پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۴

چه بود اگر ویرانه ای نبود خانۀ پدری - گیل آوایی

امروز در یک حال و هوایی که این روزها کم هم سراغم نمی آید، بودم که یکی از شعرهای قدیمی ام برای من تداعی شد. دنبالش گشتم دیدم در مجموعه ای بنام " گپی با هم" منتشرش کرده ام. این شعر را با شما قسمت می کنم.


چه بود اگر
.
چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه های عشوه گر خاک من
که حریص ترین جهان را
بخود نمی خواند!؟

چه بود اگر
گنجینه ای نبود خاک مرا
چون باری بر گرده های من
و فریبکاری نبود
مغزهای متعفنی
که کلاه و عمامه لاپوشانیش می کرد

چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه هایی برای
تاخت
تاراج
تاراندن
آوارگی
و ترکتازی دیوانگانی که ویرانگی اقتدارشان می نمود
و میراثش
از نسلی به نسلی
چه بود اگر ویرانه ای نبود خانه پدری
و کابوسی که هماره بیداد می کند.


شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۴

همین- گیل آوایی



دستها بهم می سایی
دستها بهم سالهاست
آه می کشی!

انتظار چه!؟،
هیچَت به آهت بند نیست
بودن نبودنی.

پرنده ای کز کرده در لانه اش
پرنده ای بال می کشد تا اوج آسمان
گذرِ هر که به خویش است هنوز
خلوتِ بهم ریخته ای
پوزخند می زند به شهر
همسایه ات یقه ها تا بناگوش بالاکشیده
هیچ کس به هیچ کس مربوط نیست
ربطهای بی ربط
انبوه هر که به راه خویش به آه خویش
حرفی اگر،
شاید به من چه"چه هوای خوبی"
هوا ورت می دارد باز هوایی بشوی
دستها مشت
خشمی فوران
چیزی تۀ دلت بی قرار!،
آه
دیوانه باد هم
به گردش نمی رسد!

راستی می دانی!؟
چهار فصل را پرنده می داند و درخت
و فصل پنجم اما
تیک تاکی گاه اشتباه به پوم تاک
کدام از کدام!
گوش تیز می کنی،
بی انتظار!

همین

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۴

همینطوری!- گیل آوایی



آینه می داند
سکوت را
به نگاهی مات!

نجوای غریبی هوار می شود
بی نتِ آوایی
فریادها چنگی به دل نمی زنند!
آه......
آتشی باید
رهواری به تاخت
دلهره های تردید دریدن!

سکوت،
آینه،
نگاه مات!،
گذرِ بی سوار است
بی تاخت!
بی غبار!
دلگیر!

همین!

عروس عشق-رمان- منتشر نشده - گیل آوایی


" عروس عشق" رمان تازه ام است که تمامش کرده ام. طرح روی جلد آن را موقتاً درست کرده ام و در مورد انتشارش هنوز تصمیم نگرفته ام. فعلاً خبرش را به دوستان می دهم تا بعد انتشارش را در فرصتی دیگر همینجا به آگاهی می رسانم البته اگر معلومم باشد "کاین دم که فرو برم برآرم یا نه"!



سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۴

محلۀ این سالها و محلۀ آن سالهایم - گیل آوایی



در محله ای که زندگی می کنم، یک فروشگاه تُرک هست. وجود این فروشگاه در محلۀ من! یک نعمتِ بزرگ است. می گویم نعمتِ بزرگ برای اینکه هر چه بخواهم دارد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. تمام خانواده صاحبش هم با هم فروشگاه را می گردانند. پسرِ بزرگ خانواده، فرماندۀ کلِ قوای این فروشگاه است. خوش دارد با من گاهی گپی بزند. به زبان انگلیسی خیلی علاقه دارد. آنقدر علاقه دارد که حاضر است نانِ مجانی بدهد اما انگلیسی یادش بدهم! این فرماندۀ کلِ قوای فروشگاهِ ترکِ محلۀ من!، گاهی با من قهر می کند و آن زمانی ست که نظرم را در مورد یکی از چیزهایی مثلاً دونور کباب! یا یکی هم که معروف به کاپسالون است و می فروشد، صراحتاً می گویم. و این نظرم خوش بحالش نمی شود با من قهر می کند. این ماجرا هر از گاهی در مورد چیزی پیش می آید و تکرار می شود و قهر قهر تا قیامت!
تا اینجایش را داشته باشید.
اما
یک همسایه هلندی دارم که کاراکترش خیلی لُمپنانه است. زن جوان با بچه هایی قد و نیم قد است. همین خانم هلندی گاه گاه که مرا می بیند طوریست که گویی ملکه هلند یک چه می دانم از کرۀ دیگری آمده را می بیند!، طاقچه بالا گذاشته بقول ما گیلکها خیلی من مرا قوربان از کنارم می گذرد. گاهی از روی ادبِ متمدانۀ گیلکانه ام روز بخیری می گویم اما او راهش را باز بقول ما گیلکها، مثل گاو می گیرد می رود انگار نه انگار! و من هم برای این که او را از آن برخورد ابلهانه در بیاروم همیشه وقتی می بینمش یک روز بخیر گیلکانه می گویم! ولی نرود میخ آهنین بر سنگ!
اما
یک شگردی یاد گرفته ام که هم برخورد همسایه ام را درست می کند هم آن فرماندۀ کلِ قوای فروشگاهِ ترکِ ملحه ام را با من آشتی می دهد. طوری که چنان خوش به حالانه مودبانه برخورد می کنند که انگار نه انگار هم آن هلندی ست که خیلی من مرا قوربان بود و هم او که قهر قهر تا قیامت!
و این آشتی کنان زمانی ست که کراوات زده و شیک کرده مرا می بینند!
گاه شده که فقط برای آشتی کردنِ آن فرماندۀ کل قوا و هم برخورد انسانیِ این زنِ همسایه ام!، شیک کرده و کراوات زده و.............. هم به فروشگاه ترکِ محله ام می روم و هم برای برخورد با همسایه ام!
می بینید!؟ وقتی عقل آدمها به چشمهاشان باشد! می شوند همان بقول ما گیلکها " دس اسین خور"!!!
حالا "دس اسین خور" چه معنی می دهد را از یک همشهری ام بپرسید!
از محلۀ این سالهایم گفتم یادم افتاد محلۀ آن سالهایم، در میهنِ چون جانم نزدیکتر به من! 
برای مقایسه هم اگر شد بد نیست آن را هم در این نشانی بخوانید>http://shooram1.blogspot.nl/2009/09/blog-post.html

