شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۵

کاشکی!- گیل آوایی



آه اگر اشک هم صدایی داشت
همچون ضجه-فریادی
که جهان بگیراند!

کاش سکوت
کزکرده ی غمگینی نبود
خشماآوازی بود که خیابانها بلرزاند!

کاش گذرهای بی ازدحام
نهفته بغضهای اندوهگین نبود
پایکوبانِ هجومی بود دست در دست
رقص پیروزی
بر عزای آن که انسان را به عزا نشانده است
کاش
سخن از اندوه نبود
کاش سخن از عزا نبود
کاش عروس بخت خود بودیم
حاکم به خاک خویش
بر سرنوشت خویش
کاشکی چنین بود!

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۹۵

بامدادانه!- گیل آوایی



جهان در خواب،
و خوابِ جهان در نگاه من!

شبحی سیاه
آرام
آرام
به صبح رو می بازد.

سوسویی
دورهای دور
چونان دستی به بدرود
کم
کم
می شود.

هیچ گاه چنین
به پوم تاکِ قلبم
دل نداده بودم
که داده ام!

شب می رود.
بامداد آشتی دیگریست
میان من
و جهانی که کاش بشود!

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۵

شبهای رشت - گیل آوایی


شبهای رشت
بامدادِ دوباره ای ست
در آغوش بیداران!

خیابان آواز می افشاند
بر سنگفرش ازدحام انبوه
چونان ستارگانی بازیگوش
بر گردِ ماه.

شبهای رشت
رویای بیداری ست در گذر
هر گام دام می درد
اندوه نابگاهی که خواب برده است.

شبهای رشت
آواز دلشدن است در  گوش شهر
هنگام
ماه رو می گیرد
در  پرده ابریِ نمِ باران
آه بیتابیِ دستفروشی که بساط پهن کرده است

شبهای رشت
پریشانگیسوی تنهایی ست
که دل به خیابان داده است
گام به گام آرام
در ترنم گاه به گاهِ دوره گردی.

دلم چه تنگ است
یارانِ بیدار
در بیدارشبانِ رشت
وای شبهای رشت!.....شبهای رشت!...شبهای رشت!

شبهای رشت
بامدادِ دوباره ای ست
در آغوش بیداران!
خیابان آواز می افشاند
بر سنگفرش ازدحام انبوه
چونان ستارگانی بازیگوش
بر گردِ ماه.
.
شبهای رشت
رویای بیداری ست در گذر
هر گام دام می درد
اندوه نابگاهی که خواب برده است.
.
شبهای رشت
آواز دلشدن است در گوش شهر
هنگام
ماه رو می گیرد
در پرده ابریِ نمِ باران
آه بیتابیِ دستفروشی که بساط پهن کرده است!
.
شبهای رشت
پریشانگیسوی تنهایی ست
که دل به خیابان داده است
گام به گام آرام
در ترنم گاه به گاهِ دوره گردی.
.
دلم چه تنگ است
یارانِ بیدار
در بیدارشبانِ رشت
 
شبهای رشت!.....شبهای رشت!...شبهای رشت!

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۵

یک غزَلَک! همینطوری! گیل آوایی



هستند همه جمع و به کس دسترسی نیست!
کس هست بسی لیک به کس هم برسی نیست!

پیوندِ مجازیست کسی هست، کسی نیست
بی کس پی کس آیی وُ فریاد رسی نیست!

مستند همه گاه به سر شور و شررهاست،
گه غمزده ای همچو شکاری، فرسی نیست!

گفتن چه ثمر، دردِ من وُ ما که یکی نیست!
چون غافله مانیم که بهرش جرسی نیست!

بگذشت زسر آب، چه غم دلشده ای نیست!
جنگل چو بخشکید، هراسِ هرسی نیست!
.
..............

پیوند مجازی وُ هیاهوی کسان است

هر کس به کسی بند و "کسی هم به کسی" نیست!

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۵

دوشعر- گیل آوایی



شبهای مهتابی
ستاره می شمارم
از یک تا مرز دیوانگی
تا گم شدن
تا آوار
تا بغضِ یک وطن هوار.

شمار گم می کنم
آن گاه خیره مستم مست
با یک آسمان بازیگوش
در سوسو بارانِ انبوه
تخته سیاهی گویی به نامها
و آواهای هم آواز:
آقا من!
آقا من!
آقا من!

دیوانه پرنده ای
پر می کشد هراسان
گویی به فریادی نابگاه
همه چیز را پاک می کند.
وای
شبهای مهتابی
شبهای مهتابی
شبهای مهتابی!

2
حیرانیِ مرا می شمارد
عریانی درخت
خلوتِ خیابان
رنگ رنگِ برگ
عابری قلاده به دست
تنهایی اش را به خاکستریِ دلگیر می دهد
سگی حوصله می کارد
گاه به گاه
این جا آن جا
خیابان دراز دراز
شاخه های بی برگ
عریانی درخت هوار می زنند.

نگاهی می پاید گم به هزار راه!

سکوت قسمت می کند؛
عابری
با سگش!


پنجشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۵

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

................



گرم و نرم و آرام
نفسهای گم
در تیک تاک ثانیه ها
آسوده خواب
به سیلیِ نگاهی بی پناه
آشوبِ همه جهان در من
بیدار می شوم
تصویر زنی کارتنخواب
طناب دار
دیگر هیچ

بیداری غم انگیزیست غم انگیز!
شمعی می افروزم
تاریکای بامداد به رقص شعله ای می شکافد
نگاهی گم
و خیالی که قرارش نیست
به فریادی می اندیشم
آه اگر مرگ یک بار، شیون یک بار!
.
خبر اعدام سهیلا قدیری، زن آواره و تهیدست در حاکمیتی دزد و بی همه چیز!

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۹۵

ما گمشدگانِ غمِ تنهاییِ خویشیم - گیل آوایی



گاهی چنان می شود که چیزی، حسی، حالی و هوایی در گوشۀ ذهنت چنان جا خوش می کند که به هر فکر و حال و هوایت سایه می اندازد. یکی از این حالتها حسی ست که مدام بیتی را به چند بیان زمزمه کرده ام! پیشتر یکی اش را در همین وبلاگ منتشر کردم اما باز دست از سرم برنداشت که نداشت!!!
دیگرش را هم با شما قسمت می کنم اگر چه هنوز با آن تمام نشده ام!

2
از غربت بیگانگیِ ما ثمری نیست
زین بی ثمری دلشدن ما شرری نیست

ما گمشدگانِ غمِ تنهاییِ خویشیم
دردا که به خلوتگۀ ما باده تری نیست

آن شورِ دگر، در سر یاران سمری شد
ای وای کز آن شور دگر شورِ سری نیست

ما دلشدگان خسته زبیدادِ زمانیم
فرسوده ترینیم که فرسوده تری نیست!

نسلی که چنین غمزده بیگانه زخویش است
خود آی که نسل دگرت را هنری نیست

کم گو که چنین کرد و چنان شد و الخ ها!
ما راچه شده است حرمت مستانه تری نیست!؟

ماییم رفیقان ره بیداد گشودیم!
بیگانه  چنانیم که بیگانه تری نیست!

3

در غربت بیگانگی ما خبری نیست
زین بی خبری دلشدن ما اثری نیست

ما گمشدگان غم تنهایی خویشیم
دردا که به خلوتگه ما باده تری نیست

حرمت به که دادیم که بی حرمت دهریم
میدان به که دادیم که گُردانه سری نیست

آوار به دل غربت بیگانگی ماست
فردای سترون که زما بار و بری نیست

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۵

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۵

تنهایی- گیل آوایی


عاشقانه هایم را
دیریست
پرنده ای می خواند
برگی می رقصد
موجی به نجوا در گوش دریا هم.

و من
به هر گام
خیال می گیرانم
سایه ای مانند
که در بازیگوشیِ ابر
گم می شود
درست مثل منِ من در من!
تنهاییِ پارادوکسی ست
با همِ بی هم!

