جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۹۶

اُپرای بامدادی - گیل آوایی


هر روز صبح اُپرای ساخت و ساز در محله ام شروع می شود. هر روز ادامه ی دیروز است. یک ساختمان روز به روز دارد شکل و شمایلش نمایانتر می شود. سه طبقه روی هم ساخته شده است عریان و بی در و پیکر!
و این همه، هر روز آرامش و سکوت و حال و هوای بامدادی را با هر سنگ وُ آجر وُ چکش وُ صدای بالابرها و کارگرانش در هم می آمیزد. طوری شده است که انگار در لا به لای دیوارها و سقفها و پیچ و خمهایش، یک جوری جا می گیرم. گاهی با صدای آوازِ کارگرانش می خندم گاهی لذت می برم گاهی کفرم در می آید از بی محتوایی آواز و بد سلیقگی انتخابی که شده است. گاهی چنان می شوم که می خواهم هرچه بالابر است یک جور صدا خفه کن بر آن بگذارم تا آن صدای گاه یک نواخت و گاه مانند دانش آموزی که ناخن بر تخته سیاه بکشد، را نشنوم!
و این همه در شکل گیری ساختمانی که دارد یک ساختمانِ درست و حسابی می شود، بخشی از ساخت و ساز است و در آن نقش دارد. جا دارد. در لابلای سنگ و آجرهایش قرار می گیرد! حیف که این اُپرای بامدادی!!! در فردای ساختمان دیده نمی شود و کسی نمی داند چه آوازهایی خوانده شده، چه اعصابی از یک گیله مرد خرد شده تا این ساختمان یک ساختمان شود!؟
شهر من یک شهر ساحلی ست. بامدادش اگر هیچ صدایی نباشد، صدای پرنده ها، آن هم همه اش دریایی!، بیدارباشِ شهرم است. به آنها عادت کرده ام. پیش از همه و هر چیز، پرنده های دریایی پیدایشان می شود و کم کم پرنده های دیگر از قمری بگیر تا کشکرت و کلاغ! وارد صحنه ی این نمایش بامدادی می شوند. هیچ روزش هم تکراری نیست! یعنی نبوده تا وقتی که این ساختمان سازی در محله ام شروع شده! طوری شده که پرنده ها هم یک خط در میان، بسته به نوع سر و صداهای ساخت و ساز!؛ پر و بالی می زنند! هیچ کدامشان هم نمی دانند که یک گیله مرد! در ناکجای اینجای زمین! پرتاب شده و هر بامداد یک پای این اُپرای بامدادیست با زمزمه شعری، کلامی که مانند یک وسوسه ی ناخوانده بجانش افتاده یا حتی چنان می شود که خوش به حالانه با خودش گیلکانه می خواند...چن قَدَر هیمه اوچینی.......هاما تی کشه دیچینی...........بِه می وَر تومانه چینی.............کلالی* جانم، کلالی جانم....کلالی...می تی ناما نانم کلالی**..............
 
 
 
.
*بمعنی کاکل و پرچم نیز استعمال می شود و بیشتر زلف وکاکل اهالی تبرستان خاصه دیالمه ٔ گیلان چنین است ... و آن را کلالک نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). موی پچیده ٔ تابدار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زلف آویزان بر پیشانی و کاکل . (ناظم الاطباء)
** بخشی از یک ترانه ی گیلکی با صدای زنده یاد عاشور پور است.
ترجمه ی فارسی: چقدر هیزم جمع می کنی، همه را در دامن خودت می گذاری، بیا پیش من دامنِ چین چین پوشیده، کلاله جانم، کلاله جانم، کلاله، من نامِ ترا نمی دانم کلاله.

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۶

غربت آمیگو - گیل آوایی



غربت دو دوره است آمیگو!
یک دوره آبدیده شدن!،
یک دوره پرتاب به غربت خویش!

در کدام فرسوده شدن!؟،
ماجرای آسیابِ سنگیست:
Ashes to ashes
Dust to dust!

و اینگونه اگر،
یعنی شاید باشد کسی بگوید بر تو:
Rest in  Peace!

