دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

تصور کن - گیل آوایی



چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳- ۹ آوریل ۲۰۱۴

تصور کن
که بی تو زندگانی نیست
جهانی نیست

تصورکن
که بی تو مرگ تدریجی ست
آنی نیست

تصور کن
که بی تو عشق زندانی ست
عاشق سر به ویرانی ست

تصور کن
که بی تو مهربانی نیست
هوای دل جوانی نیست

تصور کن
که بی تو عاشقی جرم است
دل را دلستانی نیست

تصور کن دمی
آری
دریغ از من
دریغ از تو
دریغ از ما

تصور کن
جهان با فکرِ تو من ما دگرگون می شود
آری
تصورکن
که با تو زندگی عشق است
عشق است زندگی
جانم تصور کن.

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۳

ارسو، مجموعه ده داستان گیلکی با برگردان فارسی - گیل آوایی

یاداشتی بر مجموعه داستان گیلکی
" ارسو "
تا کنون در کنار دیگر کارهای فارسی و ترجمه هایم، مجموعه هایی از داستانها و چاردانه ها و غزلهای گیلکی را منتشر کرده ام. فهرست آن را در آخرِ این مجموعه نیز قرار داده ام.
ارسو به معنی اشک، نام تازه ترین مجموعه داستانهای گیلکی ام است که منتشر کرده ام. در این مجموعه ده داستان کوتاه و بلند را گرد آورده ام. همۀ آنها را هم به فارسی برگردانده ام تا اگر دوستان غیرگیلک زبانِ علاقمند به ادبیات بومی، خواستند، بتوانند از آن استفاده کنند.
بیشترِ این داستانها را بزبان گیلکی بازخوانی کرده و آنها را بصورت ویدئو کلیپهای جداگانه در یوتیوب منتشر نموده ام. برخی از داستانها برای نخستین بار در این مجموعه منتشر شده اند به این معنی که متن داستانها در هیچ جای دیگری انتشار نیافته است.
و اما چرایی نوشتنم به زبان گیلکی شاید این باشد که گاه، بویژه شعر، حال و هوایی به سراغم می آید که فقط به زبان مادری ام قابل بیانند! و اگر بگویم که همانند آن را از نگاه تصویرها و حتی معانی واژه ها و گفتمانها، بجز گیلکی نمی توانسته ام بیان کنم، پُر بیراه نگفته ام.
ازنگاه دیگر باز آفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی یکی از انگیزه های قوی در من بوده و هست هنوز که به گیلکی بنویسم. بسیاری از واژه ها و جمله پردازیها و مثلهای گیلکی به هر دلیل، فراموش شده یا دارند فراموش می شوند. حسی در من است که اگر گیلک به بازآفرینی و باشناساندن آنها نکوشد، هیچکس چنین نخواهد کرد. با چنین هدفی به سهم خود بعنوان سلولی از یپکر گیلامردان در این راه( هر چقدر هم ناچیز) گام برداشته و امیدوارم بتوانم باز در این راه بکوشم.
 نکته دیگری که دوست تر دارم بیان کنم این است که بسیارانی آگاهانه یا ناآگاهانه، گیلکی را در حد یک گویش، لهجه می دانند بی آنکه با ظرفیتها و ریشه ها و اصولا ساختار اصیل این زبان آشنا باشند یا در آن کند و کاوی کرده باشند. بیان برخی از واژه ها یا اشکال بیانی  فارسی در روزمره گیلکها به معنی " زبان " نبودنِ گیلکی نیست بلکه ناآگاهی یا حتی مسئولانه برخورد نکردن کسانی ست که به این زبان حرف می زنند.
اصولا لهجه یا گویش در یک زبان، زیرمجموعه همان زبان است که بلحاظ ساخت و پرداختِ جملات از قواعد دستوری همان زبان برخوردار است. به دیگر سخن زبان درختی ست که شاخه های آن را می توان لهجه یا گویشهای آن زبان دانست اما همه آنها به پیکر همان درخت متصلند. و با این نگاه بخوبی در می یابیم که گیلکی چنین پیوندی با فارسی یا زبان دیگری غیر از گیلکی ندارد و قواعد دستوری خودش را دارد و چه بسیارند افعال و واژه های گیلکی که اصلا ریشه در زبان فارسی ندارند. اگر چه زبان گیلکی در خودِ گیلان لهجه های مختلف دارد که بلحاظ بیان جملات و واژه ها متفاوتند ولی در قواعد دستوریِ زبان گیلکی مشترکند. مصداق همان درخت و شاخه ها که زبان گیلکی پیکر درخت و لهجه ها نیز شاخه های این درختند. 
مقایسه متون گیلکی و فارسی در این مجموعه شاید روشنایی بیشتری به آنچه که در بالا گفته ام، بیافکند. این اشاره را از آن جهت اینجا آورده ام که چرایی پرداختنم به زبان گیلکی و کارهایم به این زبان را گفته باشم.
هر چه هست تلاشی ست که بر آمده از عشقم به زبان مادری من و صد البته به زبان فارسی بعنوان زبان ملی من است.
همانطور که در بسیاری از کارهایم پیش از هرچیز تاکید کرده ام، زبان و ادبیات گیلکی رنگی از رنگین کمان ادبیات بومی میهنمان ایران است. خوشا شادابی و زیبایی رنگین کمان ادبیات بومی سرزمین مادری مان که در شاداب تر و زیباتر نمودن آن صمیمانه بکوشیم.

با مهر
گیل آوایی
19 فروردین 1393/8 آپریل 2014 

توجه: از دوستان، یاران و خوانندگان گرامی وبلاگم درخواست می شود در صورت تمایل و امکان، این کتاب را به دیگران معرفی کنید.

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

هم او که می گذرد زآتش، عاشقانه منم - گیل آوایی



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۲ - ۹ مارس ۲۰۱۴

هم او که می گذرد زآتش، عاشقانه منم
هم او که عاشقِ عشق است بی بهانه منم

زلالِ جانِ سبویم، به نغمه زخمۀ تار
نوای شورم وُ جانسوزِ دل شبانه منم

زدادِ من شکند شب سکوتِ هر بیداد
چو باده مستیِ مستانِ دلبرانه منم

خموشم ار نشود واژه از لبم جاری
بسان شب به سکوتِ غم آشیانه منم

بسان شالیِ سبزم نشسته بر پرِ باد
کرشمه شور بهاری زمین و دانه منم

هزار حرفم اگر گوش دل سپاری جان
نه هیچ پوچِ هیاهو، برون زمانه منم

چو خُم به خلوت خود نغمه می کنم آغاز
سکوتِ سُکرِ نهفته درون، خُمانه منم

شرارِ جانِ سبو می شوم اگر دانی
چو شوردشت، شر وُ شورِ هرترانه منم

زچشم دل بنگر دلبرانه دلشدنم
وگرنه حسرت هر واژه عاشقانه منم

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۲

کوچ - گیل آوایی

باز هم دیدن عکسی از منصور کوشان، یکی دیگر از پرکشیدنهای در کوچ و این غربت نمی دانم چرا!!!!، هزار فریاد در خاموشی ام هوار زد! هرچه خواستم از دستش در بروم نشد! و این شد حاصلش که با شما اینجا قسمت می کنم:
گیل آوایی
26 فوریه 2014

دل
از غربت می گیرد!
در غربت مردن!،
اما
حس غم انگیز دیگری ست،
سایه روشنِ هر حال و هوایت!
تاسیان های خاکت
همچون نُتِ آوازی ست نجوای بودن نبودنت!
پژواکِ کوچِ سالهای بی انتها،
آهِ فرو خوردۀ تُست
سیاه سیاه
خاکستری
خا
کس
تری
چیییییییییین
چرووووووووک
کابوس
خواب
خواب
کابوس
آینه هوار می زند
یک گام دیگر نزدیک شدن
نقطۀ پایانی برکوچ!
هیاهوی هرچه که باشد
چه حاصلت
وقتی نباشی
بودنت،
آه می شماری
آنگاه
که سنفونی خیال گوش دنیا کر می کند!
نبودنت اما اگر که هیاهویی!،
چه دیر
دیر
دیر
دست و پا می زند!
.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

