرار یک مزاحمت روز آدینه نبود. فقط یک کار اداری نبود. از کارش می گفت و اینکه نمی داند چطور با او یعنی یکی از اربابِ رجوعش!، که من می بایست از نگاه او، مترجمش بوده باشم چه بکند. با مهربانیِ دوست داشتنی ای می گفت: باید کمکش  کنم اما نه او زبان مرا می فهمد نه من زبان او را.
و همین می شد که دل سنگ هم اگر بود!، آب می شد. ولی خوب مقررات  کاریم اجازه نمی داد مستقیماً وارد یک قرارِ کاری در یک پرونده می شدم. همه قرارها می بایست از سوی اداره ای باشد که در خدمتش بودم!
و کاری اش هم نمی توانستم بکنم یعنی دست من نبود و هر چه برایش توضیح می دادم انگار خوش داشت زنگ بزند و شاید کاری کرده باشد.  و من هم هر آدینه با تلفنش باید برایش توضیح می دادم.
و این تکرارِ یک چیز که هر بار در موردش هم توضیح می دهی یک جور خسته کننده می شود و همین شد که آخرش به سرم زد از شرش راحت شوم. وقتی آدینه ای رسید و او هم زنگ زد، گفتم:
- ببین همین  الان شماره ام را در پرونده ای که رویش کار می کنی پاک کن و من اسم شما و اداره ات را و آن که مرا با او در پرونده ات سر و کار گذاشته ای، به اداره مربوطه می دهم و می گویم  که شما هر آدینه در این رابطه مزاحمم می شوید! چندبار باید توضیح بدهم که شما مستقیماً نباید و نمی توانید با من تماس بگیرید!؟ چندبار باید بگویم که شما از طریق اداره ی مربوطه ام باید با من قرار بگذارید!؟ چندبار....

اما او حرفم  را قطع کرد و با همان آرامش و فروتنیِ سالمندانه اش گفت:
-         پس نمی توانی کمکم کنی!؟

ماندم جز تسلیم چه می توانم بگویم!؟
با این همه ته ی دلم یک جور ترس هست. یک جور بی قراریِ خوش بحالانه!، یک جور که حس می کنم چه خوب که روزهای آدینه او زنگ می زند. صدایش را می شنوم. هم او حس می کند که کاری دارد انجام می دهد و هم من حس می کنم که علی آباد هم شهر است!
امروز آدینه است. از صبح منتظر تلفنش هستم و او تا این لحظه زنگ نزده است. دلم می خواهد صدایش را بشنوم. ترسی در دلم جان گرفته است. یک جور نگرانم. بخودم می گویم:
-  نکند چیزی اش شده باشد نکند دیگر نباشد!، نکند......
بخودم نهیب می زنم:
-     خُل شده ای! زده است به سرت! آن وقت که زنگ می زد، خودت را می گرفتی حالا که زنگ نمی زند، این جور.......این آدینه زنگ نزد، آدینه ی دیگر حتمن زنگ می زند.

منتظرم.
یک هفته باید منتظرش باشم. شاید زنگ بزند. چه خوب می شود اگر زنگ بزند!


[1] سعدی: نیکی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر