چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۷

داستان: آوازِ زنِ همسایه - گیل آوایی


آوازِ زنِ همسایه
گیل آوایی
آدینه ۱۷ فروردين ۱۳۹۷ - ۶ آپريل ۲۰۱۸

ریکاردو[1] آمده بود. زمانِ زیادی از آشنایی او با من نگذشته بود اما طوری برخورد می کرد که انگار سالها مرا می شناخت. هم خوشم می آمد هم دچار تردید می شدم این که نکند چیزی اش باشد اما هر چه بیشتر می گذشت خیالم راحت تر می شد. دومین بار یا سومین بار بود که با هم آبجو می نوشیدیم. چهره اش گر گرفته و نگاهش یک محبت گم شده را داشت. دست روی قلبش  می گذاشت، می گفت: آدم خوبی هستی. تو همیشه در قلب من خواهی بود.
پدرش یهودی بود مادرش ایتالیایی. پدرش را از کوچکی ندیده بود و با خشم از او یاد می کرد. می گفت مرد زنباره ای بود. همه را گذاشته بود و رفته بود و مادرش او را بزرگ کرده بود. از پدر خاطره ای نداشت یا اگر داشت خوش نداشت اما مادرش ماجرای دیگری بود و همۀ یادهای مانده در دلش از مادر بود که برایش انگار له له می زد. غم غریبی در نگاهش بود. غمی که از آن دلم می گرفت. جوانِ عجیبی بود. کنار پنجره دستها روی طاقچه به بیرون خیره می شدیم. رقص شاخ و برگ درختان را دل می دادیم و پرواز هر از گاهی پرندگان. و گاه چنان سراپا گوش می شدیم که گویی هر دو به یک آواز در سکوتِ ملانکولی مان دل می دادیم. بارها برایم گفته بود و باز تکرار می کرد. حرفهایش اگر چه تکراری بود اما هر بار طوری می گفت که انگار اولین بار میگفت. من هم گوش میدادم. حس می کردم دوست داشت برایم بگوید.انگار سالها بود که این حرفها را در سینه اش نگه داشته بود. کنار همین پنجره بود. همین اتاقم. همین خیابانِ روبروی خانه ام و همین درختانی که سالهای سال است چشم انداز مرا هر فصل نقشی دیگر می زند و لانۀ زاغی بر فراز آن که گاهانِ طوفانی به آن همیشه با نگرانی خیره شده ام.
و کنار همین پنجره و خیابان و درخت و زاغی، بود که اول بار شنیدمش. همسایه ام را می گویم. همسایه ای که به صدایش خو کرده بودم.هنگامی هم که شروع می کرد، باید کاملاً سکوت می کردی و شش دانگِ حواست به آن می بود. و اینطور هم که گوش می کردی، مثل تلخی عرقی می نمود که مستی اش آرام آرام در جانت می نشست. خلوت خودش را داشت یا دل به یاد و خیالی می داد، یا دلشدنهای سالهای دورش را دوره می کرد، یا  دلتنگیهایش را، معلوم نبود اما هرچه بود غروبها کارش بود. می نشست و گیسوی تنهاییش را  شانه می کرد.
آواز می خواند. هر روز غروب آرام آرام صدایش می آمد. نجوایی که بسختی می شد شنید و کم کم اوج می گرفت. اوج گرفتنی که انگار با خنکای غروب می آمد و تا تاریکای شب ادامه می یافت. مانند این بود که از فاصله ای دور صدای جریان آب رودخانه ای می شنیدی و هر چه نزدیک تر می شدی، صدای آب بیشتر و بیشتر می شد تا وقتی که می رسیدی به کنارۀ رود و می شدی بخشی از رود و آب و جاری آرامی که دل می دادی به آن و دور می شدی از هر تب و تابی که در تو بود.
زیباترین صدای آواز بود. دلنشین!، مانند نسیمی که بر جانِ گُر گرفتۀ آدم بِوَزَد. آوازی که بخشی از حال و هوای من شده بود هنگام گرگ و میش غروبی که یک سوی آسمان مانند گسترۀ آتشینی می شد که همۀ چشم انداز سرخِ نگاهت را می گیراند.
کارم شده بود. یک جور عادت، یک جور اعتیاد، یک جور که اگر نمی شد انگار یک پای زنده بودن و نفس کشیدن،  یک جور که اگر نبود گُم شده، معلق مانده گردِ چیزی دایره وار چرخ زدن، چیزی مثل مرکز ثقل من، چیزی که به سرِ آن بسته بوده باشم و به ناکجای ناپیدای هزار مشغله پرتاب نشده باشم. چیزی که اگر نبود انگار همه چیزم را لنگ می کرد.
صدایش که می آمد، پنجره اتاق را باز می کردم. دل به خنکای نسیم می دادم وُ چشم انداز آسمانی که گویی دنیا را به آتش کشیده باشد. پیاله  ای خوش بحالانه جرعه جرعه به نجوایش می نوشیدم وُ دل به آوازش می دادم. همیشه هم وقتی از وقتهای این چنینی بود، می خواند. بهار شروع می شد و تا آخرهای برگریزان، ادامه می یافت. بعد غیبش می زد. خبری از خودش نبود. از آوازش نبود. از بودنش در آن خانه نبود. نمی شنیدمش. و می ماندم تا باز با بهار بیاید و زمستان نیامده برود.
او را نمی شناختم. نمی دانم که بود. کجایی بود. چه می کرد. چه نمی کرد. آوازش اما ماجرای دیگری بود با من. صدایش. آه صدایش. دنیایی بود. یعنی دنیای من بود شاید. هر جا که بودم گرگ و میش غروب می آمدم کنار پنجره. پنجره را باز می کردم و دل به صدای دلنشینش می دادم. صدایی که گاه مرهم هر چه نارواییِ این روزگارِ بی همه چیز بود.
نمی دانم چرا حتی یک بار هم نشده بود بخواهم بشناسمش...>> ادامه>>>>


[1] Riccardo

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۷

آوازهای اپرای دون جئووانی اثر ولفگانگ آمادیوس موتزارت - ترجمه فارسی: گیل آوایی


آوازهای اپرای دون جئووانی
اثر ولفگانگ آمادیوس موتزارت
ترجمه فارسی: گیل آوایی
یک اشاره:
گفتن از موسیقی، کاری سترگ و دشوار است که نیاز به آگاهیهای گسترده و ژرف از این زیباترین نمادِ هستی دارد.  و من در صادقانه ترین بیان آن باید بگویم هیچ نمی دانم و هر چه می کوشم ناشی از عشقِ من به موسیقی ست.
یادم است سالها پیش( 1994-1995) تصمیم گرفته بودم هر چه که در رابطه با موسیقی ایران در کتابخانۀ شهر لاهه هلند بود جمع آوری و به فارسی ترجمه کنم. این کار را بیش از شش ماه ادامه دادم و رسیدم به مرحله ای که نیاز به منابع ایرانی داشتم تا آنچه که ترجمه کرده بودم را کاملتر کنم. کتابهایی که سفارش داده بودم یکی از آنها رساله ای بود که در مورد موسیقی نوشته شده بود. با خواندنِ آن، هر چه که جمع آوری کرده و دستنویس کرده بودم، نه تنها ناچیز که بیهوده بنظرم رسید و کنار گذاشتم به بیانی دیگر هر چه رشته بودم، پنبه شد!
از همین نگاه است که در برابر همۀ فرهیختگانِ هنر و موسیقی ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و تلاشهایشان را به سهم خود ارج می نهم. براستی چه تلاشهایی که نشده و چه سختیها و محرومیتها و حتی سرکوبهایی را تحمل نکرده اند! موسیقی ایرانی مدیونِ همۀ این فرهیختگان است و خوشا بودنشان و آثارشان که شناخت شکوه و پایایی موسیقی ایرانی مدیون آنان است.
و اما بگویم که پیش از این اپرای " کارمینا بورانا" اثر کارل اورف را به فارسی ترجمه و منتشر کردم و این بار اپرای دون جئووانی اثر ماندگار موتزارت را به فارسی ترجمه کرده ام. هر دو ترجمه ناشی از خاطرات من است که با این دو اثر داشته ام. در موردِ ترجمۀ کارمینا بورانا، طیِ پیشگفتاری بر آن ترجمه، توضیح داده ام اما در مورد اپرای دون جئووانی ماجرا چنین است که بهارِ 1990 یا 1991 بود که به دعوت دوست ارجمندم آقای دکتر آیلکو رودولف کوپس[1] به دیدنِ اپرای " دون جئووانی " در روتردام رفتم. اولین بار بود که اجرای زندۀ یک اپرا را می دیدم. تنها چیزی که گاه حسی در من می انگیخت، قطعاتی از موسیقی و گاه آواز بود اما از معنی آوازها هیچ نمی فهمیدم. شوربختانه متنی از آوازها در دست نبود و فقط شرحی از اجرای برنامه و زمان آن و نیز نام هنرمندانی که در آن نقش داشتند، بشکل راهنما یا بروشورِ برنامه، داده بودند. از آن تاریخ همیشه پاره ای از آواز بسیار دلنشین زنی در یادِ من مانده بود که بعدها فهمیده بودم نقش "دونا انا" را داشت. چندی پیش همین اپرا را می شنیدم که تصمیم گرفتم معنی آوازها، چند و چون آن را بخوانم تا درک بهتر و ملموس تری از این اپرا داشته باشم. در اینترنت گشتم و متن کامل سروده ها یا آوازهای دون جئووانی را یافتم. این سروده ها به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی بود.  متن ایتالیایی اثر لورنزو دا پونته و متن انگلیسی آن از ویلیام مارِی، که خواندنِ سرسریِ آن مرا به ترجمۀ کاملش کشاند و این شد که می خوانید.