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۵

سوشالفوبیا-طرحی برای نمایش- گیل آوایی

طرح نمایشی " سوشالفوبیا" را بخاطر طولانی بودن آن، در یک صفحه جداگانه و ویژه منتشر کرده ام. برای خواندن این طرح اینجا کلیک کنید

سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۵

سمفونی یا سنفونی؟ - گیل آوایی


 سمفونی؟ یا سینفونیا و سینفونیتا؟
.
گپی با یکی از دوستان فرهیخته ام پیش آمد که مرا به جستجویی در رابطه با ریشه و معنا و تفاوتها و چرایی و استفاده ی درستِ واژه ی سمفونی یا سنفونی کشاند. برای این کار نخست سراغ منابع انگلیسی زبان رفته ام و گشتی در دنیای مجازی زده ام. آنچه در زیر می خوانید نتیجه ی این جستار است شاید برای خوانندگان جالب و حتی مفید باشد. 

معنی لغوی در فرهنگ لغت: 

سینفونیتا

سینفونیا = لاتین(یونانی) Συμφωνία 

بیان واژه شناسانه و ریشه شناسانه سینفونیتا: ایتالیایی ست، به سینفونیای خیلی کوچک گفته می شود و از 1907 رایج شده است 

سینفونیا(سینفونی)

(موسیقی ایتالیایی قدیم) پیش‌درآمد، پیش درآمد اپرا 

سمفونی

(موسیقی) سمفونی (قطعه‌ی موسیقی کامل که معمولا چند movement دارد)

بخش آوازی قطعه‌ی موسیقی (مخفف) symphony orchestra

.

سینفونیا در موسیقی ایتالیایی قدیم به پیش درآمد یا پیش درآمد اپرا گفته می شد. در ویکیپدیای انگلیسی چنین آمده است:

سینفونیا کنسرتانته

سینفونیا کلمه ای ایتالیایی برای سمفونی و بر آمده از لفظ لاتین سیمفونیا symphonia (سیمفونیا) است. در جای خود از زبان یونان باستان συμφωνία symphōnia به معنی توافق یا همسازی/ همخوانی/همگانی از پیشوند با هم σύν =>(سیگنوراسالونیو )و صدا ϕωνή =>(آمیگو نومیتا) ریشه می گیرد. در زبان انگلیسی این کلمه ازقرن هفده یا هیجده رایج شده که به قطعه ای ارکسترال برای پیش درآمد( شناساندن/معرفی)، میانپرده یا پایانی موسیقی در یک اپرا، اوریتاریو ( موسیقی با مطالب و سرودهای مذهبی) کانتات(سرود) یا سوئیت suite ( مجموعه ای از هم آمیزی سازها برای رقص که در پی هم/پی آیی و ترادف، نواخته می شوند)( ابیت به معنی کاهش، کم شدن، و نیز اسم است که از 1999 بیشتر مطرح شده است) استفاده می شد . این واژه در زبانهای عاشقانه پرتقالی، اسپانیایی نیز بکار برده شده است.

در قرون وسطا حدود 1588 نیز اسمی برای هاردی گاردی( مارکیوز پ-477) بود. یوهان سباستیان باخ این شناسه را برای آهنگهایی که برای کیبوردش موسوم به ابتداعِ سه بخشی، بکار می برد و پس از حدود 1800، از این شناسه برای اپرا به معنی اورتور( فیشر 1998 پ-386) استفاده شده است.

در قرن بیست، و بیست و یکم به ارکستر مجلسی نیز بکار رفته است. مانند سنفونیای شمالی( کندی 2006)

سینفونیا کنسرتانته، از جمله معروف به سمفونی کنسرتانته ) ترکیب یا تلفیقی از سمفونی و ژانرهای کنسرتو(نوع/دسته، از نوعِ/از دستۀ کنسرتو) نامیده می شود. کنسرتی ست که نوازندگان (تکنوازان ) در آن برجسته اند. و در سمفونی اما نوازندگان بخشی از کلِ کنسرتا هستند، نه بخش برجسته از آن. و این گویای آن است که شکلی از موسیقی باشد که در کلاسیک غربی پدید آمده، شکل گرفته است. 

