پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

دریغ!- گیل آوایی



نگاه.....
تا بینهایتِ خیال !
سایه ای اما پا جای پای رفته می نهد
و راه
بی پایانیِ رفتن را گویی رسم کرده است.

پا به راه،
خیره!
گم!
رفتن
بیهودگیِ آمدن را هوار می زند!

خیره سرانه مست
آواز پرنده ای
باز
دل می برد
خیال پر دادن!

نه سواری
نه غباری
نه حتی یک دست
که دست در دست
کاری کارستان!

دریغ!
.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

مستانه مست آوازی - گیل آوایی



موج موج برگونه
دریا

آوازهای گم
زمزمۀ هر گام
آرام

آه
عاشقانه ها
نتهای گمی
قطره قطره می باراند

باران
می وزاند
باد

رقصِ شبح وار اندوهی
در پیچ وُ تاب نگاهی مست
بر ساحل سکوت
تنها تر از تنهاییها
شوریِ کدام از کدام چشیدن!؟
تلخیِ اندوهی
تلخ تر از تلخ

مستانه مست  آوازی
دل از باد برده است

سایه روشنِ ردّی ناموزون
گواهِ ویرانگذری به آوار خویش
بر دل ساحل
سوسو می زند
گاه گاه!.

همین!
.

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۵

مادر - گیل آوایی

باز هم مستم می کند
عطر دامن تو وُ کودکانه هایم
زانوانِ تو وُ لالاییِ غریبانه ات
زیباترین سمفونیِ این سالهای من است
آه
هنوز با تو می گویم
تو نیستی
و ایوان خانه مان کز کرده است
بی اعتراض تو " دراسانه سر نینیش زای جان[1]"
حصیرها تا شده گوشه دیوار
پله های غمگین تا تلار[2] گویی
یک دنیا ردیف شده است دلگیر
گرَکهای[3] بافته ات آویز
کاغذِ چهل کچل بر ستون[4]
باران بند نیامده
چشمان من سیا ابران[5] را هم رو برده است
می بینی!؟
خانۀ بی تو
آمدن ندارد مادر
دیدن هم!
خاک را چه کنم!؟
تو در آغوش خاک
من در حسرت آغوش تو
دامانِ هر خاطره را سر نهاده ام دلتنگ تر از اندوهان نگاه تو
که لحظه ای بی من نیست!



[1] روی پاگرد در ننشین بچه جان
[2] بخشی بالانشین داخل خانه بالاتر از ایوان تا زیر سقف
[3] گرَک به سبدِ بافته از ساقۀ برنج گفته می شود  که برای آویزان کردن هندوانه، کدو، خربزه، دیگهای گلی بر سقف یا رفِ ایوان در شمال ایران بویژه گیلان است
[4] یکی از باورهای عامیانه در گیلان بود که برای بند آمدن باران اسم چهل کچل را می نوشتند و بر ستون خانه یا تنۀ درخت در حیاط خانه می بستند و باچوب رویش می زدند تا باران بند بیاید!
[5] سیاابران=ابرهای سیاه، ابرهای بارانزای بویژه کوهستان است

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۵

آخرین نگاه - گیل آوایی



نگاه ترا هنوز
اندوهان همۀ جهان می شمارد نگاهِ من!

حیرانم
حیران!

چگونه تاب بیاورم
وقتی بجان آمده ام!

آخرین نگاهت
آخرین
نگاهت
نگاهِ هماره ای است
نگاهِ مرا
در سایه روشنِ اشکی بی اختیار
می بارد هنوز
هر بار
دلم چه تنگ است برایت مادر!
چه
تنگ
است
دلم
برایت
ماد!

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۵

یک ترانه شاید:مست مستم تا بگویم من که هستم - گیل آوایی



مست مستم تا بگویم من که هستم........من که هستم
مست مستم تا بگویم خسته هستم.........خسته هستم
خسته از تو........آه نه! خسته از هر آشنا.... بیگانه هستم
مست مستم...........مست مستم
همچو موجم...... زنده و پیوسته هستم
گرچه چون ابریشمین صاف وُ زلالِ رام وُ آرامی روان
با رقص باد و عشوۀ ابر صبورِ آبیِ تا بیکرانم
مستِ مستم....خسته خسته .......خسته هستم
اشک شوقم
گاه گاهی خندۀ مستانۀ مستی که می خواند
به نجوای خموشِ خویش
فریادم
هوارم
هرچه باد وُ هرچه بادا باد
همنشین ساحلی گسترده سینه
بسترِ خاموش
با خشماهوارِ بی قرارِ بی اماندریا
چنین دریانشسته
دل به نجواهای رام
آرام
خیالِ هر چه بادا باد
آه
مستم!
مستِ مستم!
تا بگویم،
من که هستم!
من که هستم!؟
هیچ!
.
.
.
.
مستم
مست مستم
مست مستم!
خسته
هستم!

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۵

یک پیشنهاد: یادمانِ یادگاران، جایی در ایران برای نویسندگان/شاعران/هنرمندان ایرانیِ درگذشته در غربت - گیل آوایی

دو روز پیش پیشنهادی را در سایت هنر و ادبیات پرس لیت مطرح کردم از این قرار که جایی( هر جایی از جنگل گرفته تا کویر لوت، از کرانۀ خلیج فارس تا دریای کاسپی) را برای یادمانِ نویسندگان، شاعران و هنرمندان ایرانی که دور از میهن و در غربت درگذشته اند، اختصاص یابد. در چنین جایی با نام نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانیِ مورد نظر یک درخت به یادگار کاشته شود.
چنین جایی می تواند محلی برای برای مراسم  یادبود/سالگرد و گرامیداشت نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانی از سوی خویشان، دوستان، یاران آشنا، همه ساله برگزار شود.
روی سخن در اینجا بیشتر با کانون نویسندگان ایران و سپس فرهیختگان و تلاشگران فرهنگی و حقوق انسانی در داخل ایران است.
منظور از نویسندگان، شاعران و هنرمندان، آنانی هستند که پس از کوچ، گریز، ترک میهن خود به ایران بازنگشته اند.
خواهش می کنم این پیشنهاد را به هر راهی که ممکن است به آگاهی همگان برسانید تا شاید به آنانی که می توانند، آستین بالا زنند!

با مهر و احترام
گیل آوایی
بهرام شید ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ - ۷ ژوئن ۲۰۱۶
هلند

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

می روم اما تو گویی کوهِ غم بر شانه ام - گیل آوایی



این روزها اینطورم! چطور بگویم یعنی همه اش می نویسم کنار می گذارم تا دوباره بخوانمش درستش کنم ویرایشش کنم اما چه وقت باز چنان فرصتی حوصله ای حالی هوایی دست دهد!؟ شیطان داند!
به هر حال هرچه هست همینطور با شما قسمت می کنم! شاید حسی، حالی، هوایی در شما هم بگیراند! کسی چه می داند!؟
:
 
می روم اما تو گویی کوهِ غم بر شانه ام
جان من دور از دیار و روح من در خانه ام

می شوم هر جا چنانم هستم اما نیستم
هرچه هست بینم نمی بینم بجز کاشانه ام

مستِ یاد و خاطراتم در تماشای دیار
زاین همه آشفته حالی در خودم ویرانه ام

دوری از یار و دیار، ای کاش سهم ما نبود
هرکجای این جهان باشم، در ایران لانه ام

آه رفت عمری و عمری رفته است در انتظار
کوله ام سبز است سبز از میهن دُردانه ام

از پر پروانه تا برگ درخت و هر نگاه
سُکرِ خاکِ مادری در من از آن جانانه ام

بایدم طرحی دگر باشد در این آشفته زار
ور نه چون دیوانه حتی آشنا بیگانه ام!

کس نداند شور و حال این چنینم وای وای
قلب من با رقص شالی، جنگلِ گیلانه ام!

آه ای همراز وُ همراهم در این مستانه حال
مستِ مست چون آتشی شعله کشانِ خانه ام

بین چه می گویم چه می خوانم زخود با خود دریغ
می برد خاکسترم را باد رشت، لاجانه ام!!!!