آناهیتای عمودریا - گیل آوایی



دخترِ یکی از دوستانم مرا عمو دریا صدا می کرد و دلیلش هم این بود که وقتی پیشم می آمدند کنار دریا می رفتیم و همین دریا رفتنها و خاطره هایش، سبب شده بود که عمو دریا صدایم کند. و اما امروز یعنی شنبه 15 فوریه 2014 داشتم کاغذ ماغذهای انباشته شده را مرتب می کردم  به نوشته ای برخوردم که تاریخ 27 سپتامبر 2002 را داشت و گویا برای شادباش زادروز همین دختر دوستم نوشته بودم. یادم نیست فرستادم نفرستادم یا چه شد چه نشد! دوباره خواندنش برایم خیلی جالب بود! شاید برای شما هم خواندنش خالی از لطف نباشد!
آناهیتای عمودریا
عمو دریا می خواست زادروزِ آناهیتا رو شادباش بگه و دنبالِ آناهیتا می گشت. آخه آناهیتا خونه اش نبود. عمو دریا هر چه بیشتر می گشت، کمتر از آناهیتا نشونه ای می دید.
عمو دریا خسته شد. نشت. فکر کرد..... هی فکر کرد.......هی فکر کرد......... هی فکر کرد............... تا آخرش به این نتیجه رسید که براش نامه بنویسه بده دستِ مرغ دریایی تا واسه آناهیتا ببره ولی هر چه فکر کرد...... فکر کرد.......... فکر کرد چه بنویسه که خوش به حالِ آناهیتاش بشه، چیزی به فکرش نرسید و نتونست بنویسه.
نشست دوباره شروع کرد به فکر کردن! چشمهاشو بست و فکر کرد...فکر کرد...فکر کرد...اونقدر فکر کرد که دید داره توی هوا پرواز می کنه! نه مثه گنجیشکه یا کبوتره یا کلاغه! نه....نه....نه.... اگه گفتی مثه چی!؟
آره! مثه یه "پر"!
مثه یه پر شده بود که یه نسیمِ مهربون بدون اینکه شبنم از گلبرگهای گلای گلدون بریزه، رد شد و رسید به مبلی که  نشسته بود، اونو آروم از رو مبل بلند کرد، آروم آروم از اتاق بیرون برد. یواشکی پنجره که نیمه باز بود کنار زد و اونو از خونه بیرون برد.
نسیم که عمو دریا رو برده بود بیرون، خواست بده دستِ باد و واسه همین هم دنبال باد می گشت. این ور، اون ور رو نیگا کرد تا اینکه باد از دور پیداش شد. به نسیم رسید. نسیم به باد گفت:
-     بادِ خوب وُ مهربون! من نسیم هستم. دلم میخواد این پر رو ببرم یه جایی که بتونه یه هدیه واسه زادروز آناهیتاش پیدا کنه. اما من نسیم هستم و زورم نمی رسه! میشه تو این پر رو بگیری ببری یه جایی که بتونه هم هدیه ای که میخواد پیدا کنه، هم آناهیتاشو ببینه!؟
باد یه ذره ساکت شد. فکر کرد. .....فکر کرد. ......فکر کرد. .......فکر کرد...........تا اینکه حوصلۀ نسیم سر رفت و گفت:
-         چرا اینقدر فکر می کنی!؟ این که دیگه فکر کردن نداره!
باد به نسیم زل زد و گفت:
- هرچی رو که نمیشه همین جوری قبول کرد! آخه آدم باید جوابگو باشه! اول باید فکر کرد! خوب هم فکر کرد! بعد ...........
نسیم که داشت از دست باد عصبانی می شد، پرسید:
-         آخه این که دیگه چیزی نیست! فکر کردن واسه چی!؟
باد هم بادی به غبغب انداخت و مثل آموزگارِ سخت گیرِ مهربان گفت:
-         نه نسیم! این جور نیست! من از خورشید یاد گرفتم که پیش از هر کاری خوب فکر کنم! هر کاری! می فهمی!؟
نسیم که دیگه داشت شاخ در می آورد پرسید:
- از خورشید!؟ از خورشید دیگه چرا!؟
باد یه خنده ای کرد که نگو! گفت:
- خوب.....این تعجب نداره! چون خورشید اگه نباشه همه چی بهم می خوره!
نسیم پرسید:
خورشید و تو!؟
باد بلافاصله جواب داد:
- اه...........! تو نمی دونی وقتی که خورشید می خواد ابرها رو این ور اون ور ببره به من می گه این کار رو بکنم!؟ یا وقتی میخواد خاک رو جابجا کنه از من میخواد براش انجام بدم!؟ یا......
تا باد بخواد حرفاش رو ادامه بده، پرسید:
- ابرا رو واسه چی جابجا کنه؟ خاک رو دیگه چرا!؟
باد خندید و گفت:
- خاک رو این ور اون ور می کنه تا روش علف در بیاد، حیوونا بخورن بزرگ بشن. تا درختا سبز بشن. تا درختا میوه بدن. ابرا رو این ور اون ور می بره تا هر جا خشک میشه آب بده تا هیچی تشنه نمونه!
نسیم یه ذره فکر کرد بعد پرسید:
- خلاصه چی می کنی!؟ این پر رو می بری یا نه!؟ آخه خیلی دلش میخواد واسه آناهیتاش یه هدیه پیدا کنه!
باد گفت:
- اگه بذاری من فکر کنم میتونم به تو جواب بدم! ولی نمیذاری که!
نسیم گفت:
- چی چی رو نمیذارم! یه سوال کردم تو یه جوابایی میدی که............
باد گفت:
- من!؟
نسیم گفت:
- آره تو!
باد لبخندی زد و گفت:
- خوب عزیزم وقتی خورشید واسه یه کار این همه برنامه ریزی داره! من که بادم چه جوری نداشته باشم!؟
نسیم فکر کرد..... فکر کرد...... فکر کرد...... فکر کرد.......یهو داد زد:
- ها............فهمیدم! پس این پر رو به این دلیل نمی بری چون برنامه ریزی نکرده!؟
باد کمی تو فکر رفت و گفت:
- نه...........نه.....اصلن هم این جور نیست! من واسه اینکه خودم کارام رو رو به راه کنم باید فکر کنم. برنامه بریزم بعدش به تو بگم که این پر رو می برم یا نه!
نسیم و باد داشتند  همین جور چونه می زدند و نسیم بلند بلند داشت به باد می گفت که:
-         خورشید..........خاک.............ابر............اووووووه.........!؟
یهو پر، حوصله اش سر رفت و تا نسیم بخواد بیاد پر رو به باد بده، ابرِ سیاهی اومد و پر از ترس اینکه خیس نشه و نیافته روی زمین و همونجا نمونه و خیس بشه! برگشت پنجره رو نگاه کرد و یواشکی اومد تو خونه نشست روی مبل و شروع کرد به فکر کردن!
ناگهان عمو دریا یادش اومد که داشت دنبال آناهیتا می گشت و دلش می خواست زادروز آناهیتاش رو شادباش بگه ولی رفت توو فکرو خیال!
از این همه فکر و خیال در اومد و گفت بهتره واسه آناهیتاش یه نامه بنویسه و براش بگه که چی شد و چطور دنبال آناهیتاش می گشت! بعدش هم نامه اش رو مامانش واسه اش می خونه و آناهیتا راحت به خواب میره!
عمودریا نشست و فکر کرد............ فکر کرد.............فکر کرد.............. و باز هم فکر کرد تا اینکه رو کاغذ نوشت:
آناهیتا نبود با عمو دریاش....عمو دریا نبود با  آناهیتاش.........یکی اینجا یکی اونجا دو تا دور.......از این دوری شده دریا همه شور!
قصۀ ما بسر رسید! عمو دریا به آناهیتاش نرسید!


