شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۵

پیالۀ آخر - گیل آوایی

0

بی قراریِ یک فریاد در گلو!
پیاله ای در دست
پرده پرده 
مستیِ بی پرده 
ساز می شود،
هوار یک جنگل سکوت در من!
آرام آرام
دل می دهم باز
پوم
تاک
پوم
تاک
تنهایی غریبی می شمارم
خلسۀ این نا آرام،
آه!، پیالۀ آخر است
آخر
مستِ من!

1
 


تا دیوانگی
یک تلنگر فاصله!
و دیوانه ای که فکر می کند دارد دیوانه می شود!
پارادوکس غریبی ست
یک سکوتفریاد
زخمه ای
که دل می برد دیلمانی!

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۵

تنهایی - گیل آوایی



واخوان غریبی ست
آوازهای تنهایی
بر بال باد.

واگویه می کند گویی
پرنده ای
به فاصلۀ یک هوار پرکشیدن.

منِ مرا می کشم
بسان قطاری دوردست بی صدا!

خورشید به ایستگاه شب رسیده است
ومن در راهم
هنوز!

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۵

حصیر شوران - گیل آوایی

 
حصیر شوران
گیل آوایی
نیمه شب 26 آگوست 2011
نیمه شبی بی خواب و هزارخیال بود که شب یکی از سیاهترین چادرهایش را بر سر شهر گسترده بود. نه از ماه نشانی بود نه از ستاره یا سوسویی که بشود از دل تاریکی راه به جایی برد.
باران، بی امان چنان باریدنش گرفته بود که آدمی وا می ماند از اینهمه دست و دلبازی در این گوشه از جهان وقتی گوشه ی دیگر قطره ای از آن را زمین له له می زند و هر چرنده و پرنده ای حسرتانه چشم بر آسمان بی ابر دارند.  
پنجره ی گشاد و تا یک آغوش دلبخواه، نگاه مرا تا عمق شب تاریک می رماند، دامنه ی خسیسانه ی فلزی آن، داشت سنفونی باران را موزون و دلنواز هوار می کرد.
دل به قطره قطره باران داده بودم که از شیشه پنجره از بالا تا پایین می سُرید و به هیبت ماری دراز وُ خزنده بر شیشه پنجره نقش گرفته بودند و نور ِ مونیتور لاپ تاپ هم مانند نور افکنی در آن تاریکی نور افشانی می کرد، سوسویی به قطره های باران می داد و خیال ویرش گرفته بود دوباره پرواز کند چونان که گویی در بلندای رودخانه ای از دیار در آن سالهای دور خوابیده ام و خواب می بینم نوجوانی ام را که در تابستان بی درس و مدرسه، همراه مادر چندتایی حصیر تا شده بر سر،  پا به پای مادر که چندتایی حصیر همراه با یک تشت لباسهای ناشستۀ خواهر و برادر و پدر، بر سر خود داشت، به سوی حصیرشوران، که بخشی از رودخانه ی دراز شهرمان بود، می رفتم تا مادر بشورد، من نیز مانند یالانچی پهلوان، ادای پهلوان ِ خانه که براستی هم زیباترین خصلتهای پهلوانی را داشت، در آورم.
پابرهنه بودم من و مادر هم. زمینِ نرم و همیشه علفزار ِ دیار، سختی پای برهنه را می گرفت و هر از گاهی نرمای آن آزردگی پا از پیاده رفتن ِراه دراز را می زدود و کف پایم را نوازش می داد.
چونان غولی قامت فراز و صورتی زمخت و سیاهی ِمو باخته، که رشته های سفیدش خبر از رفتن نیم قرن را گوشزد می کرد، ایستاده بودم و به تماشای کودکی ِخود، لذت شوقی وصف ناشدنی را می چشیدم.
مادر سخت به شستن لباسها مشغول بود و من نیز در لابلای نگاههای هشدارگونه اش، بازیگوشی می کردم. گاه پرنده ای را می پراندم و گاه گوساله ی جست و خیزکنان را می هراساندم با تکه چوبی که از آب برگرفته بودم.
لباس شسته را از مادر می گرفتم و روی علفها می گستراندم تا خشک شود. گاه دلخوشانه به داخل رودخانه چنان می رفتم که رکابی و شلوارک ِتنبان مانند من که دستدوز ِ مادر بود، زیر آب می رفت و سر و گردنم بیرون آب تماشایی می شد وقتی که آب به دهانم نزدیک می شد.
در فاصله ی بازیگوشی ِ بی اندازه و نگرانی های مادر که نگاهش یک لحظه از من بر گرفته نمی شد، لباسها شسته شدند و حصیرها هم. زمان حمام کردن من رسیده بود با صابون زیتون رودبار که مادر همیشه در لباس شستن و جان شوران( حمام کردن) از آن استفاده می کرد. صابونهایی که دوست مادر با خود می آورد گاهانی که از رودبار به دیدن مادر می آمد.
خود را می نگرم. با همان هیبت غولی که کودکی اش را می نگریست. دستها از دو سو رها کرده و چشمهای حریص به حصیرشوران داده بودم که آب آن ابریشمین می رفت و هر از گاهی کولی( بچه ماهی) جستی می زد و خبر از درون آب می داد که هستند.
خود را می نگریستم دستی در دستان مادر به بخشی از حصیر شوران برده می شدم که آب از شانه و گردن من فراتر می رفت و حتی از سر می گذشت اما مادر یادم داده بود که لی لی کنان سر را بیرون آب نگاه دارم.
آن وقت! تماشایی می شدم که پاهایم در می رفتند از لی لی کنان، و برای نرفتن ِ زیر آب دست دور کمر مادر حلقه می کردم با چشمانی هراسان از غرق شدن! و ناز مادر مرا چنان می نواخت که نسیم روزهای گرم نفسگیر، شالی ِ بجان آمده از آفتاب بی دریغ را.
مادر می شست مرا و من نیز بیتاب از آن که زود تمام شود. شکیبایی مادر وقتی بود که گریه های من امانش را می برید که زنجیروار تکرار می کرد:
- هاسا تماما به زای جان. می ناز پسر می گول پسر هاسا تماما به( همین الان تمام می شود بچه جان، ناز پسر من گل پسر من الان تمام می شود)
تمام شدن ِشستن ِ من همراه بود با فرار از چنگ مادر که گویی تیری از تفنگ در رفته باشد. و مادر با نگاه مهربان و شاد مرا می نگریست که چنان چست و چالاک از دستانش گریخته بودم.
خود را می نگریستم روی علف ها دراز کشیده و دست زیر سر، چشم به گستره ی آبی آسمان دیار داده بودم.
دشت تا چشم کار می کرد سبز بود و گوساله ی بازیگوش چند قدمی دورتر از من خیز بر می داشت و گاه "مایی" می کرد. روی علفها دراز کشیده، چشمهایم آرام آرام سنگینی می کرد. چه وقت، خوابم برده بود!؟ معلوم نبود، هنوز هم نیست! خواب دیدم کنار مغازه ای که تنها اسباب بازی فروشی محله ی ما بود، ایستاده بودم و ماشین جیپ ِ سی و پنج ریالی ِ دلخواهم را می دیدم که برای داشتن اش آرام و قرار نداشتم.
خود را می نگریستم خوابیده بر روی علفها، زیر آن اسمان ِبی ابر که مادر سرگرم جمع کردن لباسها و حصیرهای پهن شده در آفتاب داغ نیمروز بود که صدایم می کرد:
- بیشیم زای جان ( برویم بچه جان)
تماشای کودکی ام شور و حالی می داد که بیان آن شاید فقط از موسیقی بر آید نه کلام و نه زبان من که در بیخوابی نیمه شبی تاریک و بارانی در این گوشه از جهان دربدری، خیال پر داده بودم که در حصیر شوران رودخانه ی شهرمان خوابیده و خواب می بینم که کودکی ام را به تماشا نشسته ام.
باران هنوز بی امان می بارید. شب هنوز سر ِ کنار کشیدن سیاهترین چادرهایش را نداشت. دامنه ی کوتاه فلزی زیر پنجره، سنفونی باران را دل داده بود. قطره های باران هنوز چونان ماری خزنده از بالا ی شیشه به پایین می خزیدند. از رادیوی لاپ تاپ ام، گلهای 217ب اعلام شد. بنان مرا بخود می آورد:
چنان در بند مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
.