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۶

بدون توzonder jou - گیل آوایی



نزدیک خانه ام یک پروژه ساخت و ساز در جریان است. آپارتمانها را خراب کرده اند و بجای آن آپارتمانهای تازه می سازند. صداها در هم آمیخته اند. صدای مته کاری، صدای بالابرها، صدای ماشینها، صدای سگهای محل که با هر صدای این ساخت و ساز پارس می کنند. کم کم روز به روز به این صداها عادت کرده ام. چند وقتیست که صدای مته کاری هست و آوازهای گاه به گاهیِ کارگران. خوش به حالم می شود. گاهی می خندم گاهی گوش می ایستم چه می خوانند. یکی از این سرِ ساختمان چیزی می خواند و لحظه ای نگذشته، از سرِ دیگر ساختمان صدای دستجمعی کارگران بلند می شود. شور و شوق خاصی در این صداها در این خواندنها در این هماواییهاست.
سر بلند می کنم. به بیرون نگاه می کنم. باد ملایمی برگها را به رقص کشانده است. پرنده ای گاه به گاه پر می کشد پرواز آن در چشم انداز من انگار یک جور رنگ آمیزی بازیگوشانه یک جور نه نه رنگ آمیزی نه یک جور باله است رقصی که با این حس و فکر و خیالی که به من دست داده است همخوانی دارد. گوش ایستاده ام خیلی خوش به حالم هم است. کارگرِ خوش صدایی تک خوانی می کند.  که از آن لذت می برم و این لذت بردنم آن وقت با خنده ای ناخودآگاه همراه است که از سرِ دیگر ساختمان کارگری شوخ و خوش صدا در پاسخ به کارگری که آوازش را خوش داشته ام می خواند:

zonder jou
is alles in mijn leven killer
zonder jou
is alles plotseling veel stiller
zonder jou
is wat voorheen vertrouwd was niet vertrouwd
en zonder jou tegen me aan is elke nacht weer koud
بدون تو
همه چیز در زندگی ام کشنده اند
بدون تو
همه چیز ناگهان ساکت تر می شوند( بی حرکت تر، خاموش تر....!)
بدون تو چیزی که پیشتر قابل اعتماد بود قابل اعتماد نیستند
و بدون تو  هر شب دوباره سرد است

خوشم می آید. این آواز را می شناسم. سالهاست می  شناسم آواز زیبا و دلنشنیی ست. در همه ی خوش به حالی ام از این آواز، خنده ی دستجمعی همه کسانیست که به آن پاسخ می دهند پاسخی که انگار یک گروه کُر بخوانند و پایکوبیِ یک اپرایی باشد در بخشی شاد و بقولِ اینجایی ها کمیک موزیکال.
خیالی از دیار بر حال و هوای من سایه می اندازد. به یادِ دیار افتاده ام یادِ کار و کارخانه، یاد کار دستجمعی، یادِ............ نمی شود همین لحظه هم!، فقط همینجا بود! نیمی اینجا نیمی آنجا، آدمی که کوچ می کند همیشه نصف و نیمه است. نصف و نیمی که جا مانده است با خودش نیست. نصف و نیمی که انگار داستان نیمه تمام است. نیمه تمامی که شاید هیچ وقت تمام نشود. نصف و نیمی که بخشی از یک انتظار است انتظاری که نسلی تازه شاید تمامش کنند!
شلوغ  شده است. خنده ها با آواز خواندنِ دستجمعی در آمیخته است. می خندم. از پشت میز کارم بلند می شوم. از پنجره با حسی  شاد اما ملانکولی به آنها نگاه می کنم و به  آوازشان دل می دهم.......
بی تو همه چیز در زندگی ام ساکت و بی حرکتند.....
zonder jou
is alles in mijn leven killer
zonder jou
is alles plotseling veel stiller
zonder jou
is wat voorheen vertrouwd was niet vertrouwd
en zonder jou tegen me aan is elke nacht weer koud