27 سپتامبر 2002
گیل آوایی


جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۲

تاسیانه - گیل آوایی



جایت کنار من خالی،
خیال سرشارِ از با تو بودن است!

آه کشیدن 
آه........... این پا آن پا شدن،
در هست وُ نیستِ بودن نبودن!

عشق رسواترین واژۀ زمان ما هم!
لاپوشانِ سر در لاکِ هزار رنگ!

دل می گیرد از این همه دلتنگی!

عشق،
اسارت غم انگیزی ست عاشق جان!

واژه بازی
بازیِ واژه است!

چه خودفریفتنی!؟

کاش همان یه قل دو قل[1] مانده بود وُ کودکیِ مان!
صاف وُ ساده!
یک رنگ!

همین!



[1] یه قُل دو قُل>> ویکیپدیای فارسی: یک قل دو قل ، یک گل دو گل، بش داش ، پنج پنج، پاسنگ کا، رگ‌رگ بازی یا سنگچران گونه‌ای بازی ایرانی است که بوسیله تعدادی سنگ انجام می‌شود.

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

ای داد باغ - گیل آوایی

هنگام
طوفانی ست خشم باغ
داغ می شمارد
سینه
سینه
زاغ!

خاکسترین شبِ سوک ار که روزگار
ما آتشیم باز در این رزم و کارزار

فریاد می برد هر کو در این دیار،
خونین دل است زاغ:
ای داد داغ!
ای داد باغ!

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۲

" من" و " تو " - گیل آوایی

"من" به "تو " فکر نکند
هیچ کس!، به "من" فکر نمی کند
"من" را با "تو " عوض کنیم
نخست " تو "
سپس " من"
ببینیم چه می شود!

.