تمام

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۵

41232 بار دانلود کتابهایم فقط از سایت مدیافایر



شاید برای شما هم جالب باشد بدانید که آمار دانلود کتابهایم فقط از سایت مدیافایر تا دیروز(13آگوست 2016)  41232 بار بوده است! و بیشترین دانلود هم مربوط به مجموعه داستان گیلکی با برگردان فارسی بنام " ارسو " و پس از آن رمان "برگزیده" اثرِ فرانسیس پورِتوست که به فارسی برگردانده ام.
خوبیِ کار این است که کتابهای اینترنتی هم کم طرفدار ندارد! دارد!؟
.




شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۵

تو - گیل آوایی



هستن و نیستنت
هست وُ نیستِ مرا سایه می زند.

هستِ تو
نجواهای شاد من
و نیستنت
آه
اندوه دلگیری ست بر حیرانیِ من!

و
چنین است با منت
که
سازِ نجواهای مرا کوک می کنی
همچون منِ من با من.

رفتنت
سوگواژه ای ست در من
که دل جهان می گیراند
در قاب عکس
شعله کشانی بر جنگل جانم!
بگذریم!
چه غم انگیز است
تنهایی را با تو قسمت کردن!
.

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۵

اندوهواژه - گیل آوایی



می دانی!؟
همه چیز جورِ دیگری ست این سالهای ما
با "شوبرت" خیال پر دادن،
با "شوپن" یادها شمردن،
با "اشتراوس"،
یک آلپ حیرانی چیدن به هوار!
این میانه اما
با تو گفتن را
نه شوبرت
نه شوپن
نه اشتراوس
که نجواهای دیلمان می دانند دلنشینانه تر
با اندوهواژه های سکوتِ من!

می بینی!؟
خوب
غربت است و دوری جانِ من!
هیچ چیز سرِ جایش نیست!
و ما هم!

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۵

منِ ما - گیل آوایی



آوایی گم هوار می شود
چونان نُتی فراموش شده
سایۀ منِ ما را
به هشدارِ ثانیه ها پیوند می زند.

