پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۳

زبان خارجی و شاهکارهایم! - گیل آوایی



You are very welcome
فکر می کنم هیچ کسی بویژه ما ایرانیان نیست که خارج از کشور خاطره یا شاهکاری در رابطه با زبان نداشته باشد! من هم از این ماجرا جدا نیستم تا دلت بخواهد شاهکار کرده ام! شاهکاری که هنوز هم با یادآوری آن هم می خندم  هم اینکه چرایی اش را وا می مانم. راستش یکی از تبهایی که همیشه در جانم بوده یاد گیری زبان است. علاقه به زبان انگلیسی هم از زمانی شروع شد که اولین درس زبان انگلیسی را در کلاس اول دبیرستان تجربه کردم. و این تجربه هم برخورد بسیار تاثیر گذار دبیر بسیار خوبم آقای حریری بود و آن هم از وقتی شروع شد که اولین درس انگلیسی را در کلاس پس از تدریس آن، حفظی خواندم و تشویقهای دبیرم از آن پس، مرا براستی شیر کرد! آن شعری که حفظی خواندم فکر کنم این بود:
وان توو تای یور شوز*  one two tie your shoes
تری فور شات ده دور three four shut the door
فایو سیکس پیک آپ  ده استیکس five six pick up sticks
و الخ!
نمی دانم کسی یادش هست یا نه. به هر حال در دبیرستان امیرکبیر رشت یادم هست که سه دبیر زبان انگلیسی داشتیم، آقای بهزادی( با آن فولکس غورباغه ای اش!) و همین جناب حریری و دیگری که فراوان دوستش داشتم و یادش همیشه با من است، آقای اقتصادی بود. این آقای اقتصادی در مورد زبان انگلیسی خیلی به من پر و بال داد و من هم حسابی پرواز می کردم. برخوردش این جور بود که ورقه های امتحانی از مدارس دیگر را با خودش سر کلاس ما در دبیرستان امیرکبیر می آورد و مرا به پای تخته سیاه فرا می خواند و بخشهایی از گرامر یا درس مربوط به آن ساعت را برای کلاس شرح می دادم به نوعی کار او را می کردم و او خودش در حین تصحیح اوراق امتحانی، نیم نگاهی هم به کلاس و من داشت. همین برخوردها، انگلیسی را برای من  عزیز و دُردانه کرد!!!! زبانم طوری شده بود که جدای از شکار توریستها برای تمرین زبان، تدریس خصوصی هم می کردم و پولِ آن خوش به حالم می کرد!
یادم می آید  زمانی که ایران بودم، یعنی همان سالهای دبیرستان شاید!، می خواستم زبان آلمانی را هم یاد بگیرم اما وقتی کمی شروع به خواندن و یادگیری کردم، دیدم انگلیسی ام دارد خراب می شود!!!( ماجرای کلاغ و راه رفتن  کبک!!) به نفع انگلیسی، آلمانی را کنار گذاشتم و همینطور این زبان شد یار و غار من در خیلی از دوره های بعدی زندگی ام. اینها را که نوشتم پیش درآمدی ست تا دو خاطره از زبان در اروپای " من مرا قوربان" را بگویم.
تازه و برای اولین بار بود  از ایران جانم خارج شده و به اروپا آمده بودم. همه چیز آن برایم جالب و زیبا می نمود و خوش به حال هم! یکی از دوستان بهتر از جانم در بروکسل می خواست به من زبان فرانسه یاد دهد. چیزی بعنوان درس به من می داد و دستورات چگونه یادگیری و تمرین کردن هم. روزی، درس و تمرین را برداشته بودم و با تیپی بقول اینجایی ها "بیزنس کلاس!" رفته بودم پارکی نزدیک خانه دوستم در بروکسل و در هوای آزاد نشسته بودم و به جان درس و مشق زبان فرانسه افتادم! هوای افتابی و آسمان صاف و پارکی نیم وجبی اما آرام همه چیز را برای یک خوش به حالی آنچنانی آماده  کرده بود، سر به نوشته و جملات فرانسوی داشتم که یکی از راه رسید و کنارم نشست. یک "بونژوو یا بونژوق!!" گفت و من هم بال درآورده که می توانم به فرانسه جواب دهم یک "بونژوو" به اضافه یک موسیو( به عادت فرهنگی ما گیلکها!!) گفتم و سر به کار خودم داشتم که طرف شروع کرد به حرف زدن. من هم رو به او داشتم  و هر از گاهی نگاهی به کار خودم می انداختم. نمی دانم چقدر حرف زد ولی مدتی گذشته بود تا اینکه یک چیزی گفت و بعد هم نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. کمی مات و تعجب کرده به من خیره شد. فهمیدم که آخرین جمله ای که گفته باید چیزی از من پرسیده باشد و منتظر جواب است! هیچ هم نفهمیده بودم فقط از روی ادب به او نگاه می کردم و گوش می کردم! تا اینکه ناگزیر شدم چیزی بگویم. روی درس و مشقی که دوستِ  جان جانی ام به من داده بود، همان لحظه حفظ کرده گفتم:
ژوو نه پاقله پا فقانسه!Je ne parle pas français من فرانسه حرف نمی زنم!
طرف انگار فحش مادر خواهر شنیده باشد چنان خشمگینانه نگاهم کرد که شک کردم نکند این جمله ای که دوستم مشق داده یک فحشی چیزی بوده ولی هیچ کاری نمی توانستم بکنم! همانطور مثل ماست و صد البته طلبکارانه به او نگاه می کردم که بلند شد رفت!!!
این گذشت تا یک روز که در روتردام( هلند ) بودم. باز هم بقول اینجایی ها خیلی " بیزینس کلاس" پوشیده و شیک کرده، داشتم  کنار خیابان نگاه به اینجا و آنجا می کردم که یکی از راه رسید گفت:
هالو Hallo
من هم خیلی خوشرویانه گفتم:
های Hi
یارو شروع کرد به حرف زدن و میان حرف زدن دستش را گاهی به یک سمت خیابان تکان می داد گاهی به سمت دیگر و من هم هرچه سعی می کردم حتی یک کلمه از حرفهایش را نمی فهمیدم تا وقتی که صحبتش تمام شد، گفتم:
وات زخت اوو wat zegt u? شما چه میگید؟

این شاید تنها جمله ای بود که به هلندی بلد بودم! یارو دوباره شروع به حرف زدن کرد و همۀ آنچه را پیشتر گفته بود دوباره گفت با شرح و وصف بیشتر!. باز هم من هیچ نفهمیدم احساس کردم  گاو پیشم پروفسور است!!! مانده بودم چه کنم چه نکنم ناگزیر انگلیسی جان به دادم رسید گفتم:
ببخشید اقا ولی من هلندی بلد نیستم.  Excuse me sir,but I don't know Dutch

یارو طوری که میان آتش انداخته باشندش سرخ شد خشم تمام چهره اش را گرفت. مانده بود. کاملا درکش می کردم اگر فحشهای آنچنانی هم می داد حقم بود ولی چه کار می توانستم بکنم!؟ یارو دستانش را چنان از هم باز کرد که نگو!!! با صدای بلندی گفت:
Thank you very much!!!!