و اما بگویم که متن فارسی اپرای دون جئووانی را هم  با متنهای ایتالیایی و انگلیسی آورده ام تا هم امکان انطباق و مقایسه فراهم باشد و هم اینکه اگر برای اجرای فارسیِ دون جئووانی مورد استفاده قرار می گیرد، بشود آن را برای چنان اجرایی با توجه به محدودیتها یا حتی گستردگیِ آوازی در موسیقی ایرانی، تنظیم نمود. تمامی زیرنویسیها از من است. با خواندنِ این ترجمه فارسی می توان درکِ درست و کاملی از سروده های اپرای دون جئووانی داشت که امیدوارم مورد استفادۀ علاقمندان فارسی زبان قرار بگیرد.
در اینجا یادآور شوم که ترجمۀ فارسیِ اپرای دون جئووانی را به دوست ارجمندم آقای دکتر آیلکو رودولف کوپس پیشکش می کنم. باشد که یادگار بماند.


با مهر و احترام

گیل آوایی
شنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۴ آپريل ۲۰۱۸


[1] Dr. A.R. Koops

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۷

یک خاطره از پارسال ( کوتاه شده) - گیل آوایی

دوستم زنگ زد و گفت می خواهد پیش من بیاید. گفتم داری می آیی سرِ راهت توتون بگیر برایم بیاورتا بقول سینیور کاپه لتی دوستِ گیله مرد Disfruta de la vida از زندگی لذت ببرم!
پرسید:
-          گیله مرد کیه؟
گفتم:
-          دوست سینیور کاپه لتی!
پرسید:
-          سینیور کاپه لتی کیه؟
گفتم:
-          دوست گیله مرد!
گفت:
-          تو هم دست انداختی ها!
یادِ یک جوکی افتادم که سالهای دور یکی از دوستانم در تهران تعریف می کرد. می گفت یکی در داروخانه ای کار می کرد. یک مشتری آمد زبانش می گرفت. پرسید:
-          "آدا دوو" داری؟
داروخانه چی نفهمید. یارو هرچه گفت:
-          " آدا دوو" داری؟
 او نمی فهمید تا اینکه یادش آمد یکی در انبار دارخانه کار می کند که زبانش می گیرد. به مشتری می گوید صبر کند تا او کارگرش را که زبانش می گرفته بیاورد شاید او بفهمد یارو چه می خواهد. کارگرش را صدا می زند. کارگر می آید رو به مشتری می کند می گوید:
-          للام
مشتری:
-          للام. آدا دوو داری؟
کارگر:
-          دالیم خوبشام دالیم
کارگر می رود انبار و یک پاکت بر می دارد می آورد به دست مشتری می دهد. پول را می گیرد در صندوق می گذارد. مشتری می رود. داروخانه چی وا می ماند که "آدا دوو" چه هست! از کارگرش می پرسد:
 -
آدا دوو چی هست!؟
-  آدا دوو!!! دیگه! آچی خوبه اوچی خوبه!؟
داروخانه چی نمی فهمد. می گوید برو یک بسته اش را بیار ببینم چی هست! کارگر می گوید:
 -
یکی داشتیم دادم مشتری رفت!