گیل آوایی دل فسرد زاین سالهای تاسیان
اشک می بارد زچشمِ مات بر پیمانه ام!
.
لاجانه ام = لاهیجانم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

از تو خبر نمی رسد، وای به روزگار من! - گیل آوایی



از تو خبر نمی رسد، وای به روزگار من!
مستِ کدام باده ای، دل ندهی به کار من![1]

شب همه شب خیال من راه به جایی ندهد
دانی شکسته سازِ دل، زخمۀ غم به تار من!؟

با خودِ بی خودم چنان باده به رقص می شود
آه به جام خیره مست، چشمِ پُرانتظار من

رقص خیال می برد قاصدکِ دل مرا
حیف که سیل می شود دیدۀ اشکبارِ من

دوش دلم بهانه کرد خاطره های بودنت
یک به یک از هزار رفت نالۀ چون هوار من

دانی چو خاک من شدی، با تو وُ بی تو ام!، ببین!،
غربت این زمانه ای، شاهدِ حالِ زارِ من

آه چه می شود مرا، خشمِ به سوک رفته ام
سوکِ به سوگ خسته ای، نالۀ سوگوار من!

سُکرِ شبانه را چه شد، همدمِ تا سحرگهان
زخمۀ همنوای گو پرده ای از دمار من!



[1] مستِ کدام باده ای، می نشوی خمار من!




جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۵

در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری - گیل آوایی



در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری
ناهیدشید  ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۶ مه ۲۰۱۶

در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری
می روم دلتنگ دنبالت به هر خانه، دری!

می شوم همچون پریشان قاصدک در مُشتِ باد
می دوَم از خود گریزان مست با خیره سری

می دهم دستِ خیالِ خویش دل اما دریغ
می شوم دیوانۀ دیوانه، دیوانه تری!

نیست هیچ نام وُ نشانی چون تو در این  ناکجا
آه از این سرگشتگی، بیگانگی، بی مادری!

در  چنین آشفتگی، ویرانگی، دوری زخاک!
دل هوای دامنت دارد به پیرانه سری!

کاش بودی، کاش می بود، آه! حتی یک صدا
بازگویی ام چنان با ناز " می گول پسری"!

گیل آوایی باز رفتی سالهای کودکی!؟
دست بردار جانِ من رفته است آن شور و شری!

" می گول پسری"=  گل پسرم هستی!