مانده بودم چه بگویم. همانطور که نگاهش می کردم گفتم:
You are very welcome!!!!!
.
* آنچه که از کتاب درسی سال اول دبیرستان( در زبان انگلیسی) یادم مانده  بخشی اش همان است  که در متن آوردم اما در اینترنت آواز کودکانه ای ست که متن چنین است:
 One, two, tie your shoe
Three, four, pick up the floor
Five, six, don't play tricks
Seven, eight, clean your plate
Nine, ten, start over again

که بود!؟ چه بود!؟ - داستان - گیل آوایی

نگاهش به لیوان آبجو بود و هزار خیال می شمرد. کسی غیر از  او در بار نبود. بارمن سر به کار خودش داشت. بطری های مشروب در قفسه پشت سرش صف کشیده، رویای شبانه را انتظار می کشیدند تا دستهای بارمن بسویشان دراز شود و مستی جانشان را در پیاله های نوش بادان خالی کند. فضای نیمه روشن بار  جان می داد برای نشستن و فکر کردن یا شاید انتظار هم.
دست به آبجو برد. جرعه ای نوشید. بی آنکه حواسش باشد لیوان آبجو را روی میز گذاشت. کفِ آبجو را از تارهای سیبیلش زدود. پیپ نیمه روشنش را دوباره گیراند. دودش را هوا داد. چیزی از پنجرۀ کنارش گذشت. شانه بالا انداخت. پُکِ دیگری به پیپش می زد که باز چیزی از کنار پنجره گذشت. چیزی که فکر کرد زاغ او را چوب می زند. به پنجره چشم دوخت. خبری نبود. همچون نگبهانی که چیزی کنجکاوی اش را چوب زده باشد و او را هوشیارتر کرده و به حالتی آماده باش در آورده باشد، به پنجره خیره شد. هر چه ماند خبری نشد. سمج و کنجکاو چشم از پنجره بر نگرفت. همه چیز یکنواخت و بی حرکت می نمود. نه کسی می گذشت، نه ماشینی می آمد یا می رفت، نه هایی بود نه هویی. یک زندگی مرده جریان داشت. بی حوصله پیپش را در زیرسیگاری گذاشت. لیوان آبجو را بلند کرد. جرعه ای نوشیده ننوشیده، دید چیزی از کنار پنجره گذاشت. بلند شد. با شتاب از بار بیرون آمد. به چپ به راست نگاه کرد. هیچ جنبده ای نبود. روبرویش فضایی از درختانی برگهاشان باخته،  تا آسمانِ دلگیر وُ پایین آمده قد کشیده بودند. نه پرنده ای می پرید، نه کسی از آن می گذشت. شانه بالا انداخت. بخودش گفت:>>> ادامه

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۳

می خواستم از گدابهار بگویم اما ......- گیل آوایی



می خواستم از  گدابهار  بگویم اما به جارو کونه خوردن رسیدم! می بینید!؟

گدا بهار که می رسید مانند این بود که از یک جدال با نداری و سرما و حتی قحطی پیروز در آمده باشی. گدا بهار با همۀ ناداریِ پس از زمستان، یک امید یک نوید یک بشارت یک زندگی تازه و دوباره یافتن بود. گدابهار فقط تر و تازگی خاک و آب و هوا نبود تازگی انسان بود. زایش دوباره و سر برآوردن دوباره از دل سرما و یخبندان و هزار درد بی درمان زمستانی بود که رمقِ تا آن زمانی را برای گذر از آن به میان آورده باشی و تمام کرده باشی. زمستانی که همۀ پستایی ها ( ذخیره ها) را تمام کرده باشی و چشم به طبیعت بی دریغ گیلان می داشتی با انبوه دست و دلبازانۀ باغ و درخت که خوشخوشانِ همۀ خانوارهایی می کرد که روزی شان به همین باغ و درخت و شالی بند بود. از همین گدابهار چانۀ زندگی زمستانی را بستن آغاز می شد و همه چیز از چرنده و پرنده و صد البته انسانِ آفریننده و ویرانگر! هم!، شکلی زنده و پویا می یافت. چرایی گدابهار نامیدنِ این دوره یعنی از پایان زمستان و آغازه های بهار هم بخاطر این بود که تا بر و باری از باغ و دار و درخت قسمت آدمی که پستایی ها را تمام کرده و در یک بی بر و باریِ آنچه که به آن وابسته بوده قرار گرفته، بشود، بی شباهت به چشم داشتن به همت و کرم و مهربانی و بخشش طبیعت نبود. دوره گداییِ انسان از طبیعت. دورۀ چشم داشتن انسان از زایش و بار دهیِ زمین. زمینی که دل به آن بسته ای و به  آن زنده ای. زمینی که میراث ماندگاری انسان است. کشاورز بی زمین کشاورز بدور از کشت و کار و تولید، مرده است. هیچ است. پیوند کشاورز به زمین و طبیعتی که در آن نفس می کشد، پیوندِ بودن نبودن است. از همین دورۀ گدا بهار شادیها نیز آغاز می شود. دست و دلبازی ها رنگ تازه ای بخود می گیرد. زمین و آب و خاک و هوا، نیروی تازه ای در جان آدمی می دواند. دوباره زایش و تولید و کشت و کار می آغازد. گذشته از میوه و سبزی باغ که فراوان بود و از حساب هم بیرون! یکی از دست آوردهای همین دوره یعنی گدا بهار به بعد، تا جایی که به بچه ها مربوط می شد! تخمه های خربزه و هندوانه و کدو بود. این تخمه ها را خشک کرده و انبار می کردند آن هم در کیسه های پارچه ای خاص! که گاه بر ستون ایوان خانه یا بر روی رف یا در یک گمجِ زندانی شده در یک گرَک( گرک نوعی سبدِ بافتنی از ساقه برنج است که دیگ گلی-گمج- یا هندوانه کدو خربزه را میان آن می گذاشتند و جایی می  آویختند)! یا به در و دیوار آشپزخانه و تلار آویز می شد و گاهان تعطیلی و بیکاری از درس و مدرسه و  حتی پیش از مدرسه!،بخصوص روزان و شبان بارانی، مشتی از همین تخمه ها در خکاره( تاوه یا تابه!) بو داده می شد و در جیب لباس کودکانه ریخته می شد. و اما مشکل از همین جا شروع می شد مشکلی که پیامد آن جاروکونه خوردن بود. جاروکونه = دستۀ جارو( جاروی معروف به جارو رشتی!) به این ترتیب که قسمت پهن جارو در دستان مادر بود و قسمت سختِ آن یعنی دستۀ جاور مانند چوب دستی ای که در دست برای کتک زدن باشد!، مانند هیولایی در هوا تاب می خورد و  دردآور بودن یا نبودنش هم به خشم مادر بستگی داشت و مهربانی اش که دلش نمی آمد کتکی آن چنانی بزند! و این جاروکونه خوردن زمانی بود که پوست تخمه ها را در اتاق یا ایوان یا در حیاطِ جلوی ایوان می ریختی! طوری که باید جارو می شد و صد البته کارِ زیادی برای مادر! و همین کار زیادی یا بیگاری! جاورکونه خوردن را در پی داشت!
نمی دانم کسی از هم ولایتی هایم یادی، خاطره ای از جارو کونه خوردن دارد یا نه!؟ اما من از این جارو کونه خوردن خاطره زیاد دارم البته نه از کتک و درد و این حرفها! بلکه از خنداندن مادر و تسلیم کردنش به گاهان جاروکونه خوردن! چون آنقدر دورش چرخ می زدم و از خوردنِ دسته جارو به من در می رفتم که مادر خسته می شد و سرش گیج می رفت و زمین می نشست و در حالیکه دستم را هنوز در دستش داشت! تهدید می کرد که باز هم خواهد زد اما تاکتیکِ چرخ زدن دورِ مادر کارش را می کرد و از تهدیدهایش نه تنها نمی ترسیدم بلکه دُور بر می داشتم و می گفتم اگه تانی بزن= اگر می توانی بزن!

پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۳ - ۱۳ نوامبر ۲۰۱۴

سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۳

ما به این روحانیت بد نکردیم! کردیم!؟ - گیل آوایی

داشتم دنبال پیشگفتاری می گشتم که برای مجموعۀ تازۀ شعرهای گیلکی ام نوشته بودم اما میان کارهای روزانه در بایگانی به این نوشته برخوردم. اینکه پیشتر در نوشته ای جایی از آن استفاده کرده باشم، یادم نیست هرچه هست با شما قسمت می کنم:
تا حالا شده جایی رفته باشید و به گونه ای اضطراری، موقتی سرکنید و هر چه که می شود تحمل کنید تا برگردید به خانه و کاشانۀ خودتان!؟ شاید خنده دار باشد اما وقتی که این جایی رفتن یا موقتی بودن یا اضطراری گذراندن یک جور زندگی موقتی یک جور زندگی که با دل خوش داشتن به اینکه تمام می شود و موقتی ست با اوضاع کنار می آیید، به خودتان می آیید می بینید این دیگر بلا موقتی ست بلا اضطراری ست! مگر می شود سی و پنج سال موقتی باشد!؟
باور کنید هنوز موقتی زندگی می کنم هنوز منتظرم چیزی اتقاق بیافتد هنوز انگار خوابیده ام و کابوسی را گرفتارم با حس بودن در کابوسی که تمام می شود و همه چیز همان می شود همه چیزی که بود یعنی از کابوس در می آیم!
تا حالا هزاران بار پرسیده ام که ما به این روحانیت بد نکردیم! نانشان دادیم جای شان دادیم. زندگی شان را تامین کردیم گذاشتیم از ما مفت بخورند گردن کلفت کنند نه غم خانه داشته باشند نه غم نان داشته باشند نه نگران آوارگی زن و فرزندانشان باشند! این چه روزگاری ست برای ما درست کرده اند!!! یک روز حتی یک روز تاکید می کنم حتی یک روز نشده یک جنایت نشود یک بی عدالتی نشود یک دزدی نشود یک حرمتِ حریمی شکسته نشود هر که که سرش به تنش می ارزید یا از کار برکنار کردند یا کشتند یا در به در کردند و هر که که مزدورتر ریاکار تر دو رو تر لمپن تر را میدان دادند و بر سرنوشت ما حاکم کردند. نه قاضی صلاحیت قضاوت دارد نه مدیرش صلاحیت مدیریت نه رئیسش صلاحیت ریاست! معیارها چنان شده که انگار رسوبات یک تاریخ عقب ماندگی، یک تاریخ جهالت یک تاریخ خرافه یک تاریخ مرگخویی را چنان از قعر جامعه بیرون کشیده و در همه زمینه ها رسوخ داده اند که دیگر نه اخلاق معنی دارد نه انسانیت معنی دارد نه راستی نه درستی نه شعور نه فرهنگی که در این قرن در این جای تاریخی از پی آنچه که جامعه به بهای جان هزاران انسان شرافتمند خود را رهانیده بود، معنایی دارد. چنان شده است که به راحتی اجازه می دهیم به ما دروغ گفته شود با آگاهی از ریاکاری اجازه می دهیم با ما به ریاکاری برخورد کنند گفته اند ( و به ما در این سالها هم ثابت شده!) که هر حاکمیتی، خواه نا خواه، فرهنگ خودش را به جامعه می دهد! مثلا یک حاکمیت فئودالی، فرهنگ و مناسبات فئودالی به جامعه می دهد، یک حاکمیت سرمایه داریِ صنعتی/مدرن، فرهنگ خودش را به جامعه می دهد و خلاصه یک حاکمیت دینی هم فرهنگ خودش را( ناگفته نگذارم که همۀ اینها طیفهایی از سرمایه داری اند!!!) و اما در این سی و پنج سالی که حکومت اسلامی بر سرزمین ما به هر شکل خونباری تحمیل شده، این است فرهنگی که به جامعه داده است. فرهنگی که در آن رذالت، کرامت است حقارت بزرگی و ریاکاری و دزدی و دروغ و چاپلوسی، اساس مناسبات اجتماعی در این حاکمیت!
و اما آدمی وا می ماند از اینکه روحانیتی را با نان و آب و حتی سفرۀ فقیرانه اش، تامین کند و همان بیاید چنان دماری از رزوگار آدم در بیاورد که آدمی را قرنها در تعفن فرهنگ همان دین و خرافه غرق کند!
براستی ما چه هیزم تری به روحانیت شیعه فروختیم که چنین روزگارمان را سیاه کرده اند!؟