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۲

هرچیزی راهی دارد! - گیل آوایی



 چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ - ۸ ژانویه ۲۰۱۴
هرچیزی راهی دارد!
نشسته است. همانجایی که هر روز می بینمش. خودش است یا نه، ماجرای نگاه من است و همسانی ی همه شان که یکی شان می بینم.
آسمان گاه تا بینهایت نگاه من در دورهای بی مرز راه می برد، گاه چنان که دست بیاندازم، می گیرمش. ابرهای آشفته، پریشان تر از خیال من بر بال باد نشسته چنان گریزان دور می شوند که وا می مانم از آفتابی هوا یا بارانی که نمی آید تنها ژستش را می گیرد.
گرسنه ام می شود. نهاری ترتیب می دهم. آنچه از شام دیشب مانده گرم می کنم. تکه هایی از نان بربری، داغ می کنم. روی میز، سفره ی کوچکی راه می اندازم. اولین لقمه به دومین لقمه نرسیده چیزی می جنبد. چیزی نگاه مرا می خواند. چیزی که رو به سویش ندارم، کنجکاوی مرا چوب می زند. سر می جنبانم. می بینمش. پف کرده چنان که چُرتِ همۀ دنیا را دارد در خودش جمع می کند. رو برمی گردانم. لقمه را در دهان می نهم. تکه ای پاپریکا چاشنی اش می کنم اما هنوز دهان نبسته ام که باز نگاه مرا می دزدد. مثل اینکه جایی باشی و ناخوداگاه و ناخواسته حس کنی چشمی ترا می پاید. چیزی به تو مشغول است. دوباره سر بسویش می چرخانم. چنان پُف کرده که سه برابر جسه اش شده است. تنها چیزی که در آن می جنبد، سرش است چنان بی حوصله که هیچ جای بدنش را تکان نمی دهد. مثل کسی که یک کتی بخواهد شانه ای بکشد. از جایم بلند می شوم، سرش بیشتر از پیش بلند می شود. قد می کشد. کمی از حالت پف شدگی اش کم می شود. حواسش هست. اما حواسش به چیست؟ به خطر؟ من که کاری اش ندارم! به غذایی که در دست من است؟ خوب این که خطر نیست! چرا اینهمه گارد گرفته نگاهم می کند. دست به دستگیرۀ در می برم تا بازش کنم اما هنوز باز نشده چنان در می رود که انگار گلوله ای از تفنگ در کرده باشند. زمزمه ای می کنم و تا بخواهم کلماتی قصار برزبان بیاورم، او رفته است. سرجایم برمی گردم. چیزی نمی گذرد که پیدایش می شود. همان جا می نشیند. محلش نمی گذارم. سرگرم خوردن می شوم اما حس می کنم حواسم به غذا و گرسنگی خودم نیست. به سفره ام کجکی نگاه می کنم. دوباره سر برمی گردانم. خودش است. این بار تردیدی ندارم. خودش است. همان حال و هوا و رنگ و شمایلی که داشت با این تفاوت که پف نکرده است. باد نشده است. چرت نمی زند. سرش را با تنش حرکت می دهد. چرتش پریده است اما  خودش نپریده همانجا نشسته است. بلند می شود. باز در را باز نکرده در می رود. عصبانی می شوم. کفرم در می آید. نه می گذارد غذایم را بخورم نه با من غذا می خورد نه می گذارد لقمه ای چیزی به او بدهم تا دور از من بخورد. ناگزیر سرجای خودم برمی گردم هنوز دست به غذا نبرده سرمی گردانم. دست خودم نیست. چرا پیدایش نیست. همه جا نگاه می کنم. کجا رفته است. اینکه تمام وقت همانجا نشسته بود. چیزی گیرش آمده یا جای دیگری رفته است. بخودم چیزی زمزمه می کنم. چه کارش داشتی! راحت سرجایش نشسته بود چرا بلند شدی! به تو چه! فاید نداشت. جر و بحث کردن با خودم او را برنمی گرداند. باز بلند شدم. تکه نانی برداشتم. ریزش کردم. روی بالکن ریختم. یک لحظه نشد که سرکله اش پیدا شد. روی شاخه نشست. تا در را بستم، پرید آمد روی نرده بالکن نشست. کمی این سو آن سو خودش را جنباند. از روی نرده روی بالکن پای نرده ها شروع به خوردن کرد. و من هم!

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۲

آگهی برای دوستان، یاران و خوانندگانی گرامی - گیل آوایی

آگهی
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی
 پیرو تماسهای برخی از خوانندگان گرامی کتابهایم، به آگاهی تان برسانم که کلیه آثارم از جمله  کتابهایم را  بطور رایگان  در اینترنت منتشر و در دسترستان قرار می دهم. از اینرو هر گونه استفاده تجاری از هر نگاه، برخلاف خواسته و بدون اجازه و حتی بدونِ آگاهی من است.
با احترام
گیل آوایی

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

چله نشستن - گیل آوایی

آدینه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ - ۲۰ دسامبر ۲۰۱۳
چله نشستن
راز کدام خورشید باز جستن
آی
مشتها به راز گشودن
خشم دانه دانه برشمردن!

شوری! شراری باید!

سکوت،
آوازهای گم شده فریاد می کند!

دیوارها میان ما بلند
حاشا چه رو باخته به انکار جار می زند!

آه
تو در کدام چنبره دست می سایی!؟

بیا
غزلی تازه آغاز کنیم
سیاهی کمر شکستن!

کاین چله،
چله نشستن!،
بی زایشی تازه
حکایت است حکایت
اگر باز.....
سکوت وُ سلول وُ دار!
مردگی مان فریاد کنند!

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

آماری از دانلود کتابهایم در سه سایت اینترنتی - گیل آوایی

شاید برای خوانندگان گرامی وبلاگم چند وُ چونِ آمار دانلود کتابهایم جالب باشد.
امشب ( بوقت هلند) یعنی پانزدهم دسامبر آماری از وضعیت دانلود کتابهایم گرفتم. علت آن هم این بود که با جستجویی در گوگل متوجه شدم چند تا از کتابهایم در سایت کتابناک بارگزاری شده و با دیدن آمار دانلود در آن سایت، آماری هم از دو سایت دیگر یعنی مدیا فایر و داک استاک گرفتم. نتیجه این آمارگیری! 14146 دانلود در سه سایت بود. که شرح آن چنین است:

مجموع دانلودها در سایت مدیافایر>> 5295
.
مجموع دانلود از سایت کتابناک 5009
.
مجموع دانلود از سایت داک استاک>> 3842
مجموع بازدید از صفحه ام در داک استاک>>21132
.
مجموع دانلود کتابهایم در سه سایت داک استاک، کتابناک، مدیا فایر>>> 14146