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۵

ماجرای پیانو یادگیری ام با " اوما " - گیل آوایی



ماجرای پیانو یادگیری ام با " اوما "
امروز قهوۀ صبحانه را داشتم خوش بحالانه می نوشیدم و نگاهی به لاپ تاپ داشتم با یک ویدئوی یوتیوبی که قطعه ای از شوپن را پخش می کرد. یاد خاطره ای افتادم در همین شهر در همین هلند در همین سالهای نمی دانم چه بناممش! ( براستی که بخش بزرگی از روزگارِ ما که به این جای جهان پرتاب شدیم یا خودمان را پرتاب کردیم! خاطرات ماست. خاطره ها نیرومندتر از آنند که بشود از آنها خلاصی داشت!!) و اما خاطره ام را بگویم. حدود  پانزده بیست سال پیش دوستی داشتم که مادرش پیانو درس می داد. شاگردانی هم داشت. مادرش حدود هشتاد سالش بود و  هر گاه دوستم شبی پیش من می آمد، مادرش را هم دوست داشت با خودش بیاورد. یک شب شام و شراب کارش را کرده بود و سرگرم گپ زدن و این حرفها بودیم که حرف از موسیقی به میان آمد. خواستند ترانه ای بخوانم ولی اینقدر از تب و تاب پذیرایی و آشپزی و خاک برسریهای خانه داری بجان آمده بودم که نمی توانستم چیزی بخوانم تازه حالی شان نمی شد چه می خوانم یعنی چینی یا سرخ پوستی هندی  برایشان با ایرانی یک سان می نمود. یادم آمد که یک سازدهنی در  خانه داشتم.
این ساز دهنی زدن هم برایم خاطراتی فراموش ناشدنی دارد! بخصوص گاهان کوه رفتن یا شبان تنهایی در سالهایی که مرگ بهترین دوست آدم بود!!!
به هر روی رفتم ساز دهنی را برداشتم و دوسه ترانه ای از عاشور پور (خروسخوان/ من بجار کاره نوکونم ماره و....) را برایشان زدم. هنگامی که ساز دهنی می زدم چنان سکوت کرده به آهنگ متمرکز می شدند که خیال ورم می داشت داشتم یک قطعه رمانس بتهون را می زدم!!!
آن شب گذشت و فردایش همسر دوست من زنگ زد که مادربزرگ پیانو درس می دهد اگر دوست داری پیشش می توانی پیانو یاد بگیری.
پرسیدم هزینه اش چقدر می شود. گفت هیچی. گاه گاه که غذا می پزی یک بشقاب غذا برایش ببر! این را گفت و من هم قبول کردم که بروم و پیانو یاد بگیرم!  
روز قرار به خانۀ مادرِ دوستم رفتم. ( این را بگویم  که به مادرِ دوستم " اوما " یعنی مادربزرگ می گفتیم!) آن روز که خانۀ " اوما " رفتم یک آزمون نخستینِ ورودی!!! از من گرفت دید گاو پیش من پروفسور است!! دو تا کتابِ آموزشی از میان قفسۀ کتابها برداشت  با یک دفترِ نوشتنی، به من داد و قرار شد هر هفته یک روز پیشش بروم و پیانو  یاد بگیرم.
چند هفته ای پیشش می رفتم و پیانو یاد می گرفتم. یک کتابچه را تمام کردم. آهنگهایی که تمرین می کردم اصلا خوشم نمی آمد و هیچ حسی به آنها نداشتم. ولی شوق یادگیری مرا به تحمل آن آهنگها و نیز سخت گیریهای آموزشیِ " اوما" وا می داشت.  میانۀ همین آموزش دادن و  یادگیری بود که قرار شد من بجای حق التدریس گذشته از آن ماجرای آشپزی و غذا بردن، تاکسی سرویسش هم باشم  و هر گاه جایی خواست برود، او را ببرم.
تاکسی اش شده بودم! هر وقت هم زنگ می زد، درست سرِ وقت آماده بود و به آن خیلی اهمیت می داد یعنی یک دقیقه هم تاخیر نمی بایست می داشتم که نمی داشتم هم. ( یکی از خوبی های قرارهای آن چنانی در ایران، همین سرِ وقت بودن بود!!!)
یادگیری پیانو  پیش می رفت و رسیده بودم به مرحله ای که قطعه ای می زد و نشانم می داد چه بکنم و من هم در کمال نفهمی و بی حسی از آن قطعات، می زدمشان یعنی می نواختمشان!!! و او هم ایراد پیرادها را می گرفت و درستش را یاد می داد. یک قطعه ای از شوپن بنام تبعیدی یا دلتنگی برای میهن، بود. این قطعه تنها قطعه ای بود که خوب می زدم و " اوما " تعجب می کرد چرا این یکی را خوب می زنم!!!!!
ماجرای آموزش پیانوی " اوما " تا جایی ادامه یافت که بریدم! بریدنی که به هزار حال و هوای بویژه همان سالها پیوند داشت و ماجرای " من در میان جمع و دلم جای دیگر است"، بود! یعنی بودنِ با " اوما " مرا چنان بیاد مادرم می انداخت که بودن و نبودش دمار در می آورد. هم باید به حرفهایش گوش می کردم و نُتها را درست می فهمیدم و روی کلیدهای پیانو با آن جابجا زدنها و چگونه زدنها با چه و کدام انگشت و دست چگونه باشد نباشد و دلِ دیوانه ام که مادر می خواست. غم انگیزیِ ماجرا تا آنجا پیش رفت که عطای یادگیری به لقای آن بخشیدم و پیانو میانو را وا دادم. و " اوما " آخرش هم ندانست چرا!!!!!
.

این خاطره را امروز سرسری نوشته ام! در  فرصتی دیگر به آن برمی گردم. 