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

تا بدانید که من به چه حالی این عکس را گرفتم!- گیل آوایی






تا بدانید که من به چه حالی این عکس را گرفتم! –کلن
نیمروز آدینه 17 اکتبر2014 از هلند راه افتاده بودم تا با دوستانی باشم که قرار بود مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران در تبعید را در دوره ای تازه سامان دهند و گپی آن چنانی که به گفتاوریِ باز هم آن! چنانی، نقشۀ راه کانون در این دورۀ تازه باشد. برنامۀ روز اول، بودنِ دوستان با هم و به عبارتی دورخیز برای نشست اصلی که  همانا مجمع عمومی باشد، در نظر گرفته شده بود. تا بجنبیم هوا رو به تاریکی رفت و وقت شام بود. اما پیش از اینکه ادامه دهم، بگویم که محل استقرار و برپایی مجمع عمومی را اسد جان سیف در مجتمعی بزرگ و همه چیز به راه، از پیش ترتیب داده بود که ساختمانی چند طبقه با همه امکانات از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در خود داشت. زحمت زیادی کشیده شده بود و می شد بی نگرانی از چیزی، خوش به حالانه هم فال داشته باشی هم تماشا. برای رسیدن به آنجا هم ماجرایش جالب است. جالب از این نظر که همۀ راه را بی هیچ بیراهه رفتنی طی کرده بودم اما خیابان یا محلی که مجتمع در آن بود، بی شباهت به آن معمای " پیدا کن راه خروجی"، نبود! و دستگاه راهیاب من هم در چنین نشانی هایی متخصص گفتن پی در پی "  If you can, Take a legal  U turn" "  است و صد البته پاسخ من که  You Turn! I don't……..! و خلاصه با دو دورِ دورِخود چرخیدن، به محل پارکینگ رسیدم و با دیدن حسین جان دولت آبادی، همچون ارشمیدس داد بر آوردم که یافتم! هنوز وسایل پسایلم را از ماشین برنداشته بودم که صدایی از جایی که نمی دیدم گیلکانه آمد هنوز داشتم دنبال صدا می گشتم که رضا جان بی شتاب از پشت ماشینی غافگیرم کرد. تا با رضا جان بی شتاب خوش و بشی کنم صدای حسن جان حسام با کلمات قصارِ دوست داشتنی اش از دور آمد. خلاصه رسیده بودم و دید و  بازدیدها کشیده شد به آنجایی که وقت شام رسیده بود. شام هم خورده نخورده تمام شده تمام نشده به یک سالنی راهنمایی شدیم که تا بنوشیم و بگوییم و بخوانیم. از کولۀ برخی دوستان از جمله حسن جان حسام شرابها در آمد و ویسکیهایی که پیش درآمد خوش به حالانه گفتن وُ خواندن و هوارهای رفیقانه بود. هنوز گپهای مهربان نعمت جان آزرم جمع را داشت به  جاهایی می کشاند که خیال پرواز دهی، آواز دلنشین چاردانۀ آزرم را یکی از دوستان سر داد و خلاصه گپ و آواز و خوش بحالانه گذراندن ما را به آن سوی نیمه شب پرتاب کرده بود و رفتن به اتاقهای خواب رسیده بود. گپی با احمد جان نیک آذر، ما را در اتاق نشاند تا اینکه صدای سیاوش جان آشنا به ردیف که آوازهای گاهگاهی اش در میان خواندنهای نوش بادانه، خیلی به دلم نشسته بود، آمد که یادم نیست چه گفت اما یادم هست که چیزی بخوریم چون خیلی گرسنه ام است! و لات بازی نیمه شبانه از همین جا شروع شد که احمد  جان نیک آذر به دادمان رسید و با راهنمایی او به ایستگاه مرکزی قطار شهر کلن رفتیم و کمرِ گرسنگی را شکستیم! رفتن به ایستگاه قطار و بازگشت از آنجا هم ماجرایی داشت که گفتنش، فرصتی دیگر می طلبد و صد البته شرح و وصفی بایسته، اما شیرین ترین گپِ این ماجرا، اشاره های گاهگاهی سیاوش جانِ آشنا به ردیف بود و زمزمه های گاهگاهی اش.
وقتی به اتاق خوابم رسیده بودم مست بودم. نه مستیِ هنگامۀ در اتاق و شعر و آوازهای جمعی بلکه مستیِ پس از آن مستی!
یکی از عادتهای بدِ من این است که جایم عوض می شود نه غذایم غذاست نه خوابم خواب! آن شب هم با آن ماجراها، امده بودم بخوابم اما با هزار جان کندن هم!، خواب به چشمم نیامد. ساعت حدود هفت صبح، ناگزیر از رختخواب در آمدم و تن به آبِ گرمی دادم که در آن حالت خیلی خوش  به حالم می کرد. پس از جانشورایی دلچسب، لباس پوشیدم و اتاق خواب را وا دادم. قهوه ای از دستگاهِ قهوه ساز گرفتم و به حیاط خلوتِ مجتمع رفتم. هوای بامدادی توش و توان تازه  ای به جانم دواند. آسمان داشت کم کم دل به ابری خاکستری می داد و خورشید را می رماند تا جایی بتابد که می بایست اما در این وقتِ سال دیدن انبوه گل و بیشه ای که دیوارِ مجتمع را شکل می داد، نگاهم را دزدید به درختی برد که شاخه هایش در آن سوی دیوار قد کشیده بود انگار تا آسمان قصدِ شاخ و شانه کشی داشت. به نگاه من خیلی دلبرانه آمد. دلبرانه وُ پر، شوری سرکشانه که محو تماشایم کرد. باز تلفن همراهم  به یاری ام آمد و این عکس را از آن چشم انداز صبحگاهی گرفتم
خلاصه یک عکس را تا با شما قسمت کنم، چرایی اش اینهمه چانه زدن از سوی من داشت تا بدانید که من به چه حالی این عکس را گرفتم!!!!

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۳

مراسم سیمین جان بهبهانی در شهر لایدن- هلند - گیا آوایی



مراسم سیمین جان بهبهانی در شهر لایدن- هلند
شب آدینه، 9 اکتبر2014 

دیشب به مراسمی برای گرامیداشت سیمین جان بهبهانی همراه با یکی از دوستان فرهیخته و گرامی ام رفته بودم. اینکه سیمین جان بهبهانی چه هست و چه کرد و اینکه مرگ برای کسانی همچون سیمین بی معناست، داستان دیگری ست و مشکلِ من و مایی چون من این نیست که سیمین های دیارم چه بودند و هستند و نیستند، بلکه مشکل جامعه و مایی ست که چنین حقیرانه و اندوهبار چه در زمان بودن و چه نبودن فرهیختگانمان برخورد می کنیم. فکر می کنم یکی از شناسه های هر مردم و جامعه ای، برخوردشان با فرهیختگان و نمادهای وجدان بیدارشان است و چقدر دردناک و غم انگیز است که یک از هزارِ گفته ها و حرفهایمان، در عمل برخورد نمی کنیم. آن که حاکم است برای بقای حکومتش همه را از دم تیغ می گذراند و هزار ریاکاری و جنایت روا می دارد و آن که بر آن حاکم است، اینگونه حقیرانه و اندوهبار با فرهیختگانش برخورد می کند.
مراسم گرامیداشت سیمین، دیشب،  از نگاه من بسیار حقیرانه، اندوهبار بود. نبودِ این گونه برخوردها، بهتر از بودشان است. سیمین جان بهبهانی فراتر از آن است که به چنین برخوردهایی باشد اما ماییم که ماهیت دردبار خود را در این برخوردهامان نشان می دهیم.
دلم خیلی گرفت. یاد اولین برخوردم افتادم وقتی خبرِ در گذشت سیمین جان بهبهانی را شنیدم.  همین را دوباره فریاد می کنم. با خودم نه با هیچ کس!
همین