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۶

در فیسبوک و اینجا با شما - گیل آوایی




آدینه شب، 29 سپتامبر
مدتیست کارم شده صبحها که بیدار می شوم ناخودآگاه با خودم چیزی زمزمه می کنم آنقدر که ورد زبانم می شود. حالا ترانه ای سرودی شعری.... خلاصه یک چیزی را آنقدر تکرار می کنم که تا کفرم در بیاید!!! به هر حال دیدم نه اینطور نمی شود حسابی عادت کرده ام! یک بار تصمیم گرفتم با خودم حرف نزنم! اما!!!!! از وقتی که تصمیم گرفته ام با خودم حرف نزنم! یک بار با خودم حرف می زنم، یک بار! هم بخودم می گویم با خودت حرف نزن!!! می بینید!؟ شده است ماجرای ابرو درست کردن و کور کردن!!!!
راستی تا حالا شده با خودتان حرف بزنید!؟
.
بامداد شنبه 30 سپتامبر
خوب! نمی شود من با خودم هی بخوانم:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز!!
شما هم بخوانید!!!!!
یادِ سالهای خیلی دور افتادم. محله ای نزدیکیهای دبیرستانم( امیرکبیر) در رشت بود. به آن "شختی پختی محل" می گفتند! فکر کنم نام دیگرش هم "کورده محله" بود!!! دقیقاً یادم نیست. این را بگویم که ما در آن سالها، بیشتر شبها، درس می خواندیم که عموماً هم در خیابان زیر تیرچراغ برق، جلوی خانه، پارک شهر و... بود. در بیرون از خانه درس خواندن هم بیشتر ناشی از شلوغیِ خانه مثلاً یک اتاق با همه ی خانواده بودن، بود. و یکی از بچه های همان شختی پختی محل شبها که می بایست درسش را یاد می گرفت، یک وقت می دیدی کرده خاله( چوبِ درازی که یک سرِ آن بشکل عدد 7 بود و برای آب برداشتن از چاه استفاده می شد!) را بر می داشت و بر شیروانیِ حلبیِ خانه می زد و چنان سر و صدایی راه می انداخت که همه بیدار می شدند! وقتی از او می پرسیدند برای چه این کار را می کنی!؟ می گفت: من بیدار بمانم درس بخوانم شما بخوابید!؟
حالا ماجرای من شده است و زمزمه کردن این شاه بیتِ حافظ جان که بجانم افتاده است!!!!:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز،
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست!
.
خوب! نمی شود من با خودم بخوانم شما نخوانید!!!!!

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۶

شنیدن یک سرود و گپی کوتاه - گیل آوایی

داشتم به یکی از سرودها گوش می کردم. سرود پاییز آمد لابلای درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد.......آرام آرام یک وقت بخودم آمدم که اشک به گونه هایم رسیده بود و نگاهم از پنجره اتاق کارم به آسمان آبی و درختانی که رنگ و سوی پاییز می گرفتند. اندوهی که نمی دانم چگونگی آن را چطور بیان کنم در همه جانم شعله کشید. اندوهی که تداعیِ بسیاری از یادها، صمیمتها، رفاقتها، گذشتها، یک رنگیها، یاری کردنها در یک کلام رفیق بودنهای تا پای جان در سالهایی که بوی مرگ می داد بوی جنایت می داد بوی خون می داد بوی هزار بیگانگی و ناروایی می داد.....بی آنکه دست خودم بوده باشد یارانِ آن سالها را به یاریِ خیال با من و مایی که در این سالهاییم کنار هم گذاشتم. کنار هم گذاشتنی که باز به حسی هزارباره رسیدم به نجوایی که بخت یارشان بود و رفتند. شرافتمندانه رفتند. رفتند و ندیدند این سالهایی که نه به عزای آنان بلکه به عزای خود نشسته ایم و هیولاهایی که هنوز.........................................
نقطه چین را هر جور خواستید پر کنید! ولی دلم برای همه ی آنها خیلی تنگ است. بقول شاملو جان: ما بی چرا زندگانیم ، آنان به چرا مرگ خودآگاه هانند!
( آخرین روزی که رشت را برای همیشه ترک می کردم به تازه آباد-گورستان بزرگی در رشت- رفته بودم تا از یاران آشنا و ناآشنای رفته ای که در دل خاک بودند خداحافظی کنم. ابتدای گورستان گورِ دبیرِ دبیرستانی ام " صیانتی" بود. لحظه ای به احترامش در برابر گور ایستادم. روی آن نوشته شده بود: " ما بی چرا زندگانیم ، آنان به چرا مرگ خودآگاه هانند....)

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۶

آه اگر وطن وطن بود- گیل آوایی



وسوسه می کند باد
بحث خیال نیست!،
پاره ابری
در گستره آبی
آرام
آرام
بر نُتِ پریشانیهایم
سایه می اندازد
گاه به گاه

دست می گشایم
دستِ خودم نیست!
از یک سوی خیال
تا آن سوی هزار خاطره
همه ی آسمان و زمین
در آغوش من است!

وسوسه ی غریبی این پا آن پا می کند:
برقص مرد
این! همه! کرشمه ی ابر
این! همه! نوازشِ باد
افشانِ تا بی نهایتِ خورشید تاب!پ

حسی  آوار می شود در من:
آه اگر وطن وطن بود!!!!!

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۶

باران باران - گیل آوایی


باران باران با خود گریسته ام
از سوگی به سوگی
از  سوکی به خشمافریادی بنیانکن!