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۵

داستان: " خانۀ سالمندان" - گیل آوایی



خانۀ سالمندان
داستان
گیل آوایی
 
بخش 1
هیچ جای خالی در ساختمانِ به آن بزرگی نبود. همه اتاقها پر بودند ولی سکوت چنان بود که آدم می توانست صدای نفسهایش را بشنود. و این فقط مختص داخل آن ساختمان نبود. بیرونِ ساختمان هم دست کمی از داخل ساختمان نداشت. یک خیابان بود که انگار تا آن سر دنیا کشیده شده بود اما خیابانی خلوت که دلت می خواست چنان بر سنگفرش سکوتش بکوبی که همه چیزش به فریاد در بیاید.
خانه ها هم ردیف شده بودند. ردیفی که گاه خانه هایی یک یا دو طبقه و گاه مجتمع آپارتمانی بودند. آدم وا می ماند که میان این همه خانه و آپارتمان آدم زنده ای نیست دادی بزند فریاد بکند بخندد دعوا کند فحش بدهد! یک چیزی یک صدایی یک حرکتی که غیر از اینی که بود باشد.
ردیفی از درختان دست کاشت سایۀ تابستان و برگریزان پاییزِ خیابان بود. در میانۀ ردیف خانه ها، ساختمانی نه چنان بلند که به اندازۀ مجتمع آپارتمانها باشد و نه هم اندازۀ واحدهای یکی دو طبقه ای، قرار داشت. از بیرون آن نمی شد فهمید که این ساختمان، محل زندگی سالمندان است. در طبقۀ همکفِ این ساختمان یک سالن تقریباً بزرگی پر از میز و صندلی بود که در گوشه ای از آن پیشخوانی بچشم می خورد که از یک سر تا سر دیگر سالن کشیده بود.
در این سالن گاه همه را جمع می کردند. دورِ میزها گروه گروه از سالمندان را می نشاندند. گاه چند پیر زن و گاه چند پیرزن وُ پیرمرد را با هم دور میز گرد آورده وُ به کاری مشغولشان می کردند. روی یک میز ورق یا دامینو بازی می کردند و روی میزی دیگر نقاشی می کردند. در میان گروهها می شد دید که چندتایی روی صندلی چرخدار نشسته و با گروه همراه می شدند. همۀ اینهایی که روی صندلی چرخدار بودند نمی توانستند خودشان حرکت کنند یا جابجا شوند. یکی از کسانی که خدمتکارشان بود می آمد آن را که می خواست به جایی که دوست داشت، می برد و می گذاشتش تا خیال خودش را بشمارد.
یکی از آنها پیرزنی بود که به  کنار  پنجرۀ رو به خیابان برده شده بود. یعنی از پشت پنجره هم می شد دید که پیرزنی روی صندلی چرخدار در داخل سالن کنار پنجره  نشسته و به بیرون خیره شده است.
پیرزن نگاه گاه گمی داشت که همه جا بود و هیچ جا هم نبود. در نگاهش می شد یک جور انتظار را حس کرد. می شد یک جور حسرت یا دلتنگی را در آن فهمید. یعنی چهره اش اینطور نشان می داد. گاه می شد  که حواسش به هر جنبنده ای در بیرون از پنجره بود. حتی حس می کردی که اگر برگی از شاخه ای بزمین می افتاد یا شاخه ای از درخت می شکست، او می فهمید. روزهای بارانی هم که میدان دیدش کم بود به همان چشم اندازِ محو، خیره می شد و قطرات باران که از پنجره سرازیر می شدند را دنبال می کرد. انگار که پزشکی در حال آزمایش چشمهایش،  انگشت در برابر چشمانش گرفته باشد و از او خواسته باشد که با چشمانش، انگشت او را دنبال کند. و پیرزن با چنان حالتی قطرات باران را که از بالای پنجره به پایین آن می سُرید، نگاه می کرد و با چشمانش قطره باران را روی شیشه دنبال
می کرد.
کنار خیابان محل پارک کردن ماشین خط کشی شده مشخص شده بود اما بندرت پیش می آمد که
ماشینی در آنجا پارک شود مگر اینکه روز دیداری بوده باشد یا جلوی خانه های دیگر جا نبوده باشد و ماشینی برابر پنجره پارک می شد.
خیابان چنان خلوت بود که گویی نقاشی کرده باشند هیچ چیز نه تکان می خورد نه کسی از آن می گذشت. چشم انداز پنجره نگاهش را می برد تا پشت ردیفهای درختانی که هیچ وقت از پنجره انتهای درختان را ندیده بود که تا کجای آسمان کشیده شده بودند. گاه می شد سرش را آنقدر جلو بکشد که بالای درخت را ببیند، اما شیشه پنجره او را بخود می آورد و او با کشیدن یک آهی که مانند هزار ناسزا به شیشۀ نامرئی بود،  سرش را عقب می کشید. درست مانند وقتی که پرنده ای، شاید مست!، متوجه شیشه نبوده باشد یعنی بود یا نبود شیشه معلومش نبوده باشد، سراسیمه به شیشه پنجره خورده باشد و سراسیمه در رفته باشد. تنها تفاوتِ این دو حالت شاید باقی ماندنِ اثری از برخورد پرنده بر شیشۀ پنجره باشد که می شد دید. و اثرِ نادیدنی، حسرت پیرزن شاید بوده باشد یا دردی که از برخورد سرش با شیشه پنجره در او می دوید و کسی نمی توانست نه حسرت را ببیند و نه درد را.