سیمین جان بهبهانی هم رفت و راحت شد از این روزگار تلخ تلخ تلخ......
راحت شد از تهدیدهای هیولاهای حکومت اسلامی
راحت شد از تکه و پاره شدن این نویسنده آن شاعر
راحت شد از ضجه های آدینه های خاوران
راحت شد از خون گریه کردن مادر ستارها
راحت شد از این قتل آن قتل
قتل قتل زنجیره ای
وای که سیمین چه کشید سیمین ها چه کشیدند در این حاکمیت سیاه...... کور...... قاتل......... دزد!
راحت شد از یورشهای انسانسوز یک حاکمیت کوردل با اوباشان مزدورِ بی همه چیزش
راحت شد از یک صاحب زمان اقتدار اسلامی که حتی از سنگ قبر شاعر هراس دارد
راحت شد از ممیزی
راحت شد از سانسور
راحت شد از گفتن و گفتن و گفتن در گوش حشرات اسلامی
وای چقدر فریاد و چه دردآور است وقتی نرود میخ آهنین بر سنگ!
راحت شد سیمین
راحت شد از تهدیدهای هیولاهای اسلامی، نشست کانون نباشد انتخابات کانون نباشد کانون نویسندگان بی کانون نویسندگان......
راحت شد از زندگی در گورستان یک مشت مرده پرست
راحت شد از یاوه های یک مشت عمامه
راحت شد از ریاکاری یک تاریخ تبهکاران الله
راحت شد سیمین
همانطور که شاملو شد
همانطور که اخوان شد
همانطور که..........................

اگر در گور هم راحتش بگذارند!!!!
اما
آی
سنگ قبری بسازید که خشم همه دنیا بر هیولاهای اسلامی آوار شود وقتی به شکستن سنگ قبر سیمین می آیند!

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۳

انتظار- گیل آوایی



انگشتها به نُت
زخمه های انتظارند

آوازی گم
دلتنگی پرواز می دهد
پروانه وار
دل به دل نبودن
بیتاب

ثانیه ها
ساعتهای صبوری در گذر
گامهای خیال
هوار تریدند
تردید!

نگاهی به راه
آمد وُ شدِ انبوهی ست
بی آشنا!

2

دردی نیست
کاری تر از دردی
دور مانده باشی
بی های وُ هوی!

تنهایی بال گشودن
هنرِ پرواز است
بالهای اسیر
در چون و چرای هزاران تن
تنهایی را
دلتنگ بودن!
 .

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۳

" آری شود ولی..."، مجموعه داستانها و یادداشتهای گاهگاهی - گیل آوایی



 
یک اشارۀ پیشگفتارانه
مانند آدمی که حس کند یا دانسته باشد که دارد به آخرِ خطش می رسد، یکی از مشغله هایم با چنین حال و هوایی، مرتب کردن کارهای نوشتاری ام است همچون کسی که حرفی زده باشد و در پی آن باشد که حرفش شنیده شود، خود آستین بالا می زند و جانش را می کند! نه اینکه بازگویی حرفهایش زحمتی برای کسانی باشد که یاری یا یاوری او را بر دوش بکشند. بلکه کارش را تا آنجا که می تواند، خودش انجام دهد.
 بحثِ خوب یا بد بودن یا چه می دانم نشانه های پریشانفکری و آشفتگی های روحی و..... اصلا نیست. کمترین خوبی این حس آن است که آدمی از هر ثانیه، هر نفس کشیدنش حتی!، سعی می کند لذت ببرد.
اصلا می دانید!؟ وقتی چیزی که به اختیار آدم نیست چرا آنچه که به اختیارش است، را خراب کند!؟
به هر روی هر چه هست، چند داستان فارسی همراه با یادداشتهای گاهگاهی ام را در این مجموعه گرد آورده و پیش از اینکه در انبوه بایگانی کارهایم ناپدید شوند و به تیرغیب گرفتار آیند، منتشر کرده ام. یادداشتها را از آن نگاه در این مجموعه آورده ام که برخی از اصالت و حس بکری برخورداند و حیفم آمد جایی نگذارم تا باقی بماند.

با مهر
گیل آوایی
 اکتبر2014/مهرماه 1393
هلند

این مجموعه با فورماتِ پی دی اف منتشر و در سایت مدیافایر بارگذاری شده است. برای دریافت ( دانلود کردن) آن همینجا کلیک کنید