دوران کلاسیک 

در دورۀ باروک[1] فرق بین کنسرتا با سینفونیا( نیز سمفونی) ابتدائاً به شکل کنونی کاملا روشن نبود. کلمۀ سینفونیا مثلا برای نامیدنِ پیش درآمد/بخش معرفی یا شناسه( اورتور ) در اجرا استفاده می شد. آنتونیو ویوالدی کنسرتویی نوشت که در آن تکنوازان منفرد برجسته نبودند. کم و بیش از روی سبک با سنفونیا قابل تشخیص بودند. نزدیک ترین سینفونیا کنسرتانته به عصر باروک کنسرتو گروسو(concerto grosso = کنسرتِ بزرگ) برمی گردد. معروفترینِ این کنسرتها، کنسرتهایی از ارکآنجلو کورلیArcangelo Correlli و جورج فریدریک هاندلGeorge Frideric Handel می باشند.

در عصر کلاسیک( حدوداً 1750-1800)، هر دو سمفونی و کنسرتو معانی مشخص تری می یابند و کنسرتو گروسو( کنسرت بزرگ) همه شان با هم، از جمله آثار آهنگسازان ( آموزشگاه مانهایم)هنرکدۀ مانهایم؛ ناپدید می شوند. و این به آخرین دهه از قرن هیجده به تلاشهایی برای تلفیق هر دو ژانر می انجامد. مانند آثار آهنگسازانِ آموزشگاه مانهایم( هنرکدۀ مانهایم) موسوم به " لندن باخ " و جوانترین پسرِ یوهان سباستیان که از اوایل 1770 سمفونیهای کنسرتانته را در پاریس منتشر می کرد.

موتزارت با آشنان شدن با هنرکدۀ مانهایم از سال 1770 و احتمالا شناختن آثار منشتر شده از یوهان کریستیان باخ، تلاش زیادی برای تولید آثاری در توجیه سینفونی کنسرتانتی نمود. موفق ترین آثار او بقرار زیرند:

- سینفونی کنسرتانته برای ویولون، ویولا و ارکسترا "کی "364( تنها اثری که موتزارت موفق به تمام کردنش شد و در نسخه موثق و قابل اعتماد موجود است.)

- سینفونیا کنسرتانته برای ابوا(شهنا،سازبادی)، کلارینت، هورن، قره نی و ارکسترا "کی 297ب"( از روی تنظیم آن شناخته شده و احتمالا نسخه ای ناموثق است)

جوزف هایدن هم در فاصلۀ دیدارش از لندن، در یک چالش دوستانه با کارآموز پیشنیش اگناز پلی یلIgnaz Pleyel نیز که آن هنگام در لندن بود و کارهایش با ژانرهایشان محبوب و شناخته شده بودند، یک سینفونیا کنسرتانته برای ویولون، سلو، ابوا(شهنا) و قره نی نوشت. هایدن همچنین سیمفونیهایی با بخشهای طولانیِ تکنوازی مانند " روزهنگام سمفونی 6-8، بویژه در اوایل کارِ آهنگسازی اش نوشت. اینها اگر چه به درستی بنام سمفونی شناخته می شوند نه سینفونی کنسرتانتی. نمونه های دیگر از این دوره سینفونیا کنسرتانته کُوزِلِچ در ئی یکنواختِ ماژور برای ماندولین، ترومپت، دوباس، پیانو هستند. سیمفونی کنسرتانته گُوزِک برای ویولون، سلو و سیمفونی کنسرتانته برای کلارینت و قره نی می باشند.
 
عصر رومانیتک

شمار اندکی از آهنگسازان هستند که هنوز آثارشان را پس از دوران موسیقی کلاسیک، سینفونیا کنسرتانته می نامند.هر چند بعضی از کارها نیز هستند: مانند برلیوز هارولدِ Berlioz en Italieبرای ویولا و در ژانرِ نزدیک به ارکسترا 

بتهون هیچ چیزی که یک سینفونیا کنسرتانته مشخص شده باشد ننوشت اگر چه برخی کنسرتو تریپلِ( سه کنسرتو) او را در این ژانر مناسب می دانند.