خوب مشکل  همین است. درد را نمی شود دید باید حس کرد. آخر پیرزنی که معلوم نیست چُست و چالاکیِ جوانی اش را مرور می کند یا چه می دانم هزار خیالش را  می رماند، از کجا می شود فهمید چه در سرش می گذرد! هر کسی حسرتهای خودش را دارد و دردهای خودش را.
یادمانهای هر کسی مانند اثر انگشتش است. حسرت یا درد یا هر چه که بنامی اش، خاص خودِ اوست بی شباهت یا همانندی با حتی یک خاطره مشترک بین دو نفر. هر کدام با یک حس و نگاهی به آن نگرد.
آن روز هم مانند روزهای دیگر بود. هیچ تغییری نکرده بود. پیرزن را آورده بودند و کنار پنجره تنهایش گذاشته بودند. او هم کسی چه می داند بر بال کدام خاطره اش نشسته بود یا کدام صفحۀ روزگارِ گذشته اش را ورق می زد. کنار پنجره روی صندلی چرخدار نشسته بود و چشم به آن سوی پنجره داشت و رقص برگها را که مانند باله ای موزون و کرشمه وار می نمود، تماشا می کرد تا اینکه ماشینی در آن سوی پنجره در پارکینگ ماشینها به شتاب توقف کرد. زنی میانسال از آن پیاده شد. پیرزن پشت پنجره با تمام حواس جمعی به او خیره شد. نگاهش کنجکاوانه نبود، نگران بود. با نگرانی برای زن میانسال که پیاده شده بود دست تکان داد و هر چه اشاره می کرد زنِ میانسال اهمیت نداده طوری که به دست تکان دادنِ خوش به حالانۀ پیرزن پاسخ بگوید، سرش را جناند و لبخند زنان از چشم  انداز پنجره دور شد. رفت.
پیرزنِ پشت پنجره مانده بود. به ماشین نگاه می کرد. هنوز لحظه ای نگذشته بود که جوانکی درِ آن را باز کرد. کمی داخل ماشین با چیزی ور رفت. سپس ماشین به حرکت در آمد و از نگاه پیرزن دور شد. پیر زن خواست از روی صندلی بلند شود. نتوانست. دست روی عصای چارپایه مانندش گذاشت هر چه سعی کرد نتوانست بلند شود. از میز آن طرفش پیرمردی به سمت او آمد. گپی زد. چیزی گفت. چیزی شنید. هر دو نفر به بیرون خیره شدند. با هم چیزی می گفتند. انگار به اماها و اگرها مشغول بودند و آنالیزِ چیزی که ممکن است بوده باشد یا شده باشد. مسئولِ آنجا وسط سالن پیدایش شد. دست به هم زد. همه را فرا خواند. چند نفری دیگر با لباس همان مسئول در سالن پخش شدند. همه را گاه گروه گروه گاه یک نفر یک نفر از سالن بیرون بردند. پیرمردی با عینکِ ذره بینی اش بی خیالِ هیاهوی برپا  شده، به نقطه ای از سقف چشم دوخته، آرشۀ ویولن را به ناز می کشید و مستِ آهنگی که می نواخت شده بود. نوبتش هنوز نرسیده بود. شاید آوای گمی که از ساز او بر می آمد، آب بر آتش خشم کسانی می ریخت که نمی خواستند از سالن بروند. شاید آخرین نفری می شد که از سالن خارج می کردند شاید نوای ویولنِ او آرامشی به فضای سالن می داد که مسئولینش او را وا می گذاشتند تا آخرین نفری باشد که از سالن بیرون می بردند. هر چه بود پیرمرد نگاه از نقطه ای که خیره شده بود بر نمی گرفت و دل به ویولن خودش داده بود. 
پیرزن نگاهش به پنجره بود و تن به حرکت هدایت شدۀ جوانی داده بود که او را از سالن بیرون می برد. اصلاً هم به آنچه که پیرزن می گفت یا اشاره می کرد، توجه نداشت. پیرزن که به جلو برده می شد، سر برگردانده و به پشت سرش نگاه می کرد. در چشم انداز پنجره نه از ماشین نشانی بود،  نه از زنِ میانسال و نه جوانکی که سوار ماشین شده و رفته بود.
صبح شده بود. همه چیز داشت از نو تکرار می شد. شاخه های درخت با باد می رقصیدند. پرنده ای کوچک پر می کشید بر شاخه ای می نشست و بلند می شد می رفت. سالن پر شده بود.  همه را آورده بودند. ورقها و اسباب نقاشی ها، آمادۀ روزمشغولیِ همه، روی میز قرار داشتند.
غیر از  پیرمرد که در همان جا، همان گوشۀ سالن، بر همان صندلی، ویولنش را بغل کرده،  داشت برای نواختن هماره اش خیال می دواند، هیچ کس دیگر به کارِ هر روزه اش دل نمی داد. کسی بازی نمی کرد.  کسی نقاشی نمی کرد. ازحرف زدنهای هر روزۀ دورِ میز خبری نبود.
پیرزن سعی می کرد دورِ همان میز، کنار همان پنجره، روی همان صندلی؛ بنشیند اما چند نفر دیگر هم می خواستند همانجا بنشینند. گویی چیزی میانشان پخش شده بود. خبری بین همه پیچیده بود. اما کسی چیزی نگفته بود. کسی خبری نداده بود. ولی طوری می نمود که دانسته ای پنهان، انگیزه ای تازه در همه دوانده بود.
برای پاییدنِ بیرون، هر کسی سعی می کرد دیگری را کنار بزند. همهمه ای راه افتاده بود. جنب و جوشی که تازگی داشت. وسوسه ای که روزهای تکرار را بهم می زد.  چیزی اتفاق افتاده بود. چیزی که مثل هر روز نبود. دیگر هیچ چیز مانند هر روز نبود.  به همین سادگی!>>>برای خواندنِ همۀ داستان " اینجا " کلیک کنید