آوازهای غم انگیزی خو کرده ام
نوستالژی دردباری
که از یک گور تا گورهای دسته جمعی!
می بینی!؟
ما از یک  عزا سینه چاک نشده ایم!
پریشانگیسوانِ هر آدینه
هنوز سایه روشنِ یک دریا بیتابی اند
در اندوهباران یاد و یار و دیار
دلم گواهی می دهد هنوز
دادخواهیِ نسلی از لالاییِ انفرادیها
"پدرکشته را کی بود آشتی"

دلم باران باران
رنگین کمان می خواهد
با خاورانها فریاد!
.
حوصله کن!

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۶

یک یادداشت سحرخیزانه! با ترانه فرامرز دعایی و بازخوانی شاهین نجفی - گیل آوایی



امروز خیلی زود با سمفونی باران! از خواب بیدار شدم و حیفم آمد بخوابم. در و پنجره را باز کردم. همینطور که دل به سمفونی باران داده بودم قهوه آماده کردم و صبحانه را با ترنم! باران! خوردم. کامپیوتر را روشن کردم. فیسبوک و خبرها و.... همه همزمان پیش رویم بودند. گذشته از برخی خبرهای آن چنانی که دمار در می آورند و کمر شکنند! یک ویدئو هم که در آن ترانه ی فرامرز دعایی، یکی از هنرمندان سالهای جوانی و عشق و عاشقی زمان شاه را  داشت همشهری هنرمندم شاهین نجفی می خواند. ترجمه فارسی این ترانه در ویدئو بود ولی من دل به ریتم و آن حسِ نوستالژیکی که داشت داده بودم و در همین حس بودم که باز بیاد آن حالتِ اعتراضی همیشگی افتادم هنگامی که به معنی این ترانه و ترانه هایی از این دست فکر می کردم.
برخی ترانه ها را بی توجه به معنی اش، با ریتم و آهنگ و حسی که در صدا و زیر و بمهای آن است گوش می کنیم شاید بهتر باشد  بگویم گوش می کنم!( این جور راحت تر است!) و گاه بوده و هست هنوز که فکر و خواستگاه/گرایش و حتی درک سیاسی بر معنی و چه بودن ترانه سایه می اندازد و اصل ماجرا به حاشیه می رود. بعنوان نمونه به بسیاری از ترانه های زمان شاه می شود اشاره کرد که به معنی آن نه تنها پرداخته نمی شد بلکه با برچسب کوچه بازاری، سبکی، بی چرایی و چوخ بختیاری و این حرفها مترود می شدند و برخی ترانه ها که بلحاظ معنا و واقع بینی و درک شرایط فرهنگی و زمان و مکان خودمان، حلوا حلوا می شدند با به به و چه چه هم.  از ترانه های فرهاد و فروغی و داریوش گرفته تا کلاسیکهای موسیقی ما که صد البته کلاسیکهای ما جای موسیقیایی خودش را داشت و دارد هنوز اما دیگر ترانه های روز که همگانیتر و گسترده تر پخش می شدند در چنبره ی آن مرزبندی فرهنگی/سیاسی گرفتار آمده و از پرداختن به معنا و چرایی آنها باز ماندیم( ببخشید باز ماندم!)
یکی از این ترانه ها در زمان من! در شهر من! رشت، همین ترانه فرامرز دعایی ست. بلحاظ معنا یک استیصال، یک تسلیم محض، یک بی دست و پایی، یک افسردگیِ غم  انگیز، یک مرده به از زنده! یک معنای بقول ما گیلکها خاک برسری دارد اما میان جوانهای تازه صدای بلوغ را شنیده و دوست داشته اند عاشق شوند!!!! چنین ترانه هایی جز خاک برسری برای جوانان نبوده..... " هیچکس نیست حرفم  را گوش کند. گل نیمه جان شوره زار هستم که هوس خواب دارد آب نمی خواهد! و......
یادم می آید یک ویدئویی دیدم شاید  دیده باشید که در آن جعفر پناهی فیلمساز خوب  ما به دیدار فرامرز دعایی، رفته بود. در آن ویدئو فرامرز دعایی ترانه ای از همین که گفتم، می خواند اما من نگاهم رفته بود به جعفر پناهی، به  قیافه اش و نگاهی که به فرامرز دعایی داشت و......
راستش حس بدی به من دست داد! حس بد از این نگاه که ما آن همه ترانه های باشکوه از عاشور پور داریم آن همه ترانه های مردمی و دلنشین از پوررضا داریم که هر یک بلحاظ موسیقیایی و معنا، دنیایی اند.  از "خروسخوانِ" عاشور پور گرفته تا "هی لوی" پوررضا اما آن ترانه با آن معنا و با آن "نه نه من غریبمِ" تسلیم طلبانه ی خاک برسری نه تنها جوانی و دنیای فرهنگی موسیقیای منِ گیلک را نمایندگی نمی کرد بلکه اوج استیصالی را می رساند که اصلاً با آن زمانِ من بیگانه بود منی که از دهه چهل آب خورده و با سیاهکل خودم را شناخته بودم!( حالا همین شناخت هم در این سالهایی که هستم خود ماجرای دیگریست!)
این همه پرچانگیِ من برای سه نکته ی بنظرم مهم است:
یک- ترانه های با معنای پوچ، سبک، استیصال و تسلیم و.....( خاک برسری)
دو ترانه های سرشار از مهربانی، امید، شور زندگی، عشق و سرزندگی و کار و....
سه ترانه ها/تصنیفها، آوازهای  کلاسیک موسیقی ما