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۹۲

روزهایی که خدا از آسمان برایم پول می ریخت! - گیل آوایی



روزهایی که خدا از آسمان برایم پول می ریخت!!!
یاداشتی نوشته بودم که امروز در پاسخ به یکی از دوستانم که از دست زمین و زمان خشمگین بود و برایم نوشته بود، به کارم آمد. این پاسخ ایمیلی را اینجا با شما قسمت می کنم. >
>می دانی زیباترین هنر آدمی این است که وقتی از زمین و زمان هر آنچه می بارد جز چیزی که دلِ آدمی میخواهد، است، بلند می شود دستی می کوبد پایی می کوبد، چرخی می زند، شوری به پا می کند، می زند پدرِ روزگار را هم در می آورد! دیشب یعنی نیمه شب دیشب عکسی از پسر بچه ای دیدم بغض کرده دماغ پماغش آویزان! یاد کودکی ام افتادم و صد البته نازهای آنچنانی مادر! یادم آمد که روزهای وروجکی ی من، وقتی که هنوز سنم به مدرسه رفتن قد نمی داد و در خانه موی دماغ مادرمی شدم! روزهایی که خدا از آسمان برایم پول می ریخت!( آن هم خدا!! از آسمان پول بریزد!!!؟؟ خدایی که گفته اند: خدا گر زحکمت ببندد دری، ز نکبت زند قفل محکم تری! و اما دیدن آن عکس مرا برد به  روزهای عاشورا و تاسوعا که گاه به دستور و گاه تشویق مادر پابرهنه در مراسم عزاداری شرکت می کردم و سر سینه زنان حسین حسین می گفتم. ماه رمضان هم حال و هوای افطار و سحری ماجرای خودش را داشت و نیایشهای ساده دلانه و بی آلایش مادر از یک سو و چونان پرنده ای شدنش که جوجه هایش را زیر بال و پر بگیرد،از دیگرسو، آشیانه ای خوش به حالانه به راهتر می شد که هنوز از پی این همه سال همتایی نداشته است. در این آشیانه که بگوی اش خانۀ مادری، مادر من و جوجه های دیگر خانواده را زیر بال و پرش می گرفت که شکیبایی و مهربانی های او وقتی دلنشین تر می شد که از بیدار شدنِ سحری ام نازهایی آنچنانی نصیبم می کرد و صد البته پذیرایی ویژه سحری هم!! اما وای اگر روزه می شکستم و می افتادم بجان سفره و باغ خانه با آن وسواسی که مادر سبزش می داشت با انواع سبزیجات بویژه ککج و کوار!!! صفا و صمیمیت در انبوهی از باورهایی که همه مشکلات می شد آزمایش الهی و حسین و حسن و فاطمه زهرا می شود عضوی از خانواده و امیدهایی که روزگار به گردد و درست می شود و چنان نمی ماند! و هر اعتراض و پرسشهای مشکوک! می شد کفر و باید آماده می شدم به اخمهایی که دنیا را انگار تیره و تار می کرد وقتی از ناز مادر خبری نمی شد مگر اینکه یک جوری جبران می کردم از آن کفرهای نوجوانانه!
پیش می آمد که از روی تنبیه یا ولخرجی نابگاه که پول توجیبی را یکباره چانه بسته بودم، برای دوباره پول گرفتن از مادر، اینقدر مادر را بتنگ می آوردم که کتکهای جاروکونه ای ( کتک با دسته های جاروی معروف به جارو رشتی) هم می گذشت و مادر با داد و بیدادهای من کنار می آمد و این وقت، زمانی بود که پول از آسمان برایم ریخته می شد!!! به معنی واقعیِ کلمه پول از آسمان می ریخت!! و من با خوشحالیِ همۀ دنیا، مادر را شادمانه صدا می کردم که خدا برایم پول از آسمان ریخته است. مادر روی ایوان خانه می آمد و به شادی کردن آن زمانی ام می خندید و این کار چندین بار تکرار شده بود یعنی در روزهایی دیگر هم وقتی پول توجیبی را زودتر از رسیدنِ باری دیگر که پول توجیبی بگیرم، خرج می کردم و باز خدا از آسمان برایم پول می ریخت!!!! همسایه ای داشتیم که خیلی دوستم داشت و در یکی از این روزها بود که دیدم همسایه مهربان ما از طبقه دوم خانۀ آن زمانی پشت نرده های تلار( بالکن به اصطلاح این زمانی!) پنهان شده و برایم از آنجا پول می اندازد!!!

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

اندوه را به آهِ این سالها باد می دهم - گیل آوایی

اندوه را
به آهِ این سالها باد می دهم
شاید بر دشتی بنشیند
نه بوی خون دارد
نه آسمانش سوگوار آفتاب است.

آرزوهایم را می افشانم
در دل گورهای هزاران گم نامانِ خاکم
روزی روزگاری
که تردیدی در آن نیست
بهاری می رسد
به آوازهای ستاره و جنگل
تا بدانند آیندگان
کاین نسل
زندگی فریاد کرده است.
.