پارادوکسی ست روزگار ما
منِ ما
در ما
ناپیدای همیشه همراه
آه از نهان در می آورد!
پیدای اندوهباری
که هر ثانیه بر نگاه ما نقش می زند.

ما گم شده ایم
منِ ما
بیهوده
مای مبهوت را
جدا جدا
می کشاند به ناکجا!

ما پارادوکسِ خود  شده ایم
ما وُ منِ ما!

همین!

شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۵

مگس - گیل آوایی



این پا آن پا می کند. نگاهش یک لحظه یک جا نیست. سرش را دورِ خودش می گرداند. چپ به راست، راست به چپ، جلو پشت سر. دستانش گاه به گاه مانند اینکه شمشیری برگرفته باشد در  یک سویی هوا را می شکافد. بی آن که بخواهم گاهی نگاهی به او می کنم. لبخندی می زنم. بخودم می گویم:
-  پیرمرد چه حوصله ای دارد!

نگاه از او بر می گیرم. به آن سوی پنجره می روم. برگهای در باد دلبری می کنند. درخت، شاخه گشاده، چنان مست!، گیسو افشان؛ برگها را به شانه کردن باد داده است. آفتاب سوسو زنان از میان شاخه و برگ درختان بازیگوشی اش گرفته است. صدایی می شنوم. چشم از پنجره بر می گیرم.
پیرمرد همچنان هوا می شکافد به شمشیر نامرئی در دست اما کلافه شده است. از جایش بلند می شود. پهنۀ دستانش انگار که توری، به گستردگی یک تور ماهیگیری بنماید، بر روی نقطه ای از دیوار می گسترد. غباری در میان نور آفتاب از دیوار بلند می شود. بالا می رود. به سقف، به تابلوی روی دیوار، به تکیه گاه مبل می نشیند. نگاهش می کنم. بی قرار می شوم.
از  جایش دور می شود. کنار پنجره می رود. نقطۀ سیاهی روی شیشه پنجره جابجا می شود. دستش ناگاه به شیشه کوفته می شود. دست بر می کشد. نگاه می کند. روی شیشه زیر دستش هیچ نیست. نقطۀ سیاه جای دیگری انگار شکلک در می آورد. حوصله ام سر می رود. بلند می شوم.
پنجره کوچکی که بخشی از پنجرۀ بزرگ اتاق است باز می کنم. نقطه سیاه را روی شیشه  می جویم. پیدایش می کنم. با حوصله، آرام نقطه سیاه را بسوی پنجرۀ باز می کشانم.
نگاهم می کند. از حوصله ام، حوصله او سر می رود. می خواهد بیاید کاری بکند. تمامش کند.
اما
از پنجره بیرون می رود. پر می کشد. دور می شود. دور دور. جایی که دیگر نقطه سیاه دیده نمی شود.
صدایش در می آید. بلند بلند می گوید:
- آها! راحت شدم! چه مگس سمجی!

سمفونیِ شالیکار - گیل آوایی

شانه می کند به ناز
افشانگیسوی در باد.

ژاله آویز است
خوشه های آفتاب
بامدادِ شالیزار.

وقت است
های
رقصِ درو
آوازهای شاد
سمفونیِ شالیکار!