در برخورد یا پرداخت به ترانه ها، حتی آن دسته از ترانه های سالهای جوانی ما( من!)،  به دور از نوستالژی و احساسات باید به معنی و آنچه که در متن ترانه است برخورد کرد و شناخت و شناساند تا به محتوا، چرایی و چگونگی و کیفیت آنها کمک کرد. چنین برخوردی به جایگاه ترانه در من و ما، در جامعه بطور کل، تاثیر دارد.
حالا اگر بگویید تو با آن سمفونی بارانت با آن سحرخیزیِ "من مرا قوربانت"، این چه پرچانگی ایست که می کنی! باید بگویم که خودم هم  نمی دانم بوخودا!!!!

گ.آ
پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۶

وقتهایی هست - گیل آوایی

وقتهایی هست
نه خنده هایت خنده
و نه گریه هایت گریه!،
خیره به هیچ کجایی نگاه می کنی
بی انتظار
بی حرف

حواست نیست
چنگی به مُشت
خیرگی ات را هوار می زند
در بی جاییِ نابجایت
سنگی می مانی در سراشیبی کوهی انگار
منتظر سیلاب!
.

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۶

با چشمهای تو - گیل آوایی




از کدام فاجعه می آیی!؟
که بازخنده هایت هم می گریند!
پنهان چه می کنی!؟
هنگام چشمهای تو به هزار فریاد می گویند!
سوگهایت را می گریم هنوز!
اشکهای دیروزم خشک نشده اند!
من با تو
از این سوگ به آن سوگ گریسته ام
بنشین نگاهم کن
تا با چشمهای تو
دیلمان بخوانم!
 .

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۶

آرزوهای بزرگ را با انگشتان کوچکت شمردم - گیل آوایی



آرزوهای بزرگ را
با انگشتان کوچکت شمردم
خنده های تو بود و انتظار من.

بازخواهی شمرد
آرزوهای بزرگ را
یاد می کنی از من.

آیا می دانی،
برای خنده های تو
دلم تنگ می شود!؟
.

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۶

اشکم اگر بگذارد - گیل آوایی


اشکم اگر بگذارد
اگر
بگذارد
دل به رویا می دهم
ناز نگاه تو
آفتاب سرزمین من شود
و ستاره باران آسمان دیار
هنگام تو دخترکم
عروسکهایت را خواب می کنی
بی غمیِ دنیا در چشمان معصومانه ات
و
زیباترینها برای...
آه
تو به عروسکهایت بگو
و من
رویای خویش
اگر
اشکم
بگذارد!
 
 
.......
دیدن یک عکس و.... این شد که خواندید بی عکس!

گ.آ

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۶

مجید فلاح زاده هم رفت. - گیل آوایی



تئاتر ایران سوگوار است.

تئاتر ایران در تبعید یکی از فرهیختگان خود را از دست داد.

مجید فلاح زاده هم رفت.

مجید را اول بار زمستان 1993در شهر اوترخت دیدم. زمانی که در کمپ پناهندگی بودم. دوستانم در بلژیک پیشنهاد کرده بودند گروه تئاتری از آلمان  را می توانند دعوت کنند و برای پناهندگان بطور رایگان برنامه ی تئاتر اجرا کنند اگر می توانستم شرایط و امکانات لازم در کمپ را فراهم می کردم. چنین هم کردم و مجید با یارانش به کمپ پناهنگی ما در شهر اوترخت آمد. برنامه ای که تدارک دیده بودند در دو بخش، بخشی برای بزرگسالان و بخشی هم برای کودکان، بود.