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۹۲

ترا چی بوبوسته زای جان!؟ = ترا چه شده است بچه جان!؟ - گیل آوایی


کوچ و غربت ماجرای دیگری ست. حسِ دیگری ست، حال وُ هوای دیگری ست. هر کسی هم مانند اثر انگشتش، ماجراهای خاص خودش را دارد. درکِ خودش، احساسِ خودش، و برخورد خودش را هم. اصلا هم به این نیست که چه ای، که ای، چه جایگاهی داری. در هر حالتش یک جور غربت وُ کوچ را با خودت می کشی. در یک جایی، در یک برخوردی، در یک نگاهی حتی، غربت را حس می کنی. همیشه هم با یک مفایسه با آنچه که از وطن در کوله داری، به هر چیز می نگری. حالا بگو حتی در زیباترین نقطه این جهان باشی. همیشه وقتی به غربت وُ کوچ فکر می کنم یاد حرف هم وطنی می افتم که در قلب اروپا، با یک شوق و شور و حالی می گفت دلم برای پِشکِلهای نیشابور تنگ شده! یا هم وطنِ پزشکی که به یک هموطن مسافر از ایران می گفت غربت را نمی فهمی و خدا نکند که بفهمی!
و اما
یکی از سخت ترین دوره های غربت، اولین سالهای جا افتادن در جامعۀ تازه یا به عبارتی جامعۀ همه چیز نا آشناست. از زبان گرفته تا ساده ترین کاری که بخواهی بکنی! مثلا دکمه کجا می شود خرید یا نخ کجا، چسب از کجا یا کوفت و زهرِ مار کجا! تازگی ی ماههای آغازین بلحاظ تازگی و ناآشنایی شاید جالب باشد اما هر چه از آن تازگی به تکرار می رسی، بیتابی و بی قراری را بیشتر گرفتار می آیی و این بیتابی و بی قراری زمانی امان می بُرد که تحقیرهای پنهان و آشکار را به آن اضافی کنی. می رسی در یک برزخِ آنجایی بودن و اینجایی سامان دادنِ زندگی ی تازه ای که برایش از آب و آتش، خود را گذرانده ای و حتی همه چیز را مایه گذاشته ای نه راه برگشتت هست نه راه ماندن در تب و تاب دوگانه بودنِ تو و توی تو! توی تویی که  شکستن وُ دوام آوردنِ تو در غربت را رقم می زند. توی تویی که حتی یک لحظه دست از سرت بر نمی دارد. و همین بودنِ تو با توی تو، شاید حساسترین روزگارت باشد بِبُری یا بمانی! دوام آوردی، ماندگار می شوی، نیاوردی!!!! وای بحالت! ناپایداری ابدی ای شاید گرفتار بیایی! شاید هم برسی به این که برگردی و بر می گردی دیار  و می مانی بین چه کنم چه نکنم که انگار جان زیر اره ای مانده و درد بی پایانش را تن داده ای.
بودند و هستند و شاید باشند بسیارانی که این گذار را داشته و دارند و شاید هم داشته باشند! بسیارانی هم از نسل کله شقهایی چون من، ماندند و یک هوا، پای لج کوبیدند مصداق کاملی از  بچرخ تا بچرخیم! اما آنچه که بر بیشترینۀ غربت آمده ها، گذشته وُ شاید هم می گذرد، کسی چه می داند!، همانی ست که شرح آن رفت! چرخ به چرخۀ تکرار افتاده انگار مانند سوزنِ گرامافونهای قدیمی بر صفحه ای خط افتاده، گیر کرده و  یک نوا را تکرار می کند تکرار می کند و تو هم به هر دری می زنی تا جان از این تکرار در ببری اما هر چه هست هیچ را نمی شود انتظار کشید انگار! راستش هم، روزگاری که گذرانده ای و می گذرانیم، کجایش قابل انتظار بود که اینش باشد!؟
 اما!
و اما، همۀ چالشها یک طرف، پرکشیدنِ خیال یک طرف. دم به ساعت خیال ویرش می گیرد و به یادمانهایت سرک می کشد. اصلا هم به خوب و بد بودن آن نیست. خوبش را حسرت می کشی و بدش را به هزار آه وُ درد، زنده تر از آن زمانی اش، حس می کنی و مرور هم! نه یک بار که صد بار! جاهایی از دیار می روی که حتی گذرت نمی افتاد، یادها می کنی از چیزهایی که در دیار حتی برایت نه تنها جالب نبودند بلکه زشت هم می نمودند اما همان زشت ها زیبا می شوند! همان حالگیرهای جان به لبت کن، برایت دلنشین می شوند، تاسیانه های کمرشکنت می شوند! پارادوکسهایی که هیچ شرحی برایش نداری و هیچ منطق هم! جز دل دادن وُ در حال وُ  هوایش پر کشیدن!
در چنین جدلهای خودت با خودت است که به حرف وقتی در می آیی و خودت را خالی می کنی، ماجرای مخاطب توست که، که باشد و چقدر باز هستی برای گفتنهایت. وای اگر این مخاطب مادر باشد! آن وقت باید دریا دریا بباری. اصلا هم دست تو که نیست هیچ وا می مانی از این که این همه باران را از کجا آورده آسمان چشمانت!
در یکی از این دلتنگیهای دمار در آرِ آن سالها بود که نامه ای می نوشتم. نامه ای در پاسخ به نامۀ مادر! که گویا او گفته بود و نوه جانش هم برایش نوشته بود چون بینایی اش یارای نوشتنش نمی داد شاید. و نامه ای می نوشتم که همیشه از نوشتنش سر باز می زدم و در یک بزنگاهِ ناگزیر باید به نامۀ مادر پاسخ می دادم. نوشتن را شروع کردم اما از آن " من خوبم، تو خوبی، چه هست و چه نیست" های کلیشه ای، کفرم در آمد. این را هم بگویم که هیچ گاه در هیچ نامه ای به مادرم، نتوانستم نامه ام را بزبان فارسی به آخر ببرم! همیشه یک خط به دو خط نرسیده، یک بار بخودم می آدم که همۀ نامه بزبان گیلکی شده بود!
داشتم آن نامه به مادرم را  در همان بزنگاه ناگزیر که باید پاسخ می دادم می نوشتم که این چاردانۀ گیلکی در میانۀ آن حال و هوای تاسیانۀ هولناک! مانند فریادی که در من هوار شود، آمد و من هم نوشتمش!
چوم فوچم تا تی مرا تنها ببم
سر بنام تی شانه سرآراما بم
دیل بینیشته مخمله ابرانه سر
پاک خیاله کی خایم دریا ببم
برگردان فارسی
چشمهایم را بستم تا با تو تنها شوم
سر بر شانه ات گذاشتم تا آرام شوم
دل بر روی مخملِ ابرها نشست
انگار که می خواهم دریا شوم