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۷

یک خاطره - گیل آوایی


از بایگانیِ من که اسب در آن بیفتد دندانش می شکند!
تلفن همراه! و شاهکاری که کردم!
25 مارس 2016
این را نمی توانستم برایتان اینجا ننویسم! باور کنید شاهکاره! ماجرا این بود که
خرید پریدم را کرده بودم و بنا داشتم یک آشپزی شاهکارانه بکنم. دوستم با همسرش مهمانم بودند. برای اینکه بتوانم با خیال راحت بی آنکه آشپز دو تا شود! و سر به کار خودم داشته باشم!، به دوستم پیشنهاد کردم که بروند شهر را بگردند و خوش بحالشان کنند و من هم در این فاصله کار پارهایم را انجام دهم.
دوستم رفته بود و من سرگرم آماده کردن چیزهایی بودم که می خواستم آشپزی کنم. چیزی نگذشته بود که بخود گفتم نکند دوست من مشروبی پشروبی بخرد. بفکرم رسید زنگی به او بزنم بگویم که همه چیز هست و چیزی نخرد. شماره اش را گرفتم و زنگ زدم. دیدم صدای یک تلفن همراه از داخل سالن می آید. دنبال صدا را گرفتم دیدم یک عدد تلفن همراه آن چنانی روی کاناپه دارد ابوعطا می خواند!
دوستم تلفنش را در خانه جا گذاشته بود و من کاری اش نمی توانستم بکنم. به آشپزخانه برگشتم همچنانکه سرگرم چنین و چنان کردنهای شاهکارانه ام بودم گفتم به دوستم زنگ بزنم بگویم که تلفنش را در خانه جا گذاشته است و نگران نباشد!. شماره اش را گرفتم. دیدم باز همان صدای تلفن از همان کاناپۀ داخل سالن می آید. اگر بدانید چه خنده ای کردم! از صدای خندیدنم همسایه ام بخنده افتاده بود و صدای خنده اش را من هم می شنیدم.
هرچه بود گذشت و دوستم با همسرجانش رسید و خرید پریدهایی که برای خودشان کرده بودند را کف اتاق پخش کردند. کمی گپ زدیم و من به آشپزخانه برگشتم ناگهان دیدم هر دو نفرشان دارند می خندند حالا نخند کی بخند!
از آشپزخانه به سالن برگشتم پرسیدم چه شده؟ دوستم تلفنش را که روی بلندگو گذاشته بود و همچنان که خودش هم می خندید صدای خندۀ مرا پخش می کرد بطرفم گرفت و اشاره کرد! گفت برای این!
تو نگو! وقتی خودم به کار خودم می خندیدم پیامگیر تلفن همراهش صدای خنده ام را بجای پیام پر کرده بود! و دوستم بخیال اینکه کسی زنگ زده است داشت گوش می کرد و می خندید. همسرش از خنده ریسه رفته روی کاناپه افتاده بود. دوستم با همان خنده گفت خوب چرا فقط خندیدی!؟
مانده بودم چه بگویم! گفتم برای اینکه تو هم بخندی!
حالا من نه، اگر شما بودید نمی خندیدید!؟

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۶

نوروز به مهر و مهربانی شادا - گیل آوایی




نوروز به مهر و مهربانی شادا

سه شنبه، پس فردا، سه روز پس از دیروز، دو روز پس از امروز، و یک روز پس از فردا! نوروز است.

در هر جای جهان که باشیم، نوروز را به یک زبان به یک آیین و به یک شناسۀ نیاکانیمان جشن می گیریم.

آیینهای باستانیِ ما ایرانیان، همچون نوروز، نماد همبستگی ما ایرانیان و شناسۀ ملی و تاریخی ماست.

نوروز بر همۀ شما عزیزانم، یارانم، دوستانم، آشنایانم، همۀ شما که دیده و ندیده ام، شاد وُ خجسته باد.