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۵

پدربزرگ از نوع این سالهای ما - گیل آوایی


زندگی با همۀ جنایتباری و جنایتکاری در روزگار ما جریان دارد. مانند کودکی که اسباب بازی اش را میان تلِ آواری از بمباران حلب در بغل می گیرد یا مانند جوانک عاشقی میان ویرانه های کابل خوش به حالانه دلدارش را می نگرد. زندگی با همۀ نکبتباریش جریان دارد. همیشه هم همینطور بوده است اگر نبود نه روزگاری بود و  نه ما هم! 
زندگی جریان دارد در هر کجا و هر شرایطی مانند زاده شدن کودکی در ویرانه های موصل، مانند راه رفتن عروس و دامادی در ویرانه های کوبانی، مانند.......می دانی یادم هست عکسی از جنگ  بالکان منتشر شده بود که پرنده ای را نشان می داد نشسته بر لولۀ آتشبار یک تانک که نماد جنگ و  کشتار و خون و آتش بود!
و زندگی برای ما در این سامان هم با حال و هوایی که هر روز به هزار باره آه و حسرت و اندوه را حس می کنیم و چشمی به آن سامان داریم، جریان دارد. خوب این هم یک جورش است! نیست!؟ باور کنید منظورم این نبود که به چنین و چنانِ جنگ و مرگ و جریان داشتن زندگی بپردازم. می خواستم بگویم که هرچه در این سالها می بینی یا می گذرانی یک جوری آدم  را  نه تنها به شگفتی وا می دارد بلکه هزار یاد و خاطره را هم در آدم می گیراند! بله. همین  را می خواستم با شما بگویم!
و اما یکی از یادها شاید همین ماجرای سگ باشد. حالا چرا  از آن پیشگفتارانه رسیدن به موضوع سگ، شاید جایگاه سگ در فرهنگ ما یک جور دیگر شده است یعنی بهتر شده است یعنی جای شایسته اش را پیدا کرده است! در محلۀ ما در رشت مرد میانسال تهیدستی بود که عموماً با بخشش و یاریِ دیگران روزگار می گذراند اما آخرهایی که از او یادم مانده و همیشه هم یک جوری خوش به حالانه به آن نگاه می کنم، این است که سگها را خوراکی می داد یعنی از همان که گیرش می آمد با سگهای ولگرد محله قسمت می کرد و سگها هم شده بودند تنها یارغار آن پیرمرد تهیدست میانسال!
یک یادمان دیگر دارم از جمعه بازار رشت، جمعه بازار نه اینکه بازار روز جمعه در رشت باشد بلکه روستایی در حومۀ رشت طرفهای شفت، سوما سرا، بود که در آن روزهای جمعه، بازار روز برپا می شد. در این بازارِ جمعه بازار، یک لوبیافروشی بود که دیگِ بزرگ رویی پر از لوبیا بار می کرد  و هنگام نهار سرش خیلی شلوغ می شد و میان شلوغی که برای مشتریانش لوبیا در کاسۀ چینی می ریخت، سگی هم کنار بساطش م ی ایستاد و با هر حرکت ملاقه چشم می گرداند و برای یک ذره از لوبیا که به او برسد، له له می زد. نگاهش انگار خواهش همۀ دنیا را داشت تا جاییکه صبوریِ سگ به آخر می رسید و بیتابانه می رفت که چیزی از دست مرد فروشندۀ لوبیا بقاپد و این هنگامی بود که مرد فروشنده با همان ملاقه به سر سگ می زد و می گفت: ســـــــگـــــــــــــی.....
و سپس با همان ملاقه از دیگِ رویی لوبیا بر می گرفت و در کاسۀ مشتری می ریخت! و سگ ضربۀ ملاقه را جاخالی داده نداده دوباره چشم به ملاقه مرد فروشنده دوخته یک ذره از لوبیا را انتظار می کشید!
کودکانۀ من هم یک جوری به سگ پیوند خورده است! به این معنا که سگی در خانه داشتیم و زردی می گفتیمش و این سگ یار با وفای همه بویژه کودکی من بود  با من در حیاط خانه که تکه چوبی دراز را اسبِ رهوار می کردم و در حیاط خانه تاخت می زدم و این سگ پارس کنان و شلنگ اندازان دنبالم می آمد. دون کیشوتی بودم که هیچ آسیابی در چشم اندازش نبود، با سگ زردم هم!
با یادمانهای آن سالها، و در طول همۀ سالها، حتی لحظه ای هم به فکرم خطور نمی کرد که برسم به این سالهایی که دخترم به سگش بگوید: برو بغل اوپا ( اوپا = پدر بزرگ!)
.

اسم این دُردانه!!!>>>تایخر = Tijger= Tiger= ببر!!!!!

چهارشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۵

سه کوتاه چامه! - گیل آوایی



آینۀ شب است پنجره ای،
یک نفر
زاغ تنهایی چوب می زند
دو نفری!

2
فریاد شهر خاموش است
سمفونیِ شب.

سوسو می زند
روشنای شبانه
مستانه خیالی ست خوشخیالانه
شمار گامها  گم شده است
در بی امانیِ مستی
شب و شهر و ویرانه ای مست
به سایۀ خویش دل داده است
زمزمه ای بی اختیار
" زیبای من
خواهی چرا
از خود جدا
دنیای من[1].."

3
خواب می رود شب
پرنده ای سکوت شهر می شمارد
گاه و بی گاه
تنهایی
چونان وسوسۀ خیال بی دل بخواه
دل می دهد رام
سمفونی شب
هوار پوم تاک است
آرام
آرام
آرام




[1]  ترانه ای ست بنام بگذار امشب پر بگشایم که سراینده: تورج نگهبان، آهنگ: جواد معروفی و خواننده: الهه ، است

سه‌شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۵

معصومیتِ نگاه تو - گیل آوایی



در معصومیتِ نگاه تو
رویاهای شیرین من است
و اشکهای تو
آه
چه مصمم می دارد سخت سرانه تر فریادی
هرچه رساتر
دنیایی بسازم
برای تو
که نگاهِ زُلالِ تو باشد وُ
خنده های شاد بر لبانت.

مشتهای من
سپر دستان کوچک توست
و فریادهای امروزم
ترانه های فردای تو
چه سرخوشانه
با انگشتان تو
آرزو می شمارم
برای تو.
.