نامه را پست کرده بودم و از آنچه که نوشته بودم هیچ نمی دانستم و یادم هم نمانده بود چه نوشته بودم. نوشتنِِ به مادر هم که به این حرفها بند نیست! به هر روی یادم نمانده بود چه در آن نامه نوشته بودم. تا اینکه یک روز، کارِ هر روزه را طبق معمول تمام کرده بودم. نقش بزرگسالانه بازی کردن را به آخر برده بودم. کارهای جوجه ها را تمام کرده بودم.  به پشتِ صحنۀ نمایش، آمده بودم. خلوت خودم را داشتم که تلفن منفجر شد! منفجر! صدای انفجارش در گوشم پیچید! می گویم انفجار برای اینکه در آن خلوتی که کرده بودم، براستی هم مانند صدای یک انفجار بود! و فکر می کنم باز هم در چنان حال و هوایی، باشد هم!  برای اینکه بهتر بتوانم آن را برایتان تداعی کنم این جور تصور کنید که غرق در حال و هوای موسیقی و حس خودتان باشید و سکوت خودتان که از خودتان هم  بی خبر باشید، ناگاه زنگ تلفن بیاید! تجسم کنید زمانی که از یک صدا یا تلنگوری نا خودآگاه، یکه ای آنچنانی می خورید، چگونه است!؟ چنان هم شدم! گوشی را برداشتم. صدای مادر را شنیدم که اولین حرفش این بود:
- ترا چی بوبوسته زای جان!؟ = ترا چه شده است بچه جان!؟
با شنیدن صدای مادر آن هم با این سوال! بخودم آمدم. اولین چیزی که از چرایی اش به ذهنم آمد، این بود که ای دل غافل آن چاردانه آتش بپا کرده است! چاردانه ای که نمی دانستم با مادرم پیوندی ناگسستنی پیدا می کند و می شود کلید ورودِ همارۀ یادمانهایش از آن پس، در حافظۀ خستۀ من!
و تراژدی ی این ماجرا آن وقت دمارم را در آورد که ندانسته بودم همان گفتگوی تلفنی آخرین باری می شد که صدای مادر را می شنیدم!
روزی که کاش اینطور نمی شد!  روزی که هیچ روزِ سال، روزی دیگرگونه نشد! هر روز، روزش شد! هر روز یادش با من!  روزی شده است که شاید هزاران بار تا کنون بر سر خاکش نشسته ام و........
چه می شود گفت!؟ چگونه!؟ خیلی چیزها را نمی شود گفت نه اینکه راز باشد یا خصوصی باشد یا چیزی به این معنا! اصلا!، بلکه واژه توان بیان آن را ندارد. چیزی که به کلام نمی توان بیان کرد! حسی که شاید همانجایی باشد هنر آغاز می شود.
اما
براستی که آدم اگر صد سالش هم باشد، اسم مادر که بیاید، باز بچه است! نیست!؟