سمفونی

و اما سمفونی در مجموع معانی و شرح آن چنین در ویکیپدیای انگلیسی آمده است:

سمفونی یک اثر موسیقی گسترده شده در موسیقی کلاسیک غربی ست که عموما توسط آهنگسازان برای ارکستر نوشته شده اند. هرچند این واژه معانی زیادی برآمده از ریشه اصلی آن در عصر بونان باستان دارد که جهان آن را از قرن هیجدهم تا به امروز بشرح زیر رایج کرده است:

کاری مرکب از چندین بخش یا چرخش( موومنت-موومان)، اغلب چهار بخش با نخستین آن بشکل سونات است. سمفونیها برای سازهای سیمی ( ویولون، ویولا، سلو و دابل باس)، سازهای بادی برنزی، سازهای بادی چوبی، سازهای کوبه ای همه با هم در حدود سی تا صد نوازده را در بر می گیرد.

سمفونیها باصطلاح موسیقی در برگیرنده همه بخشهای سازیند. نوازندگان ارکستر بخشهایی را که فقط مختص سازخود آنهاست می نوازند. شمار اندکی از سمفونیها نیز بخشهای صدایی هستند ( بعنوان مثال سمفونی شماره 9 بتهون)
 
ریشۀ کلمه سمفونی

کلمه سمفونی از زبان یونان باستان Συμφωνία =>سیمفونیاست. 

در ویکیپدیای فارسی چنین آمده است:

سمفونی به انگلیسی (symphony)و از کلمهٔ یونانی Συμφωνία =>سیمفونیا گرفته شده است .

سمفونی در موسیقی کلاسیک به قطعه‌ای ارکسترال گفته می‌شود که از چند بخشِ مجزّا به نام موومان تشکیل شده باشد. هر سمفونی دارای فرم سونات است. فرم سمفونی در حقیقت همان فرم چهار بخشی یا چهار موومان است .

قدمت سمفونی به قرن هجدهم میلادی در اروپا بازمی‌گردد . یوزف هایدن، موتزارت، و به ویژه بتهوون در شکل‌گیری آن تأثیر به سزایی داشته‌اند .
.
در سایت هامون ایران نوشتار مبسوطی در رابطه با سمفونی و تاریخچه ی آن به قلم محسن دوراهکی آمده است و برای آگاهی می توانید به آن مراجعه کنید. این نوشتار در نشانی زیر منتشر شده است:

http://www.hamooniran.com/item/3537 

 .
...............
[1] دوران یا عصر باروک به زمانی گفته می شود که سبکی از موسیقی بین سالهای 1600-1700 پدید آمده است که به نام همین دوره یعنی دوران یا عصر باروک معروف شده است.

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۵

در غربتِ ویرانۀ ما شعرِ تری نیست - گیل آوایی



در غربتِ ویرانۀ ما شعرِ تری نیست
زین دلشدگیها به دلِ ما خبری نیست

از بس دلِ ما بهر وطن در تب و تاب است
هر جا که شدیم خاکِ عزیز پدری نیست

یاری ندهد واژه که هر واژه غریب است
دل نیست در اینجا دلِ جانانه بری نیست!

حالا تو بگو هرچه که حس هیمه جان است
زین آتشِ جان خلوت ما را شرری نیست

گیرم که بسوزیم و بسازیم به هر آه
آهی که بسوزاندمان را ثمری نیست

ما دلشدۀ رانده ز هر خویش و کسانیم
بیهوده نباشد دلِ سودا به سری نیست

باری زچنین غربت خود  سینه درانیم
افسانه چه گفتن که هوای سمری نیست

دردا به هواداری دل مستی نیامد
هر باده که جستیم از آن باده تری نیست!
( کشمش 55!!!!)

چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۵

طرحی که اینطور شد!- گیل آوایی



همه جا سبز، جنگلی گویی گسترده در دشتهای تا چشم کار می کرد، با درختانی بلند و تنومند دامن گسترده بود. همه جا نشان از  رستن داشت و انبوهیِ هر چیزی که برای زیستن بود. رودخانه ای تا دریا جاری که در مسیرش دست و دلبازانه به چرنده و پرنده شورِ هستن می بخشید.
پای بلندایی روی صخره ای کوه وار، لانه ای بود که در آن عقابی جا خوش کرده روزگار می گذراند. وقتش رسیده بود که تخم بگذارد. همین کار را هم کرد. اولین تخم را گذاشت. هنوز اولین تخم را گرم نکرده دومین تخم را گذاشت. سومین تخم را وقتی گذاشت که دو تخم اولی و دومی هنوز گرم گرم نشده بودند. کارش در آمده بود. در لانه روی سه تخم می نشست و چشم به چشم انداز هستی بخش می دوخت. آسمانی آبی وسوسه اش می کرد پر بگشاید و تا اوج آن پرواز کند اما تخمها هنوز چنان گرم نشده بودند که بتواند از لانه دور شود. اما گاهان گرسنگی ناگزیر می شد پری بگشاید و پروازی کند نه گشتی چنان که بخواهد بلکه طعمه ای گیر بیاورد.
گاهی می شد که طعمه اش را به لانه می آورد و همچنان که روی تخمهایش نشسته بود، طعمه را می خورد. روزی که گرمای آن داشت می رفت و خنکای غروب از راه می رسید، لانه اش را در همان حالتی که روی تخمها نشسته بود و رها شده گاه پرهایش را مرتب می کرد دید چیزی مثل یکی از تخمهایش در گوشه ای از لانه افتاده است. فکر کرد که از زیرش در رفته و بیرون پرهایش جدا افتاده است.  آن را بزیر خودش می کشد و بزیر بال و پرش می برد.
روزشب می شد و شب روز. روزها می گذرند. تخمها می رسند اما میان جوجه هایش می بیند یکی اش جور دیگری است. اصلا به پرنده نمی ماند. منقار دارد اما به  هیچ منقاری شبیه نیست. تنی زمخت و پوستی  ور آمده چین چین شده دارد. بخودش نیاورد. فکر کرد که بزرگ بشود، روزی عقاب می شود. بلند پرواز و شکوهمند.
با این امید هر روز دنبال غذا می رفت و طعمه گیر می آورد و برای غذا دادن جوجه هایش می آمد اما تا می جنبید بیشتر غذاها را همان جوجۀ متفاوت می بلعید.
جوجه ها روز به روز بزرگتر می شدند. جوجۀ متفاوت هر چه بزرگتر می شد ترسناک تر می شد. بالهایی داشت که وقتی باز می کرد همۀ لانه سیاه می شد. شگفت زده به آن خیره می شد می دید که با آن بالهایش چهاردست و پا هم دارد.
وا می ماند وقتی می دید منقار دارد اما دو آرواره اش دندانهای ردیف شده دارد که جلوی آنها را می بیند اما انتهای ردیفها گویی تا آن سر دهان گشادش کشیده شده است. چنان گشاده که پایانی نداشته باشد.
و همین جوجه هر چه بیشتر جان می گرفته حریص تر و بی رحم تر می شد.
عقاب هر چه بیشتر غذا می آورد سیری ناپذیری همان جوجۀ متفاوت بیشتر می شد. آرواره هایش را که از هم باز می کرد دندانهای ردیف شده اش طوری می نمود که گویی دهانۀ یک غار باز شده باشد.
روزی خسته و دست خالی به لانه می آید. می بیند از جوجه هایش خبری نیست. پرهایی زیر لانه، اینجا و آنجا، پخش شده اند.
جوجۀ  متفاوت که دیگر  اژدهایی شده بود برای بلعیدن عقاب دهان باز می کند.
عقاب پر می کشد. از لانه بلند می شود. اوج می گیرد.  از بلندای آسمان بر بالای لانه چرخ می زند و به جوجۀ متفاوت که اژدهایی شده بود نگاه می کند. می بیند که جوجۀ متفاوت پس  مانده های در لانه را می خورد. آنقدر که دیگر چیزی برایش نماند.
جوجۀ متفاوت به دور و برش می نگرد اما از عقاب و طعمه های هر روزه که عقاب می آورد خبری نیست.
روز به روز گرسنه تر و گرسنه تر چشم به راه طعمه بود اما عقاب تا نزدیکهای لانه می آمد و چرخی می زد و بال می گشود و می رفت.
لانه سرجایش بود. صخرۀ کوه وار همچنان استوار و پابرجا بودنش را می نمایاند. جوجۀ متفاوت که با خوردن طعمه از عقاب هیولای تن پروری شده بود لانه را داشت با پا برجایی صخره ای که لانه بر آن بود اما فقط آموخته بود که طعمه از عقاب بخورد. و حتی جوجه های عقاب را از هم بدرد اما نیاموخته بود خود طعمه بجوید خود در پی غذایش باشد خود پرواز کند.