در کمپ پناهندگی، یک کلیسا  با صحنِ وسیعی بود که برای اجرای تئاتر آماده کرده بودم. صحنه آرایی هم بنا به ایده ی مجید چنان نبود که هزینه ای برای ما می داشت بلکه فقط صندلی هایی بشکل دایره چیدیم و تماشا گران بخشی از خودِ همان اجرا محسوب می شدند. گروه نقش آفرینان تئاتر هم در میانه ی دایره به اجرا نمایش می پرداختند. در این اجرا برای بزرگسالان، مجید با همسرش بهرخ جانِ حسین بابایی و شاپور جان سلیمی بود و چند نفری که یادم نیست.  و بخش دیگر برای کودکان هم توسط شاپور جان سلیمی با همسرش بود با صحنه آرایی ای که در واقع تنها چیزی که باید می داشتیم یک نردبان بود!( همه شان یعنی مجید بهرخ شاپور، برای پرهیز از تحمیل هزینه  یا گران شدنِ تدارک برنامه برای ما، سعی کرده بودند که با کمترین امکان، برنامه را اجرا کنند که کردند هم.)

برای اقامت به عبارتی خواب هم یک سالن بزرگ آماده کرده بودم با وسایل خواب، اما در همین بخش هم دوستان و کسانی که خودم برای بودنِ در آن جمع از میان پناهندگانِ متقاضی برگزیده بودم، برنامه ای محفلی برپا شد که در  آن شاید برجسته ترین یاد این باشد که دخترکم در آن وقتِ گذشته از شب، روی پای بهرخ جان خوابیده بود و شگفتی از آن که در چهره بهرخ بود و صد البته روزگارِ ما در کمپ پناهندگی!

همه ی تدارکات با کمک و یاری ایرانیانِ پناهنده در کمپ و صد البته بانوی مهربانی بنام سونیا که یکی از کارکنان کمپ بود، صورت گرفت. از من خواسته شده بود که سرود ملی ایران خوانده نشود و من ظاهراً پذیرفته بودم اما با دوستان پناهنده هماهنگ کرده بودم که با نشانه ای از من پس از سخنِ کوتاه برای گشایش برنامه، سرودِ "ای ایران" را بخوانند که خواندند و پای پیامدهای پس از آن نیز ماندم. و یکی از پیامدهای آن که هنوز هم با من است، اشاره ی همان بانوی مهربان یعنی سونیا بود که گفت سرود ملی ات را تحت حمایت پرچم هلند خواندید!( رُمان "همه هیچ " را که نوشتم، قهرمان آن به نام همین " سونیا" بود اما بعد آن را به اسم سیندی تغییر دادم).

مجید را چند بار دیگر دیدم. یکی اش در برنامه ی فرهنگی در بروکسل بود که مثل همیشه به همت و تلاش دوستم انور سازماندهی شده بود. یادی که از آن برنامه با من است، عرق خوردنهای در حین برنامه بود که مجید، ایرج، احمد و من مستِ مست می گفتیم و می خندیدیم و عرق هم از غیب! می رسید که دوستِ مشترکمان یعنی ایرج، ترتیب می داد.

مجید را بار دیگر در برنامه بزرگداشت شاملو در کلن دیدم. مقاله ای نوشته بود در باره شاملو و شعرهایش که بسیار واقعگرایانه و به باور من شجاعانه نوشته بود. نقدی بسیار محکم و مستدل.

مجید مقاله را کپی کرده بود و هر نسخه را مانند پخشِ اعلامیه به حاضرانِ در برنامه می داد. تصویری که از این کارِ مجید در ذهن من است کارِ مجید برایم مانند زمانی بود که در ایران اعلامیه پخش می کردیم. همین کارِ مجید هم گویی اجرای یک تئاتر بود. نویسنده بازیگر کارگردان تئاتر ما در قالب جوانی که اعلامیه سیاسی پخش می کند میان مردم می رفت و به هر کس یک اعلامیه می داد. برخورد فروتنانه ی مجید هنگام که با هر کس برخورد می کرد، برایم بیشتر دیدنی بود.

آخرین برخوردم با مجید، در کلن بود. هنگامی که ایرانیان آن شهر تظاهرات اعتراضی راه انداخته بودند. کنار کلیسای معروف کلن و نزدیک ایستگاه قطار کلن بود. مجید با همان فروتنی و مهربانی اش آمده بود. آخرین دیدارم با مجید در همین تظاهرات بود.

دو کتاب از مجید، یکی "هفت نمایشنامه" و دیگری" نمایش و نمایشنامه نویسی در اتحاد شوری"، در قفسه ی کتابهایم هست که با دیدن آنها، هر بار، یادِ مجید برایم تداعی می شود.

و دریغا مجید هم رفت.

تئاتر ایران در تبعید باید بیشتر سوگوار باشد. تئاتر ایران در تبعید باید جای خالی مجید را بیشتر از هر کسی حس کند با یادگاری که از مجید مانده است[1] در آن تئاتر آرکاداش و فستیوال سالانه ی تئاتر که خود یک حرکت بسیار مهم در تئاتر ما ایرانیانِ بویژه در تبعید است.