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۵

شعر زیبا و جاودانۀ زمستانِ اخوان جان ثالث و گپی با شما! - گیل آوایی



نیمه شب دیشب، بیخواب یا شاید بهتر باشد بگویم بدخواب! یا سخت خواب! شده بودم. آن هم بدخوابی یا بیخوابیِ آزار دهنده ای که هزار فکر نابجا به جان آدمی می اندازد، و همین شد که عطای خواب را به  لقایش بخشیدم و بلند شدم تا دست به کاری زنم که هم فکرهای آن چنانی برود و هم غصه سرآید!!! لپ تاپ خاموش را روشن کردم، تا هم بخوانم و هم شاید بنویسم! چه!؟ هیچ چیز خاصی در سرم نبود یک وقت بخودم آمدم که شعر جاودانۀ اخوان جان یعنی زمستان را، ، البته برای چندمین بار نمی دانم!، زمزمه می کردم و تداعی حسی از آهنگهایی که با این شعر ماندگار ساخته شده است. و این هم یکی از آن گریزهایی ست که هر از گاهی می زنم و می روم به آنجایی که نه پیاله می برد مرا نه مستیِ باده! و می شوم بی باده مستی که مستانه هزار فریاد را بسکوت جنگلی شبانه هوار می زنم! راستی!؟ تا حالا شده شب در جنگلی بوده باشید! اصلا هوار جنگل را شنیده اید!؟ اگرنه! یک بار امتحان کنید! مخصوصاً اگر در جنگلهای دیلمان را برای این تجربه انتخاب کنید. در جنگل گاه می شود  که صداهایی می شنوید مثلا یکی از یک جای جنگل دادی می زند و صدایی از جایی دیگر و صد البته دور تر  بگوش می رسد که پاسخ صدای اولی ست و این صدا یا فریادزدنها گاه برای بیرون آمدن از آن هراس و گیراییِ جنگل در تنهایی ست. جنگل نشینان بویژه چوپانان، بیشتر چنین می کنند! منظورم  از این گپ زدنِ با شما، البته نه جنگل است، نه هوار جنگلانه! و نه آن فریادهای گاهگاهی ای که در جنگل شنیده می شود!
و اما
ایران که بودم، یکی از بهترین فرصتهایی که دست می داد تا موسیقیِ دلخواه را گوش کنم دل بدهم و تمام موسیقی را داشته باشیم یا با تمام حس و فکر و حال و هوای بقول ما گیلکها " من مرا قوربان" گوش کنم، زمانی بود که داشتم رانندگی می کردم و در سفر بودم.
حالا چرا این را می گویم شاید تاکید کردن بر درگیریها و مشغله ها و مشکلاتِ خاصِ آن زمانی در ایران، که کمتر پیش می آمد تا آدم به آنچه دلش می خواست، می پرداخت و وقتی برای آن می داشت! اما این سالها با پشت سر گذاشتن آن حال و هوای ماجراجوییی بی پروا و شاید هم بی کله!!! شنیدن  موسیقی و اصولا وقت گذاشتن برای موسیقی و فرصت کافی داشتن به پرداختنهایی از این دست، یکی از پایه های گذران زندگی و حتی حال و هوای این سامان است البته اگر خبرهای آن سامان بگذارد!
و اما
شعر زمستان زنده یاد اخوان ثالث را بسیارانی شنیده و با آن حس و فکر و روزگاری که برود و هیچگاه نیاید! را مرور کرده یا گریز زده اند. همینجا بگویم که گاه یک شعر است که با نام شاعر پیوندی ناگسستنی پیدا می کند یک پیوندی که شاعر با آن در بیشتر وقتها یاد می شود و زمستان با اخوان جان! چنین است. اگر چه شعرهای بسیار زیبای دیگری دارد اما این زمستان حال و هوای دیگری دارد مثل خیلی از شعرهای دیگر از شاعران دیگر!
و اما
سه آهنگساز به بیان موسیقیایی این شعر زمستان پرداخته اند. اولی اش را زنده یاد همایون خرم با صدای پروین بانوی موسیقی ما و دومی استاد محمدرضا درویشی با صدای استاد شهرام ناظری و بالاخره سومی را استاد حسین علیزاده که دوست تر دارم ایشان را غول زیبای موسیقی ( با مدد ازهمان غول زیبا برای شاملو!) بگویم، با صدای استاد  شجریان است.
سه آهنگساز با سه خواننده و با سه اجرا یا سه بیان متفاوت از یک شعر.
اینکه خودِ شعر چنان پر معنا و در پیوند با روزگارِ زمستانی همۀ سالهای رفته بر ماست و چنان گویای قدرتمندی ست که هر اجرای آن با هر صدا یا نوایی بوده باشد را تحت الشعاع خود قرار می دهد، داستان دیگری ست و  اصولاً نمی توان از این تاثیرگذاری قدرتمندِ خودِ شعر چشم پوشید اما شکل یا سبک یا چگونگی بیان موسیقیایی آن توسط سه آهنگساز بلحاظ مایه  و درونمایۀ آهنگین و پرداخت و تنظیم و هارمونی سازها و نوسانِ تِمها، موزون با جاریِ سیال واژه های شعر زمستان بسیار جالب و  مهم است.
مقایسه آهنگ زمستان ساختۀ استاد همایون خرم و استاد درویشی و استاد علیزاده، گذشته از تازگیِ کار بلحاظ موسیقی اصیل ایرانی و شعر نو که پیش از آن عموماً با شعر کلاسیک که وزن و قافیۀ و ردیف از یک  سو و وزن موسیقیایی شعر از سوی دیگر، کارِ آهنگساز برای ساخت و پرداخت آهنگ در هماهنگی باشعر  را راحت تر و حتی زیبا تر می کند و این هم شکلی جا افتاده در موسیقی ما بوده و تا حدی هست هنوز، سبک شیوۀ خاص این آهنگسازانِ گرانقدرمان را نیز نشان می دهد. مثلا استاد خرم با همان روال آهنگ برای ترانه، به شعر زمستان پرداخت ولی استاد درویشی با سبکی کلاسیک( کلاسیکِ بیشتر روسی) از موسیقی به شعر زمستان پرداختند و اجرای آن توسط استاد شهرام ناظری ویژگی ای خاص دارد و همین شعر در آهنگی که استاد علیزاده ساختند هم بلحاظ پرداخت موسیقیایی شعر و نقش سازها در بیان و حتی حسِ ملموسی که با خودِ شعر به شنونده می دهد، یعنی زخمه های بی مانند استاد علیزاده در همنوایی و همراهی با نوای یگانۀ استاد کلهر که همۀ شعر در همان نوای برخواسته از سازها بیان و حس می شود، حسی که نه در اثرِ استاد همایون خرم تداعی می شود و نه در اثرِ زیبا و نوآورانۀ استاد درویشی.
هر گاه این سه  اجرا را دل داده ام، سه حس متفاوت از سه اثر داشته ام. حسی که براستی نمی شود به درستی بیان کرد. بیانی که بتواند گویایی آن را داشته باشد اما یک چیز را به جرات می توانم بگویم و آن این که من این سه اثر را اگر آهنگِ بی کلام بود، دوست تر داشتم و بیشتر دل می دادم یعنی آهنگِ استاد درویشی را بدون خواننده و آهنگ استاد علیزاده را هم همینطور!
همیشه وقتی صدای خواننده یعنی اساتید ناظری و  شجریان در میانۀ آهنگ به همراهی می آید، من از حسی که آهنگِ آن به من داده، بیرون می  آیم از آهنگ به کلام می رسم از آهنگ جدا می شوم. حالا همین حس با آهنگ استاد درویشی کلا دنیای دیگری ست و ماجرای دیگر!
فکر می کنم برای خیلی از سروده های نو و حتی کلاسیک باید فقط آهنگ ساخت. آهنگِ بی کلام. چه خوب بود اگر آهنگ ساخته شده برای شعر زمستانِ اخوان جان را بی کلام می داشتیم( شاید داشته باشیم و من خبر ندارم و نشنیده ام! کسی چه می داند!؟). بیانِ موسیقیایی شعر، آن هم بی مدد از کلام، حسی دیگر، نگاه دیگر، حال و هوایی دیگر دارد! چه خوب است به این نکته بیشترتوجه شود. همین چند کلمه را که دارم می نویسم یاد برخی از کارهای دیگر افتاده ام مثل آهنگی که استاد شهبازیان برای همراهی با شعرخوانی شاملو جان ساختند و نوعِ کار همین استاد هم در موسیقی ما قابل بحث و بررسی ست که امیدوارم اهلِ آن به این کار بپردازند.
بعنوان یک شنوندۀ عاشق موسیقی! سعی می کنم حس و برداشت و تاثیر خودم از برخی آثار موسیقی بویژه همینهایی که به آن اشاره کرده ام، در فرصتی مناسب تر،  بیشتربپردازم. فعلا تا همینجایش را با شما قسمت می کنم. می گویم حسِ خودم را از نگاه خودم به این سه اثر بیان می کنم. صرفاً از جایگاه شنوندۀ عاشقی که عاشقانه به موسیقی دل داده است! همین! نه بیشتر!