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۵

تلفن همراه! و شاهکاری که کردم



تلفن همراه! و شاهکاری که کردم!
این را نمی توانستم برایتان اینجا ننویسم!!! باور کنید شاهکاره!!!! ماجرا این بود که
خرید پریدم را کرده بودم و بنا داشتم یک آشپزی شاهکارانه بکنم. دوستم با همسرش مهمانم بودند. برای اینکه بتوانم با خیال راحت بی آنکه آشپز دو تا شود! و سر به کار خودم داشته باشم!، به دوستم پیشنهاد کردم که بروند شهر را بگردند و خوش بحالشان کنند و من هم در این فاصله کار پارهایم را انجام دهم.
دوستم رفته بود و من سرگرم آماده کردن چیزهایی بودم که می خواستم آشپزی کنم. چیزی نگذشته بود که بخود گفتم نکند دوست من مشروبی پشروبی بخرد. بفکرم رسید زنگی به او بزنم بگویم که همه چیز هست و چیزی نخرد. شماره اش را گرفتم و زنگ زدم. دیدم صدای یک تلفن همراه از داخل سالن می آید. دنبال صدا را گرفتم دیدم یک عدد تلفن همراه آن چنانی روی کاناپه دارد ابوعطا می خواند!
دوستم تلفنش را در خانه جا گذاشته بود و من کاری اش نمی توانستم بکنم. به آشپزخانه برگشتم همچنانکه سرگرم چنین و چنان کردنهای شاهکارانه ام بودم گفتم به دوستم زنگ بزنم بگویم که تلفنش را در خانه جا گذاشته است و نگران نباشد!. شماره اش را گرفتم. دیدم باز همان صدای تلفن از همان کاناپۀ داخل سالن می آید. اگر بدانید چه خنده ای کردم!!!!! از صدای خندیدنم همسایه ام بخنده افتاده بود و صدای خنده اش را من هم می شنیدم!!!!
هرچه بود گذشت و دوستم با همسرجانش رسید و خرید پریدهایی که برای خودشان کرده بودند را کف اتاق پخش کردند. کمی گپ زدیم و من به آشپزخانه برگشتم ناگهان دیدم هر دو نفرشان دارند می خندند حالا نخند کی بخند!!!!!!!!!!!! از آشپزخانه به سالن برگشتم پرسیدم چه شده؟ دوستم تلفنش را که روی بلندگو گذاشته بود و همچنان که خودش هم می خندید صدای خندۀ مرا پخش می کرد بطرفم گرفت و اشاره کرد! گفت برای این!!!!!!
تو نگو! وقتی خودم به کار خودم می خندیدیم پیامگیر تلفن همراهش صدای خنده ام را بجای پیام پر کرده بود! و دوستم بخیال اینکه کسی زنگ زده است داشت گوش می کرد و می خندید. همسرش از خنده ریسه رفته روی کاناپه افتاده بود. دوستم با همان خنده گفت خوب چرا فقط خندیدی!!!!؟؟؟؟
مانده بودم چه بگویم! گفتم برای اینکه تو هم بخندی!!!