تئاتر ایران باید سوگوار باشد که یکی از براستی آگاهان تئاتر ایران را از دست داده است. و اما دوستانش نمی دانم، ولی حسی دارم از این که انگار در نوبت ایستاده ایم هر یک به نوعی منتظر، قطار برسد و سوارش شویم.

در یکی از ترجمه هایم جمله ای همیشه بیاد دارم که می گوید: همه ی ما یک مرگ بدهکاریم، استثنائی وجود ندارد.

همیشه برایم مشکل بوده است شاید مشکل ترین حتی! و آن تسلیت گفتن است. تسلیت گفتن انگار غم را دوباره زنده می کند. اندوه را بیشتر می کند. سوگواری را تازه می کند. آدم را دوباره به سوگ می برد.

نمی دانم شاید همراهی باشد. شاید تسکین دهنده باشد شاید..... اصلاً هر چه هست باشد اما دلم گرفته است. غمگینم. این بار شاید رفتنِ مجید بهانه شده باشد اما سنگین ترین و غم انگیزتر، حسِ غربتی ست که در آن یکی پس از دیگری دور از خاک مادری می رویم. رفتنی که همچون غربتِ ما غریبانه است. نمی دانم چه می توانیم بکنیم تا در زنده بودن بیشتر با هم، کنار هم، بیاد هم باشیم اما اینطور بودن حس می کنم چنگی به  دل نمی زند. نبودنِ با هم بر بودنِ باهم سایه ی دلگیری انداخته است.

بهرخ جان بابایی را اما نمی  دانم چه می توانم بگویم جز اینکه می بوسمش و در اندوهش سهیمم.



همین



گیل آوایی
یکشنبه، 25 تیر ماه 1396 / 16-07-2017







[1] فستیوال سالانه ی تئاتر ایرانی در کلن

.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

هرزه ی شرمگین



هرزه ی شرمگین
سوسوی سایه روشنیست
در سوکِ سوگ
و اندوهانِ روزمرگی،
بزک می شود به لبخندی گاه به گاه.
.
هرزه ی شرمگین
ساز شکسته ایست در تُندبادِ حادثه
آوای نُتِ گمیست
در نوستالژیِ آوازهای فراموش شده.
.
هرزه ی شرمگین
چشمش به ا نتظار
لبانش سرخِ سرخ
پنهان در آوار کوله ای به خلوت خویش.
.
هرزه ی شرمگین
سوگِ پنهانِ شرمهای با باد رفته است،
بزک شده ای اندوهگین
همچون شبح سرگردانی در گذرِ بی گذر،
دلگیر.

هرزه ی شرمگینِ!
زیبای وسوسه گریست در سایه روشنی دلگیر!

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۶

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

نمی دانم چه شده است - گیل آوایی



میان بایگانی ام این را دیدم! با شما قسمت می کنم هر چه هست!:

نمی دانم چه شده است
17 سپتامبر 2016

نمی دانم چه شده است یا از کی چنین شده است اما می دانم بد جوری شده است. انگار هیچ چیز مثل خودش نیست هیچ کس گویی خودش نیست هر جا را نگاه می کنی یک جور دیگری ست. شاید بگویید آسمان ریسمان می بافم یا مثل آن که پشم را جای پنبه یا چه می دانم شاید زده است به سرم. حال اگر هیچ کس و هیچ بنی بشری اینطور نبوده باشد من که فکر می کنم یعنی نه اینکه فکر می کنم بلکه حس می کنم اینطور شده است. بگذارید از هر کس و هر چیز و هرجا نگویم بلکه خودم را بگویم. بله. خودم را می گویم. هرچه باشد من هم قطره ای از این جاری پر آشوبم. نمی شود که مصداق آن مثل آذری که می گوید وقتی یک مورچه در یک  نعلبکی آب می افتد فکر می کند دنیا را آب گرفته است، باشم. و خودم را تافتۀ جدابافته بدانم اصلا به این تعریفها و حاشیه پردازیها کاری ندارم. از خودم می گویم.
هرکس و هر چیزی را آنطور که فکر می کنم هست می بینم نه آن که خودش هست باور کنید شوخی نمی کنم. در اوج پرخاشگری و بی تحملی خدای فروتنی ام. من! بله  من تنها پادگان بی سربازم که فقط تیمسار دارد. پادگان بی سربازی که همه تیمسارند. از سیاست تا کیاست از فرهنگ تا جامعه از هنر بگیر تا ادبیات در اوج مستبد بودن دمکراتم در اوج  زن ستیزی فمینیستم در اوج بیسوادی خدای سواد و دانایی ام از همه چیز سر در می آورم در دو دوتا چهارتای خودم وا مانده ام اما در تحلیل کاپیتال مارکس استادم از اداره ساده ترین واحد اجتماعی عاجزم اما برای حاکمیت میدان دارم باور کنید کم مانده شاخ در بیاروم که با این همه " همه تن حریفی" چطور.................
اصلاً خودتان ناگفته را فکر کنید! همه اش را که نمی شود نوشت! گاهی گفتن و  نوشتن کارایی ندارد. این " من " معمای پیچیده ای شده است! شاید بدتر از آن سنگی که ابلهی به چاه می اندازد و هزار عاقل از بیرون آوردنش عاجزند!، است! باور نمی کنی!؟