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

دیگر فسرده دل هوای تمنا نمی کند - گیل آوایی



دیگر فسرده دل هوای تمنا نمی کند
یاریِ بی کسی زیارِ پُر اما نمی کند

مرهم کجا وُ  همدمیِ کاسبانه ها
زخمین دلی که زخم خود حاشا نمی کند

دیگر زلالِ حسِ رفیقانه ها گذشت
با رسم این چنین که دل اغوا نمی کند

ویران شود دلی به ریا می کند صفا
دلمرده به که خواهش و اما نمی کند

نازم پیاله را که همدم جانانِ بی کسی ست
کو اشک مست را همه غوغا نمی کند

وقتی سخن نرود گوش کر چه سود
نازم دلی که قصدِ سخن ها نمی کند

دیگر مرا به یاری یار انتظار نیست
خوش باشد آن دلی که تمنا نمی کند

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۳

یک خاطره با چهار عکس - گیل آوایی

کنار دریای شهرم، یک موج شکنی ست که تازه بلندترش کرده اند و زیباتر هم. هر از گاهی صحنه های در ساحل این دریا جانم، دیده می شود که حال و هوای خاصی دارد. هر کدام هم با ایده های من درآورده ای که گاه وا می مانم از کج یا بد سلیقگیِ عکاس یا برنامه ریز آن صحنۀ بویژه عروسی! یک بار یادم هست که عکاس از عروس و داماد خواسته بود چمباتمه زده فیگوری برای عکس یادگار عروسی بگیرند اما تا عکاس تنظیم کند و عکس را بگیرد و جانِ بلب رسیده عروس و داماد را خلاص کند!، هم عروس هم داماد پس پسکی با آنجایشان نشستند روی آب که موجی بازیگوش سر بزنگاه هم رسیده بود!، بگذریم! اما پریروز غروب رفته بودم کنار دریا و دیدم که یک زیبارو، عریان نشسته است و یک "من مرا قوربان" هم تندا تند داشت از او عکس می گرفت حالا برای کدام مجله یا نشریاتِ مدل و تبلیغ وبازاریابیِ عطر و لباس و....... بود، نمی دانم. رفتم و قدم زدم و داشتم برمی گشتم که دیدم هنوز آن زیبارو با شورت سیاه خیلی آن چنانی روی ماسه دارد راه به راه فیگور می گیرد و عکاس هم بی امان دارد عکس می گیرد. رویم نشد آشکارا از آن صحنه عکس بگیرم و از طرفی هم دلم نیامد از کنارش بی خیال و نادیده و بی ثبت بگذرم. خلاصه تلفن جانِ همراهم را روی دوربین عکاسی گذاشتم و میان دست، طوری که انگار نه انگار باشد!، چندتایی عکس گرفتم. وقتی بخانه آمدم و دانلودشان کردم این شد که می بیند ولی یکی از این عکسها جور دیگری شده انگار تلفن همراهم باز ویر هنرنمایی اش گرفته بود و بی اطلاع من شاهکار کرده بود!!! باور کنید خودم هم نمی دانم چه هست و چه شد که این عکس گرفته شد. هر چه هست هنرنمایی تلفن همراهم هست در میان دستانم که داشتم دزدکی از آن صحنۀ حرفه ایِ آن چنانی عکس می گرفتم!
 

یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۳

عاشقانه - گیل آوایی



شکوهِ شعرهای پر شکوه را چشیده ام
بسیار
بسیار
مست!

شورِ همه ترانه ها
آوازها
آواهای مهربانِ حتی لالایی!،
آه
نبوده شوق شنیدن
وقتی نجوای تو بود
هنگام که گفتی
دوستت دارم عشق من!

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۳

فانتزی - داستان کوتاه - گیل آوایی



 فانتزی
داستان کوتاه
گیل آوایی
یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳ - ۲۴ اوت ۲۰۱۴

از دور می آمد. خرامان، زیبا. زیبا.......زیبا بود. خیلی زیبا. شاداب و سرخوشانه می آمد. افشانِ موهایش در باد چنانش می نمود که گویی دست در دست باد وُ پرنده وُ آفتاب می رقصد.
گذری بی پیچ و خمی او را به من می کشاند یا مرا به سوی او می برد. آرام وُ رام وُ دلبرانه، دل می برد وَ می خرامید وُ می آمد.
محو تماشایش، ناباورانه چشم به هر گام کرشمه وارش دوخته، هزار تردید می شمردم.
- این از کجا پیدایش شده است!؟. چه شاد و سرخوش می آید! مرا از کجا می شناسد! تا کنون کجا بود!؟  
از دور چونان نوری که هرلحظه درخشان و درخشان تر بشود، نزدیک می شد. می آمد. تردید چنان بود که گویی  غوغایی به هر گامش برپا می شد.  چنانکه سواری، سوارانی به تاخت رفته باشند و چنان دنیایی از غبار برخاسته باشد که حائل تو در پهنه نگاهت باشد.
می آمد غوغایی با خودش می آورد. چونان عروسی که دامن گسترده را پشت سرش تا بینهایت نگاه آدمی گسترانده باشد. تردید و ناباوری بود و یک گستره زیبایی که مجال هیچ اندیشه ای نمی داد.
 آن همه زیبایی از کجا پیدایش شده بود!؟
از دور می آمد. نزدیک و نزدیک تر می شد. کم کم، آرام ارام! همچون نگاره زیبایی که پرده ای آرام از آن بر کشند، به هر گام که نزدیک می شد، آشکارتر می شد. چهرۀ شادش، شکفتن گلی با آفتاب می نمود که لحظه لحظه با روشنای خورشید باز و باز تر می شکفت.
راه باریکه ای را می رفتم. یک سوی این راه دریا بود. یک کنارش رود و کنار دیگرش دشتی سبز تا بینهایت نگاهت. گاه گاه پرنده ای از این سو به آن سو پر می کشید. آبِ رودخانۀ کنارۀ راه،  با واتابی آبیِ آسمانِ آبی، چونان ابریشمی که بگسترد، درخشان وُ شاد وُ زیبا سینه گسترده بود. سکوتی سرشار از شور و شوق و سرزندگی، همۀ آدمی را سرشار می کرد.
تنها صدای این سکوت، پرندگانی بودند به فریادِ هر از گاهی که  بر روی آب، بر هم منقار و بال می کشیدند. هر از گاهی پرنده ای به شتاب چنان پرکشان دنبال پرنده ای دیگر پر می کشید که صدای فریادش همچون سوپرانوی ارکستری می نمود که سنفونی این همه را می نواخت و صدایش را دل می داد. آبیِ آب رودخانه در هم آمیختگی آفتاب و چمنزارِ تا گسترۀ یک دنیا خیال، رنگی شفاف تر از خرامان او را گام به گام نقش می زد. و او می آمد. از دور می آمد. نزدیک می شد. نزدیک... نزدیکتر.
ناباورانه چشمم به او بود و نزدیک می شدم. تردید وُ خیال از یک سو، ملموسیِ واقعیتی که از دور عریان می کرد، مجال هیچ حرکتی نمی داد جز به تماشایش بودن و کشیده شدن!؛ چنانکه گویی جاذبۀ همۀ دنیا را جمع کرده باشند و ترا به سوی خود بکشند، کشیده می شدم. اختیار هیچ چیزم نبود. نه ماندن! نه اندیشیدن! نه حرکتی! نه ایستایی! هیچ! جز کشیده شدن به سوی او که از دور می آمد. نزدیک و نزدیک تر می شد.
چهره اش نمایان و نمایان تر می شد. موهایش رقصان در باد، شادی یک بهار شادابی را در او می
دوانید.
خنده هایش به هر گام دلبرانگی همه دنیا را عریان می کرد. چشمانش! وای چشمانش... چشمانش آه  همتایی نداشته تا قیاسی بشود کرد. در رقصِ مستانه موهای افشانش، گاه گاه نگاهش می درخشید و گاه خنده اش که حسِ بی امان آغوشش در جان آدمی آتش به پا می کرد.
خرامانِ گامهایش به کرشمه های دلنشین اندامش، شورِ خواستنِ سراز پا نشناختن در جان آدمی می دواند. تردید، تنها هیمه آتشی بود که یک دنیا بی قراری می آشوباند. تنها نتِ آزار دهنده این شورِ خواستن و شوق یک دنیا آواز سرخوشانه بود!
میان این همه در آمد وُ شدِ هر از گاهیِ این باریکه راه که از سنگ صدایی هست و آنان را نه، او چه کار می کند!؟ از کجا پیدایش شده است!؟. تردید وُ ناباوری، آشوب امانبُرانه ای بود که هیچ کاری اش نمی شد کرد در واقعیت آنچه که چشمانت به تماشا بود و به شوق می نگریست. هم  او که چنان خرامان و دلبرانه از دور می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد.
دور، نزدیک وُ فاصله کم وُ کمتر می شد. همۀ او در پهنه نگاهت ملموس و خواستنی پیدا بود. خنده هایش، نگاه پرشور و دلبرانه اش، صمیمی و مهربان، چنانکه همۀ عمر را می شناخته ات، شاداب و سرخوشانه می خندید.
نزدیک شده بود. نزدیک.... تا فاصله چند گامی که برداری و در آغوشش بگیری. ماندن وُ تردید وُ ناباوری وُ سوالی که به سنگینی کوهی بر همه جان وُ جهانت آویزان باشد. حسی که بخواهی بدانی مطمئن شوی! بخواهی ناباوری ات را برای همیشه پشت سر بگذاری و با همه شوقت در آغوشش بگیری! در این میانۀ پر آشوبت، شاخ و شانه می کشید.
نزدیکِ نزدیک شده بود. چیزی نمانده بود.
-نه! تردید چه!؟ دست از هم باز کنم در آغوشش بگیرم. آغوش! آن همه کرشمه و ناز و دلبری!