1
زمستان، آهنگساز مهندس همایون خرم، خواننده پروین
در این نشانی:  https://youtu.be/OwnpkYC4TBo

2
زمستان: آهنگساز و رهبر ارکستر، محمد رضا درویشی، خواننده شهرام ناظری ( انتشار در سال 1369)

3
زمستان: آهنگساز (اگر اشتباه نکنم)حسین علیزاده با همراهی یگانۀ ما کیهان کلهر، خواننده: شجریان
انتشار: 1380
در این نشانی: https://youtu.be/KKvuow3VMFc
.
با مهر
گیل آوایی
  مهرشید ۲۰ تير ۱۳۹۵ - ۱۰ ژوييه ۲۰۱۶

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۹۵

داستان: خوشا آینه که به گریه ام نمی خندد - گیل آوایی

خوشا آینه که به گریه ام نمی خندد[1]
داستان
سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲- ۱۴ مه ۲۰۱۳
-     وقتی همه چیز ترا در چنبرۀ هزار توی خودش بلعیده مجال یک نفس نمی دهد، این تویی که اگر هستی، به چالش می کشی اش وگرنه مردۀ زنده ای را مانندی که در چنبره جاریِ پر آشوبانۀ زندگی وا رفته، به هر سویی کشانده می شوی. همین است که خواسته، چالش می کنی، تاوانش را می دهی. هر چه که باشد! وگرنه ناله و آه و زاری ات چُسنالۀ کشانده شدۀ بی اراده ای را می نماید که مرده و زنده بودنش یکسان است. زندگیِ هر کسی مثل آینه اوست بستگی دارد از کدام سویش ببینی. یک سوی آن سیاهی و  اندوهباره های توست که فقط تصور و توهم خودت بازتاب هر آنچه که در ذهن تو نقش زده می شود و بازتابی از آینه نیست بلکه شاید بهانه ای باشد نگاه تو را که در چشم انداز خودبافته ات بگرداندت اما در سوی دیگر داستان دیگری ست. خودت را همانی که هستی، می بینی.  در فضا و مکانی که قرار گرفته ای. خودِ خودت را می بینی که در نگاه تو ترا ورانداز می کند. خودِ خودت که اگر اهلش بوده باشی، بازخواستت می کند. چون و چرایت را هوار می کند. جوری که از زبان و نگاه هیچکس جز خودت نمی شود دید. فقط خودِ خودت است که نادیدنی های خودت را بی پرده پوشی وا می نمایاندت. که اگر اهل خودفریبانه ای نباشی، بی هیچ پرده پوشی و لاپوشانی ای وا می گشایدت و بازخواستت می کند و گرنه به شانه بالا انداختنی از خودِ خودت می گریزی وهمین است که برخورد تو با خودت، ترازوی تو با بیرونت می شود که کجای کاری. دور و برت را هم که چرخ می زنی و گذران روزهایت را می شماری از این ماجرا جدا نیست. که هستی با که هستی. که می بینی چگونه می بینی. اما گاهی در گذاری راه می بری که مجال نگاهت نیست جز آه که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اگر انسان بودن خودت را می پایی و می داری اش و درد انسان بودنت را مثل کوله ای کوه واره می کشی.  کاروانی را چونان در راه مانده ای ناگزیر همسفری که می کوشی کاروانیان را همراه شوی. آنگاه که خو کرده می بینی راه به آخر نبرده، در چنبره ای گرفتاری که هیچش حتی به دلخوشکنکیِ خیالت هم نیست. همین است که وقتی کسی نیست برایش فرق کند که باشی یا نباشی، چه فرق می کند که در یک ازدحامِ هورا کشانِ "به به چه چه" کنِ الکی باشی یا در سنگینیِ یک دنیا تنهایی روی کولت!؟>>ادامه>>>>

چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۵

فمینیسم پارتی - گیل آوایی



فمینیسم پارتی
گیل آوایی
دوشنبه، 21مرداد ۱۳۸۷



تازه از سر کار برگشته بودم. سختی کار آن روز بحدی بود که نای حرف زدن نداشتم. خودم را آماده کرده بودم که دست و صورتی بشورم و با چای نیم روز و شنیدن اخبار و لم دادن آن چنانی استراحتی کنم.
امروز از آن روزهایی بود که فرصت سر خاراندن هم دست نمی داد. نمی دانم وقتی که کار روزانه گاها" خارج از آن شکل هر روزه اش سخت می شود،همکاران هم غوز بالای غوز می شوند.انگار که آسمان سوراخ شده و آنها افتاده اند پایین! مثل اینکه همه همه کاره اند و هیچ کاره!
به هرحال دست در جیب کرده و کلید را در آورده و در قفلٍ در گرداندم. در را کاملا" باز نکرده بودم که صدای آرام بخش دخترم با گفتن " بابا اومد" تمام خستگی و کار روزانه را دلپذیر کرد. نمی دانم اگر او نبود چگونه می توانستم زندگی را تحمل کنم. وجود او نمودٍ عشق و مهربانی و لطافت کانون خانوادگی من است. وقتی که از چیزی رنجیده باشم یا بحثی، بگو مگویی در میان آید، همچنانکه نگاهم به چهره او می افتد، مهربانی بی غشٍ نگاهش مانند آب بر آتش است. بویژه اگر بسوی من آمده باشد و در آغوشم بگیرد! آنگاه نه از خشم نشانیست و نه از بگو مگویی!
هنوز کفشم را در نیاورده بودم که مدیر کل مربوطه را در لباسی غیر معمول دیدم. شستم خبردار شد که خبری باید بوده باشد!
تعجب زده پرسیدم:
-         اِه....کجا!؟ تازه رسیدم!؟ تو داری میری بیرون!؟

با لحن صدایی که مجال هیچ گونه اعتراض یا جرات کردنی رانمی داد! گفت:
-         اِوا....یعنی چی کجا!؟ مگه قراره همه اش خونه باشم!؟ وا....

زیر لب چیزهایی زمزمه کرد که ناشنیده می دانستم چه باید باشد! و ادامه داد:
-         انجمن ایرانیها سخنرانی داره و منام باس برم.

طوری این حرف را زد که احساس کردم اگر چیزی بخواهم بگویم! همین الان است که هر چه کاسه و بشقاب و لنگه کفش نثارم شود!
همیشه این وضع که با مدیرکل مربوطه پیش می آید بهترین کار را سکوت می دانم و بره شدن در مقابل او تا از جار و جنجال بدور باشم. مخصوصا" امروز که با این همه خستگی
اصلا" حوصله اش را هم نداشتم! یعنی همان که بشوخی تکرار می کرد که مردٍ خوب همیشه جوابش سه کلمه است: سلام! چشم! خدا حافظ!
سرم را انداختم پایین و کفش را در آوردم. پرنده قشنگم را که پیش رویم ایستاده بود در آغوش گرفتم. با بوسه جانانه و ناز دل نشینش خستگی کار روزانه را از یاد بردم. در حالیکه به شیرین زبانی او که مثل نسیمی آرامشم می داد، گوش می کردم، چشمم به ننهء همیشه چارقد پچیده ام افتاد.
با تعجب پرسیدم:
- اِ .... ننه جون! تو دیگه کجا!؟

جواب داد:
- وا... من دیگه کجا یعنی چی!؟ خوب معلومه! من هم می خوام با منیر برم دیگه!

کمی نگاهم کرد و ادامه داد:
- منیر می گه این برنامه مالٍ خانوماس. خوب منام دارم می رم!

دیدم ای دلٍ غافل اینها ننه ام را هم از راه بدر کرده اند! با خود گفتم:
- نکنه این ننه ما هم فکر کرده که سفره نذری! یا روضه حضرت فلان کس و این حرفهاست!