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۶

سه پاره شعر- گیل آوایی



تنهایی را با تو
و با تو
تنهایی 
قسمت می کنم.

روزگار را ساز دیگریست دوست من
چهره های بی لبخند
با وانمودِ خنده ای به رسم!،
آشکاریِ اندوه می پوشانند
چون سایه ی گمی
که با هم می جوییم بی هم!

گریزِ بیهوده ایست! نیست!؟
.

 2


ماندن هم شده است کاری چون رفتن
بمانی می پوسی
بروی می پوکی
دست بر داری از کدام! دست تو نیست!
هرکدام به هزار پاره اگر هم!،
به جان و جهانت پیوند خورده است!

کو! آن کنجکاوانه به حسی
بجنگی با خودت
در حیرتِ نگاهت به تماشا
هنگام
مستانه میدان قُرق می کرد عرق سگی
می دانی!؟ لات هم لاتهای دیروز!
باور نمی کنی!؟

3

دلتنگی هم
فرق نمی کند دیگر دوست من
چه در
چه دور از خاک مادری!
هر روز آه از دیروز است ناگزیر!

برویم
یک لحظه دیر نیست، دور هم!
خیال را چه دیدی
شاید موسیو هنوز منتظر باشد!
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۶

دریا که می روم - گیل آوایی

دریا که می روم
یک نفر در بودن نبودنم
همیشه چشم به راه ایستاده است
از خزر اما
هنوز خبری نیست!
.
بی قراری انگار
دیوانگی می شمارد هر گام
چون سراسیمه موجی گاه به گاه
آوار می شود بر گستره ی ساحل خموش!
.
نقش می زند پاره ابری
سایه روشنِ مالایی از دورهای کرانه می خواند گویی با من
و من با این یادها
آه!
اینجا!؟
چه می کنم!؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۶

وسوسه های سمج، مجموعه داستان و یادداشتهای گاهگاهی - گیل آوایی




چهارده داستان کوتاه و بلند فارسی همراه با هیجده یادداشتم را در مجموعه ای بنام وسوسه های سمج گرده آورده و منتشر کرده ام. این مجموعه با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر در دسترس خوانندگان گرامی می باشد. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۶

ساده که باشی - گیل آوایی

حسی در من بود نوشتم اینطور شد که می خوانید:

ساده که باشی
خط خطی ات می کنند!،
خط
خط
خط خطی
می کنند یا می شوی! فرق نمی کند!

یکی  خودش را می کشد ساده تر
یکی عقده هایش را
یکی خشمش
یکی انتقام را
یکی بی خیالی
یکی .....
تا کجا بگویم که بی انتهاست دوست من!
خط خطی که شدی
گم شده ای
هنگام
نشانیِ خودت هم نوستالژی خلوتهای تو می شود
چنان که دیگر فرق نمی کند
چه یک وجب
چه تا ژرفای ناکجای هر چه بادا باد!
آسمان هم در نگاه تو
می شود پرنده ای
آه  نه... نه....پاره ابری شاید
لَخت وُ لُخت وُ لهیده..... مست!
در تو وا نمی تابد!
دریایی می شوی که دیگر آینه نیست واتابان گستره ای تا بی نهایتِ نگاهت
خط خطی های خط خورده ای می شوی
واتابانِ خودت
گاه به توفانی در خاکستری سیاه
گاه فروخفته نجوایی به آهی
گاه هوارِ سکوتی خط خطی
موجی
پرنده ای
یک کوله ای که دست بردار نیست!
سادگی  ات را دلتنگ می شوی
میان خط خطی های خط خورده
غنج می زند دلت
چه سادگیِ شیرینی بود!
چه
سادگیِ.................
ابلهانه است! نیست!؟