باشد که سال تازه، سالِ برآورده شدنِ آرزوهای نیک و انسانیِ همه ما باشد.

باز هم بزرگترین آرزوی من در این سالها، سرنگونی حاکمیت تبهکار اسلامی در سرزمین مادریمان ایران است.

امیدوارم سالِ تازه، سالِ برپاییِ حکومتی انسانی، این زمانی و این جهانی در ایران باشد.

چنین بادا

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۶

سه وُ ده دقیقه یا دو وُ ربع! - داستان کوتاه - گیل آوایی



سه وُ ده دقیقه یا دو وُ ربع!
داستان کوتاه
گیل آوایی
اتاقم در روشنای شمعی ست که رقص شعله اش  را زُل زده ام. سایه روشنی از آن در پنجره ای که مرا به گستره ی انبوهی از شبحِ شب می کشاند، واتاب می شود. به سکوت شب دل داده ام. کتابی نیمه باز به بی حوصلگی ام شکلک در می آورد. کنارش می نهم. حس می کنم خستگیِ دنیا در من است.
چشمم سیاهی می رود. پلکهای چشمم به اختیار من نیستند. بزور چشم باز می کنم. آن سوی پنجره خبری نیست. هیچ چیز نمی بینم. شب را نمی بینم. واتاب روشنای این سوی پنجره را می بینم و  نمی بینم هم. نگاهم مانند شیشه ی ماتی شده که هر لحظه محو وُ محوتر می شود.
چقدر گذشته است دستم نیست. شمع خاموش شده است. آنسوی پنجره با این سوی پنجره یکسان است. هیچ جا را نمی بینم. اگر این خواب لعنتی نبود هنوز بیدار نمی شدم! خوابِ نابجایی بود. بیدارم کرد.
خوابی که بیدارم کرد! می بینی!؟ اما چه وقت خوابم برده بود!؟ به ساعت دیواری نگاه می کنم. عقربه هایش معلوم نیست. نمی دانم ساعت چه است. چقدر خوابیدم!؟ خوابِ لعنتی. چه وقتِ خواب دیدن بود!؟ انگار از پله ای بالابلند در یک ساختمان قدیمی پایین می آمدم.  ساختمانی که مثل یک شبح در انبوه سیاهی، شب می پایید. نگهبان تاریکی بود. تاریکِ تاریک که تهِ دل را خالی می کرد. و من داشتم ازپله ها، دو تا یکی، پایین می آمدم. هنوز به سرسرا نرسیده بودم. باید به زیر زمین می رفتم. پله ها تا زیر زمین ادامه داشتند. زیر زمینی که یک راهروی بزرگِ دراز داشت. درازایی که آخرش را نمی دیدم. ناگهان یک گروه جوانک را دیدم که بسوی من می آمدند. خوب دقت کردم. دیدم روی بازویشان نشانهای سیاهی بسته اند. منظم و محکم و مصمم می آمدند. دقت کردم دیدم بطرف من می آمدند.
یکی شان داد زد: همین است. همین خارجی!
بخودم نگاه کردم. به دُور وُ برِ خودم چشم گرداندم. هیچ کس غیر از من نبود. به من اشاره می کردند.
بطرف من می آمدند. یک لحظه بخودم نهیب زدم:
- فرار کن! برای چه مثل ماست مانده ای.
در راهروی درازی که انتهایش را نمی دیدم، دویدم. به من نزدیک شدند. دو طرف راهرو نرده هایی قرار داشتند که پشت نرده ها را نمی دیدم. دست بردم یکی اش را گرفتم. مانند در باز شد. داخلش رفتم. نرده را محکم بهم زدم. مانند در بسته شد. گروه جوانک پشت نرده ها ایستادند. فکر می کردند. ناگهان یکی از آنها یک دسته روزنامه و کتاب آورد. دسته دسته درست کرده مانند مشعل دست خودشان گرفتند. یکی از آنها که انگار بیرحمیِ کورِ همه ی دنیا در او بود! با خشم هولناکی هوار زد. دسته های روزنامه و کتاب را آتش زدند. ازلای نرده ها به داخل انداختند. وحشتم گرفت که در آتش می سوختم. فریاد زدم:
کمک.............کمک......
من با وحشت فریاد می زدم کمک و  گروه جوانک ادای مرا در می آوردند.  می خندیدند و با هم می گفتند:
کو.....مک.....کو....مک......
نمی دانستم چه کنم. بی اختیار داد می زدم:
کمک....کمک......
هیچ کس نبود. شب بود. سیاهی بود. سکوتِ گورستانی بود. سکوتی که در آن فریاد کمک خواستنم هوار می شد. به شبحِ سیاهِ ساختمانِ در انبوهِ تاریکیِ شب می خورد و بخودم بر می گشت. واتاب غریبی بود. فریادم بود بی فریادرسی. رسیده بودم به لحظه ای که رو در روییِ ناگزیر بود با هرچه که پیش می آمد. نمی ترسیدم. لجم گرفته بود. لجم گرفته بود که جوجه هیولاهای مرگ به فریاد من می خندیدند. حسِ عجیبی بود در من، وقتی که میان خندۀ آنها فکر می کردم چرا می خندند!؟
بخودم نگاه کردم. به فریاد زدنهایم. ناگاه نهیب زدم بخودم: چرا فارسی داد می زنی مرد!؟ اینجا کسی زبانت را نمی فهمد!
آنها می خندیدند و من نگاهشان می کردم. میان راهرویی که انتهایش را نمی دیدم، جلویشان ایستاده بودم. دیگر نه فریاد می زدم و نه می ترسیدم. جوانکهای مرگ، گروهِ دلقکهایی می نمودند در نگاهِ من که خنده هاشان انگار برای خنداندن من بود یا شاید هراس باختنهای اداهاشان.
درونِ من وحشت بود. درون من ترس بود. وحشتی که کسی نمی دید. ترسی که کسی حس نمی کرد. و من داشتم بخودم می گفتم که چرا فارسی داد می زدم کمک!؟ همین لحظه بود که دسته های روزنامه و کتاب با شعله های آتش به  داخل نرده ها پرتاب شدند. شعله های آتش زبانه می کشید. زبانه های آتش به من رسیده و نرسیده، از وحشت بیدار می شوم. حیران می مانم. قلبم تند تند می زند. خیس عرق می شوم. نه شب، آن شب است!، نه آتشی در کار است و نه من می سوزم اما یادم می آید که ادای مرا در می آوردند و من فارسی داد می زدم کمک، خنده ام می گیرد. می خندم. شمع خاموش شده است. ساعت در سایه روشنای شبانه دیده می شود و دیده نمی شود هم. به عقربه های ساعت دقت می کنم. کدامش دقیقه، کدامش ساعت شمار است! بخودم می گویم:
چه فرق می کند!؟ سه و ده دقیقه است یا دو وُ ربع!