آه خوشبختی همه دنیا به یک باره رسیده بود! نهیب زنان اینکه!:
-         حماقت است اگر کاری نکنم. حماقت است دست از پا کوتاهتر بمانم.
این پا آن پا کردن نفسگیر، تردید تردید و باز:
-     نه. دست باز کن. احمق نباش! هایی بگو! پاسخِ آن همه ناز و دلبری را بده. ببوسش! در آغوشش بگیر و یک پای این سنفونی پر نقش و نوای طبیعت باش. دست باز کن بجنب احمق! شانس بک بار در خانه را می زند. بگیرش. بقاپش! پیش از اینکه از دستت برود. بروم!؟ نروم!؟ دست دراز کنم!؟ نکنم!؟.  بروم!.... بروم!... بروم.............  
نا گاه صدایی از پشت سر آمد. رو برگرداندم. جوانی پرشور با شوقی وصف ناشدنی دوربین به یک دست داشت عکس می گرفت و دستی دیگر به گونه ای که آغوش بگشاید، می گفت:
هوی لیفرد Hoi lieverd
سلام عزیرم

چنان بهم ریخته و وا رفته!  واماندم از این همه که رفت، گویی دنیایی کارتنی را بوده باشم و به ناگاه شکلکی نا بهنگام بیاید و همۀ فانتزی ها را پاک کند!
همین!

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۳

"به من چه" - داستان کوتاه- گیل آوایی



"به من چه"
گیل آوایی
پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ - ۲۱ اوت ۲۰۱۴

آشناتر از آن بود که ذره ای تردید می داشتم. خودش بود. می شناختمش. سالها می دیدمش. همه چیزش برایم آشنا بود. راست راست ایستاده بود و به من خیره شده، نگاه می کرد. نگاهش با من حرف می زد. حرفها داشت. انگار ناگفته هایم را می گفت. مانده بودم. کجا دیده بودمش!؟ از کجا می شناختمش!؟ چقدر به من نزدیک می نمود!
سر گرداندم. چرخی زدم. دست در کیفِ آویز به شانه ام بردم.  بطری را در آوردم. جرعه ای دیگر نوشیدم. پرنده ای سراسیمه وار جوری که به تیر غیب دچار شده باشد از فراز تا آن سوی نگاه من، پایین آمد و میان شاخه و برگِ انبوه درخت پنهان شد. برگها به گونه ای که چنگی نا بگاه آرامششان را بهم بزند، آشفته، پریشان جابجا شدند. پرنده میانشان گم شده بود. به نگاه من نمی آمد. تکه ابری آرام و رام بر بال باد می رفت.
آهی کشیدم. بطری در کیف گذاشتم. با پشت دست، مانده های بر لبانم را پاک کردم.  خیره به او نگریستم. همانجا ایستاده بود. باز ویرم گرفته بود بیاد آرم کجا دیده بودمش. خودش بود. نا آشنای همه چیزآشنای من بود. مگر می شد کسی را تا این حد بشناسم و ندیده باشم!؟ مگر می شود دورِ دور باشد کسی و تا این حد نزدیک هم!؟
وا رفته این پا آن پا کردم. شانه بالا انداختم. دستی به سر و روی خود کشیدم. بی آنکه بخواهم باز چشمم به او افتاد. همانجا ایستاده بود. چشمانش از من می گفت. وا مانده با خود تکرار کردم:
- از کجا می داند! من که هنوز حرفی با او نزدم!؟
ولی می شناخت مرا. خوب هم می شناخت. نگاهش همه چیز را هوار می زد. نگاهش می کردم. وارسی اش می کردم. کنکاش بیهوده ای را نگاه به نگاه می شمردم.
کسی از کنارم گذشت. تنه ای به من زد. یا شاید سنکندری رفته بود و ناخودآگاه تنه اش به من خورده بود. کمی جابجا شدم. چیزی گفت. نفهمیدم. سری تکان دادم. چه فرق می کرد فهمیده باشم چه گفته بود. تازه منتظر هیچ حرف و پاسخی از سوی من نمانده بود. رفته بود. برای من هم فرقی نمی کرد. انبوه آدمها در آمد وُ شد بیگانه وار این شهر شاید هزاران بار به یکدیگر تنه می زنند. چیزی به رسم عادت یا باید، می گویند. بی آنکه بدانند. بی آنکه بشناسند. بی آنکه حتی بخواهند بدانند یا بشناسند، چیزی می گویند و از هم دور می شوند. بیگانه انسانِ آشنا. آشنای بیگانه. بیگانگی دست گردانِ انسان برای انسان است. رسم بیگانه ای ست هرکه با خود دارد. چه شهر غریبی! چه انسان غریبی!. چه غریبانه ای، چه بیگانه ای، انسان از انسان ساخته است!
به خود نهیب زدم. به من چه! من که از ............واژه ای نیافتم. همه اش از همین جا شروع می شود. همین "به من چه"! چه تکیه کلام وحشتناکی ست. چه هولناک است " به من چه"! همین " به من چه" خشتِ نخستِ بیگانگیِ ما آدمهاست. مگر می شود  " به من چه" تکیه کلام مکرر آدمها باشد و به خوش و ناخوش هم آشنا باشند!؟ هم دردی و هم آشناییِ انسان با انسان با همین " به من چه" ویران می شود. انسان با چنین رسم و عادت بیگانی، آشنانی اش را همچون خودارضاییِ انسانی با انسان به دوش می کشد. کاش می شد " من " را انسان می باخت! زیباتر بود.
وا دادم. بحث بیهوده ای بود. تکرار در خود چه  دردی درمان می کند! چه مرهمی بر زخمی می نهد وقتی فراتر از خود  نباشد. وقتی مخاطبی غیر از خود نداشته باشد.
گاه باید فریاد کرد. فریاد. فریاد چنانکه گوش شهر کر شود از فریادهایت تا شاید برای رهایی از آن هم اگر شده فریادت را بشنود. وگرنه در بیگانگی خفه شدن است و فریادهای درون را وا خوان کردن!
دهانم خشک شده بود. تلخی آزار دهنده ای دهانم را پر کرده بود. دست در کیف بردم. جرعه ای دیگر سر کشیدم. کسی نبود. پیاده رو بود وُ من بودم وُ یک شهر بیگانه آشنا. همچون او که به من زُل زده بود وُ وا نمی داد!. نگاهش کردم. به هزار فریاد بخود می گفتم که می شناسمش. اما چرا تا کنون این آشنای بیگانه را نشناخته گذاشته و  گذشته بودم!؟ همه چیزش آشنا بود. همه چیزش را می شناختم. از سر تا پایش را ورانداز کردم. ایستاده، راست قامت با نگاهی که سالهای سالِ مرا وا می کاوید و می دانست.
شانه بالا انداختم! اما نه.  نمی شد از آن دل بکنم. چطور این همه آشنای من، بیگانۀ من است!؟ مگر می شود!؟ وا ماندم. دل به دریا زدم بروم با او حرف بزنم با او آشنا شوم. به سمت در رفتم. باز کردم. داخل سالن بزرگی پر از خالی بود. سکوت تنها آرای آن بود. هیچ چیزش به آن نمی مانست که او را در آن می نگریستم.
وا مانده، قدم پس گذاشتم و در را بستم. به پیاده رو برگشتم. مقابلش ایستادم. خیره به هم زل زدیم. هزار حرف در نگاهش بود. دست در کیف بردم. بطری را در آوردم. جرعه ای دیگر خواستم بنوشم اما چیزی در آن نمانده بود.
بطری خالی در دست، همچنانکه تلخی دهانم را مزه می کردم، به او چشم دوختم. برابرِ من ایستاده بود و بطری خالی در دست. نگاهش به نگاه من گره خورده بود.