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۴

بیگانه گشته اند نگاههای آشنا - گیل آوایی



بیگانه گشته اند نگاههای آشنا
دستی اگر به سوی تو
گم کرده گرمیِ دورآشنای تو.
.
از هم جدا به سیل حادثه حیران نشسته ایم
.
گم گشته ایم ما
چنان رفته ای زیاد
عکسی تو گویی به قاب پر از غبار
میراث خانۀ متروک...
آه
ما را چه آمده است به سر کاین چنین خراب
ویرانِ خویش می نگریم هر چه شد که شد!
.
دردی مرا به اوج هواری کشانده است
کس نیست گویی
در فوج فوجِ این همه بیگانه آشنا
فریاد می شمرم با  نگاه مات
ای وای آشنا
ببین
چه دور می شویم
دورِ دور
آه
این زهر غربت است
شاید
اما غنج می زند دلم
با یک هوارِ مست
در کوچه باغ خاطره با هم
حتی به یک نفس
یاران آشنا
که زاغ دلم چوب می زنند
با هر پیاله مست
تا هر کرانۀ باداباد
فریاد می شوم!

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۴

چه بود اگر ویرانه ای نبود خانۀ پدری - گیل آوایی

امروز در یک حال و هوایی که این روزها کم هم سراغم نمی آید، بودم که یکی از شعرهای قدیمی ام برای من تداعی شد. دنبالش گشتم دیدم در مجموعه ای بنام " گپی با هم" منتشرش کرده ام. این شعر را با شما قسمت می کنم.


چه بود اگر
.
چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه های عشوه گر خاک من
که حریص ترین جهان را
بخود نمی خواند!؟

چه بود اگر
گنجینه ای نبود خاک مرا
چون باری بر گرده های من
و فریبکاری نبود
مغزهای متعفنی
که کلاه و عمامه لاپوشانیش می کرد

چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه هایی برای
تاخت
تاراج
تاراندن
آوارگی
و ترکتازی دیوانگانی که ویرانگی اقتدارشان می نمود
و میراثش
از نسلی به نسلی
چه بود اگر ویرانه ای نبود خانه پدری
و کابوسی که هماره بیداد می کند.


شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۴

همین- گیل آوایی



دستها بهم می سایی
دستها بهم سالهاست
آه می کشی!

انتظار چه!؟،
هیچَت به آهت بند نیست
بودن نبودنی.

پرنده ای کز کرده در لانه اش
پرنده ای بال می کشد تا اوج آسمان
گذرِ هر که به خویش است هنوز
خلوتِ بهم ریخته ای
پوزخند می زند به شهر
همسایه ات یقه ها تا بناگوش بالاکشیده
هیچ کس به هیچ کس مربوط نیست
ربطهای بی ربط
انبوه هر که به راه خویش به آه خویش
حرفی اگر،
شاید به من چه"چه هوای خوبی"
هوا ورت می دارد باز هوایی بشوی
دستها مشت
خشمی فوران
چیزی تۀ دلت بی قرار!،
آه
دیوانه باد هم
به گردش نمی رسد!

راستی می دانی!؟
چهار فصل را پرنده می داند و درخت
و فصل پنجم اما
تیک تاکی گاه اشتباه به پوم تاک
کدام از کدام!
گوش تیز می کنی،
بی انتظار!

همین