همین.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۶

یک گپِ تلفنی - گیل آوایی


یکی از دوستانِ همپیالۀ سالهایم!، زنگ زد. گپهای تو چطوری من چطوری تمام شد. حس کردم برای حرف زدن زنگ زده است. گفتم:
 - خوب از این حرفهای زورکی بگذریم، صدای تو نشان از چیزی دارد که نمی دانم. پیش از آن که[1].............
نگذاشت ادامه دهم. با حالتی پوزخند مانند گفت:
- در اشک غرقه شوم.....چیزی بگو!، هرچه که باشد!
گفتم:
- خوب اشک پشک را وا بده! بگو چطوری!؟
نه گذاشت نه برداشت گفت:
- گاهی گفتنِ از درد، از خودِ درد، دردناکتر است!
لحظه ای سکوت کردم. بی مقدمه، بی ربط وُ بی معطلی، و صدالبته با لحنی که از آن حال در بیاید، خواندم:
- سرِ کویی بوشوم، می جیلیسکست![2]
کلاچو کشکرت خنده بترکست!
نگذاشت ادامه بدهم گفت:
خوب بلدی موضوع عوض کنی!؟
پرسیدم:
- معنی اش را می دانی؟
خندید.
گفتم:
- معنی اش این است که " سرِ کوهی رفتم، پایم لیز خورد، کلاغ و زاغی از خنده روده بُر شدند!
باز هم خندید!
گفتم:
- رفیق جان وقتی از دردی نمی شود حرف زد، بایگانیَش کن! بگذار با زمان یا حل شود، یا فراموش شود یا اصلاً همانی نباشد که بود!
.
حالا من نه!، شما!؟ خوب! اینطور نیست!؟