هر چه زور زدم بفهمم که این برنامه خانمها چه چیزیست که راه انداخته اند سر در نیاوردم و مانده بودم به حال و هوای ننه که اینطور راه افتاده است! رو کردم به ننه و گفتم:
- ننه جون این روضه پوضه نیستا!؟ باور کن از سفره حضرت عباس و چه میدونم فاطمه زهرا و این خبرا نیستا!؟ یه وقت فکر نکنی نذری چیزی یه!؟

ننه نگاهی به من کرد که از گفته ام پیشیمان شدم! اینکه فکر کردم ممکنه ننه این برنامه ها رااشتباه گرفته باشد! اگرچه احساس خوبی داشتم از اینکه ننهء ما هم بالاخره به حقوق برابری زن و مرد کشانده شده و باورهای فئودالی را دور ریخته است! اما نمی دانم چرا منصفانه ندیدم که تمام روز را در انتظار آمدن به خانه باشم تا در کنارشان استراحتی کنم و خوش به حالم شود! ولی در خانه بمانم و آنها نباشند.
دست و رویی شستم و روی کاناپه ولو شدم. در حالیکه روزنامه را داشتم ورق می زدم، پرسیدم:
- بی انصافا حداقل یه چایی میذاشتین!

صدایی از آنسوی سالن آمد که:
- چایی نیست! خودت باید تازه دم کنی. این که دیگه کاری نداره!

گفتم:
- با این وضع شام چی میشه!؟

گفت:
- همین رستوران چینی یه شام بگیر. واسه ما هم بذار!

زیر چشمی نگاهی به ننه کردم! دیدم نه خیر! ننه هم با مدیرکل مربوطه دست به یکی کرده و حتما" می خواهد تلافی ان خدا بیامرز را هم سر من در بیاورد!
گفتم:
- بابا این که نمیشه! شما با این برنامه خانوم بازیهاتون خواهره ما را عروس می کنین!

دیدم صدای مدیر کل مربوطه بلند شد:
- بیخود شلوغش نکن! وا.............خیال می کنه کلفتشم که دس به سینه براش بمونم!

لبخندی زدم و با صدای تسلیم طلبانه ای گفتم:
- ننه جون! دلت میاد!؟ بخدا خسته ام! سخنرانی پوخنرانی چی یه آخه!؟ جانه ننه نا ندارم! ترو خدا از خر شیطون بیا پایین!

دیدم باز هم صدای مدیر کل مربوطه بلند شد که:
- چی داری می گی!؟

گفتم:
- آخه این که فقط چایی گذاشتن نیس! شام باس بگیرم! بچه نیگه دارم! سوت و کور اینجا بمونم که چی!؟ خانوما دارن فمینسم پارتی می دن!؟

خلاصه آمدند دمِ در و خواستند کفش بپوشند. در حالیکه ننه داشت روسریش را مرتب می کرد به آرامی پرسید:
- رضا جان....این فمینیسم پمینسیم چی یه می گن!؟

گفتم:
- ننه جون فمینیسم واسه همه دنیا اینه که از حقوق زنها دفاع کنن. اینه که زن و مرد حقوق برابر داشته باشن. این موضوع هم فقط واسه خانوما نیست بلکه آقایون هم تو این کارا حضور دارن و فعالیت می کنن. مبارزه می کنن. ولی واسه ما ایرانی ها برعکسه! درست مثه خیلی چیزای دیگه! فمینیسم واسه ما ایرانیها یعنی آپارتاید جنسی منتها از نوع خانومهاش که خواهر هرچی مرد رو عروس کردن! یعنی اینکه تمام روز بری جون بکنی بیای خونه چایی بذاری! شام درست کنی! خونه نیگه داری! تا خانوما برن فمینیسم پارتی وحرفام نزنی! فمینیسم واسه ما ایرانیها یعنی خانوما هر کاری دلشون خواست بکنند! یعنی ادای مردا رو در بیارن! یعنی حقوق مردا رو نادیده بگیرن! یعنی واسه مردا شاخ شونه بکشن! یعنی بی بند و باری خانوما! یعنی اینکه...
ناگهان مدیرکل مربوطه سرش را بلند کرد و با قیافه حق بجانبی گفت:
- چی داری واسه خودت شعار می دی!؟ آپارتاید چی یه! این آسمون ریسمونا چی یه می بافی!؟

گفتم:
- ده...! همین که من پدرم در بیاد و تو بگی: من آنم که رستم بود پهلوان! یعنی اینکه....

هنوز حرفهایم تمام نشده بود که با نگاه شوخ و دلنشین ننه روبرو شدم. این حالت را همیشه زمانی داشت که چیزی را باور نکند و یا اینکه بخواهد بگوید:
- برو پی کارت عمو.......


پایان

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

دریغ!- گیل آوایی



نگاه.....
تا بینهایتِ خیال !
سایه ای اما پا جای پای رفته می نهد
و راه
بی پایانیِ رفتن را گویی رسم کرده است.

پا به راه،
خیره!
گم!
رفتن
بیهودگیِ آمدن را هوار می زند!

خیره سرانه مست
آواز پرنده ای
باز
دل می برد
خیال پر دادن!

نه سواری
نه غباری
نه حتی یک دست
که دست در دست
کاری کارستان!

دریغ!
.