تمام

دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

شبانه - گیل آوایی



دهانهای هاج و واج
باز
نگاههای حیران
مات
مشتها بر سنگ
انگار
سنگها فریادند
فریاد
خشمِ این همه بی فریاد
بی راهه سر به زانوی اندوه
سوگوار
آه
اشکها سیلابی شاید
خشم وُ سنگ بشوراند
باری
مرگ یک بار
شیون یک بار

ویدئویی با خواندن خاطره داستانِ نگاه مادر همراه با تصنیف بسیار زیبای شب جدایی با صدای زنده یاد قوامی

جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۳

کوچولو کوچولو کجایی - بی حوصلگی کودکانه و..... - گیل آوایی



ریش زده بودم و داشتم صورتم را می شستم و با یک حالت خنده داری می خواندم کوچولو کوچولو کجایی چرا پیش من نیایی.... و تصویر بچه و مادر و خانه ای در یک روز تکراری و بی حوصلگی به ذهنم آمد.
خانه ای را تصور کنید که در حیاط آن مادری سرگرم شست و شو و کارِ خانه است و بچه ای هم که تنها فرزند خانواده است در حیاط خانه با اسباب بازی هایش مشغول بازی ست. بازی و اسباب بازی هایش برای او تکراری و تکراری تر می شود. با این اسباب بازی حرف می زند، سر آن اسباب بازی داد می زند، این اسباب بازی را کنار می زند با آن یکی می خواند. همینطور نجوا وار با خود چیزکی زمزمه می کند. مادر سر به کار خود دارد و بچه هم همینطور. آرام آرام زمزمه های بچه بلند و بلند تر می شود:
کوچولو کوچولو کجایی
چرا پیش من نیایی
تو که مثه من بچه ای
پس چرا تو کوچه ای
کوچه که جای بازی نیست
بابا  و مامانت راضی نیست
کوچولو کوچولو.........

و بی حوصلگی و تنهایی بی قرارش می کند، عاصی اش می کند، چنان به خشمش می آورد که داد می زند: کوچولو!!!!! کوچولو!!!!!!! کجــــــــــــــــــــــــــایی!!!!!! چرا پیش من نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و صدای مادر در می آید:
چه خبرته بچه!!! چرا داد می زنی! آروم تر!

و بچه هم نگاهی بزرگسالانه به مادرش می اندازد! که یعنی تو کار خودت را بکن مگر من کاری به کار تو دارم!؟ اما حرف شنو و مهربان صدایش را پایین می آورد:
کوچولو
کوچولو
کجایی
چرا
پیش
من
نیایی
تو
که
مثه
من
بچه ای
پس
چرا
توو
کوچه ای

و مادر حوصله اش سر می رود. می آید به او ترانه دیگری یاد بدهد اما تنها ترانه ای که به ذهنش می آید این است:
رفتم توی آشپزخونه
دیدم غذا فسنجونه
هی خوردم وُ هی خوردم
مامان اومد بالا سرم
با ملاقه زد تو سرم
آخ سرم
آخ سرم

بچه به مادرش کمی نگاه می کند. نگاهی که مادرش را بخنده  می اندازد و با همان خندیدن به نشانه اینکه همین ترانه را فقط بیاد آورده، نگاه نازدادن مهربانانه ای به بچه می اندازد و بچه سر پایین می اندازد و به بازی اش با اسباب بازی ها ادامه می دهد و زمزمه ترانه اش را با تُن خیلی دلبخواه! به گونه ای که دیگر از مادرش حساب نمی برد:
کوچولو کوچولو کجایی
چرا پیش من نیایی
تو که مثه من بچه ای
پس چرا تو کوچه ای
کوچه که جای بازی نیست
بابا  و مامانت راضی نیست

و مادر زمزمه کنان طوری که خودش می شنود می گوید:
آخه بچه جان از این ترانه خسته شدم! یه چیز دیگه بخون!