[1] از یک شعرِ زنده یاد شاملو


[2] از یک ترانۀ زیبای زنده یاد عاشورپرو

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۶

نیایش نوروز- گیل آوایی


ای سرآغاز من، ای انجام من
ازتو، باتو باشد هر فرجام من
ای نشـــــــــانِ پرشکوهِ میهنم
ای همیشه همدل وُ جـان وُ تنم
ای تو آغـــــازِ شکفتن، زیستن
ای همه هستی به مهر آمیختن
ای نمادِ بودن وِ هستی وِ شور
ای شرارِ زندگی، مستی، سرور
ای که هر اندیشه پــــاکی را رهی
ای که هر پـــاکیِ پاکان را بِهی
ای که تو گفتار پـــاکم می دهی
ای زخود کردار پــــاکم می دهی
ای تو گرمی بخش شــور زندگی
ای که رقص آتشَت بـــــالندگی
ای به سرخی زردی ام را می بری
ای زهر جشن وُ سروری برتری
ای همه سرخ وُ سفید وُ سبز من
ای به راهت هیمه سازم جان و تن

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۶

نیامدی که ببینی چه بی قرار تو ام! - گیل آوایی


نیامدی که ببینی چه بی قرار تو ام!

گیل آوایی
شنبه 15بهمن 1390 / 4 فوریه 2012

نیامدی که ببینی چه بی قرار تو ام!
چه بی قرارِ تو، وقتی سرِ  قرار تو ام!

نیامدی که ببینی چه بی تو دلتنگم!
هزار دلهره در من در انتظار تو ام!

نیامدی که ببینی میانِ خیلِ نگاه،
پیِ نگاه تو سرگشته در شکارِ تو ام!

نیامدی تو!، دریغا!، نیامدی! دردا!،
ببینی ام چه خموشانه در هوارِ تو ام!

نیامدی که ببینی به مِی˚ سپردم آه!
مرا چه مستی به می!؟ وقتی در خمارِ تو ام!

نیامدی وُ چو دیوانه نامِ تو خواندم،
تمام شهر خبر شد منم که زارِ تو ام!!!

نیامدی وُ خیال تو داده ام پرواز
چه با خیالِ تو مستانه در شرارِ تو ام!
.

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۶

انتشار سه کتاب تازه و باز انتشار سه کتابِ دیگر، با شماره شابک ( ISBN ) - گیل آوایی



امروز برای شش کتابم در هلند شماره شابک ( ISBN ) گرفتم تا منتشرشان کنم. سه تای آن را پیشتر منتشر کرده بودم اما فاقد شماره شابک بودند. به هر روی این کتابها در دسترسِ علاقمندان است. در صورت تمایل می توانید دریافت/دانلود کنید. توجه داشته باشید که هر گونه بازانتشار یا استفاده تجاری از آنها مجاز نیست. پیشاپیش از برخوردِ امانتدارانه شما سپاسگزارم.
با مهر

گیل آوایی
 1

2


3
4
5
6

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۶

دریایم - گیل آوایی




دستها را می گشایم مست
می روم بر ساحلی خاموش
می سراید موج موجِ زخمه دریاوار بر تارِ وجودم!
می شود آغوش دریا
یا که من
مستانه دریا را در آغوشم!

می شوم خشمی به دستی مُشت گه گاهی
می روم چون سایه با من
جای پایی رام
دنبال من است آرام
غرقِ دریای خیالِ خویش دریایم!

آه
دریایم!

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۶

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۶

تنهایی - گیل آوایی



بی صدا در سکوت خویش
می خوانم با خود
همچون ساز خاموشی بر طاقچه ی اتاقی متروک
نقش می زند سایه روشن یادهای دور
گاه شوقِ غریبی به دلم چنگ می زند
همچون پرنده ای بازیگوش
همچون گیسوی شالی
پریشان به دست باد
دلم می گیرد
می گیرد
هنگام
نیستم
نیستی
نیست
نیستیم
نیستید
نیستند!