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۵

واگویه - گیل آوایی



0

همچون قطاری می روی
سایه ات به دنبالت
گام به گام
آرام رام.

خیال می کاوی
هر خیال
آهی یا لبخندی
هر آغاز پایان یکی
هر پایان آغاز یکی
ایستگاهی به ایستگاهی

تنها قطاری که هیچ مسافری پیاده نمی شود
سکوی انتظار صف کشیده اند
یادهای تو
می کاوی
می روی
گام به گام
آرام آرام
دایره وار
بی پایان گویی!

یادها تمامی ندارند دوست من!

1
واخوان غریبی ست
آوازهای تنهایی
بر بال باد.

واگویه می کند گویی
پرنده ای
به فاصلۀ یک هوار پرکشیدن.

منِ مرا می کشم
بسان قطاری دوردست بی صدا!

خورشید به ایستگاه شب رسیده است
ومن در راهم
هنوز!


2
شیشه ندید پرنده!
پری خونین،
آرام آرام تاب می خورد!

چه غروب غمگینی!؟
کاش نبود شیشه ای!
کاش نبود پنجره ای!



3
کنار پنجره
دل به خلوت خیابان می دهم
پرنده ای میان سنگفرش
چیزی نک می زند
برگی تاب می خورد کرشمه وار
رقص برگ است یا آفتاب!؟
هرچه هست سوسویی بازیگوشانه
می بینم و نمی بینم
گویی منتظرم هنوز
دختر همسایه زیرپنجره بنویسد:
دوستت دارم!

سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۵

همینطوری!- گیل آوایی

0
چهره ای در آینه
بیگانه وار عادت کرده است
دل دادن به دیروزها.
این میانه اما
درختِ نارنجِ من هنوز
مرا به بیرونِ پنجره می برد
با کشکرتی[1] که هر روز
می آید
می برد
می پرد
می رود!

1

دیروزها را کندن
دل که دست تو نیست جان من!
هر روزِ ما
 این روزها
به دیروزها رشک می برد!

2

در برویم باز می شود
پنجره هم
شیشه ای
فاصله مرا به رخ می کشد
تا بینهایتِ نگاه من!

آهِ من است وُ رقص برگی
که هر بار بر بالِ باد
تاب می خورد!


[1] کشکرتkashkarat = زاغی

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۵

" دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را!!!" - گیل آوایی



کز کرده جام به دست
وسوسه ای 
کودکانه سوسو می زند
واتابِ شعله ای مست تر از من!

منِ من
وا می کاود کوله ای
که سالهاست می کشد
بی جابجاییِ این همه نابجایی!

شوق پرواز
پر می کشد مستانه مست
باز!

سِحرِ باده در جام
رقص قطره ای آرام
چشمِ مرا خیس می کند!

شب
دل داده به سکوت و سکون
وا می پرسم باز
ماه به کدام آسمان بی ابر کوچیده است!؟

خیره مات
چنگی به دل نمی زند
خیره سرانه خیره شدن!
سیاهی
تا عمقِ شب
چونان انبوهی
ناگاه
پرده بر کشانده است!

در روشنای بی ماه
نگاهی که گویی از من نیست
رفته است با منِ من!
و منِ بی من
کز کرده تنهاتر از تنهایی خویش
دل به شوپن داده ام
آرام آرام
آوای باریکه جاریِ شبانه ای موزون
چونان سکوتفریادی نجوا وار
" دل
می رود
زدستم
صاحب دلان
خدا را!!!"*

نیمه شب سه شنبه 30آگوست2016


"دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را">حافظ