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

وقتی ست چنان، که نیستی در هستی!، - گیل آوایی



وقتی ست چنان، که نیستی در هستی!،
بی باده اگرچه مست نیستی، هستی!!
گه باده صفت سرشکِ جامت هستی،
گه مست زهستِ خویش!، اما نیستی
!

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

ما که اهل رشت وُ آبادان وُ کرمانیم رفیق - گیل آوایی



ما که اهل رشت وُ آبادان وُ کرمانیم رفیق
اهل تبریز وُ سنندج، هم زقوچانیم رفیق

اهل زابل، زاهدان وُ خرم آباد وُ اراک
اهل بجنورد وُ بروجرد هم زتهرانیم رفیق

گرچه رشتم، ساری وُ نوشهر می بینی مرا
کرد وُ لر، گیلک، بلوچ، از بختیارانیم رفیق

چون دماوندِ بلند، ماییم شکوهِ ماندگار
با همیم، رنگین کمانیم! مهر ورزانیم رفیق

گیلکانه گر سُرایم، فارس می فهمد مرا
در گلستانِ وطن، همچون هَزارانیم رفیق

گرشمالی کاسپی موجم خروشان زاین دیار
تا خلیج فارس سروِ سرفرازانیم رفیق!

پرخروشیم همچو کارون، مهر بان زاینده رود
جاری ایم ما، اهلِ خاکِ پاکِ ایرانیم رفیق
ناتمام

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من! - گیل آوایی



رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من!
آن چنان مست خیالم که گیلانم من!

راهی ام، منجیل وُ رودبار وُ زرستم آباد،
جاری ام همچو سپیدرود سراوانم من!

مانده ام رشت روم!؟ یا که بپیچم "لاکان"!
هر دو راهَم بخدا رشت وَ لاکانم من!

می ندانم که ز"فرهنگ" روم "پورده عراق"!؟
هم "خمیرانم" وُ هم "چهار برارانم" من!

سعدی را "اوستاسرا" پیچم؟ یا "خطه ماشین"!؟
وای! "زرجوبم" وُ از پُل، سرِ "میدانم" من!

می روم، مستِ خیالم! چه شده است "شاقاجی"!
من که "سنگر" نشدم از چه "کوچیصفانم" من!

از چه در حومۀ رشتم شده است آبادان
که چنین با اتوبوس رشت آبا دانم من!

مگرمهمان دارد رشت من از خوزستان!؟
من که رشتم! زچه در فارس وُ کرمانم من!؟

نه! خیال است مرا! رشت شدم زاین سامان!
از همان روست که در رشت خیابانم من!

کوچه هایش گذرم هست روان کودکی ام
آه عاشق شده ام "ساغریسازانم" من!!!!

رفته ام "بیستون" وُ "رازی" وُ لاکانی باز
شده ام مدرسه رُو، وای چه درسخوانم من!

در گذر می گذرند، مدرسه ها باز هنوز
یار در پیش وُ چه عاشق شده حیرانم من

دیپلمم زیر بغل عصر، خیابان، بیکار!
"پُزِ عالی جیبِ خالی"، چه هراسانم من! 

نه دگر رقص خیال است کزاندازه گذشت
غربتم، غربت تلخی که به زندانم من! 

گیل آوایی تو دگر چشم بپوشان زخیال
گرچه در غربتم اما همه ایرانم من!
.
منجیل، رودبار، رستم آباد، سراوان در مسیر تهران به رشتند. لاکان، خمیران، چهاربراران، سعدی، اوستاسرا، خطه ماشین، زرجوب و میدان( بازارچۀ زرجوب)، رازی از محله های شهر رشتند. لاکان اسم یک محل و  لاکانی اسم یک خیابان در رشت است. شاقاجی و سنگر از شهرکهای حومۀ رشتند. کوچیصفان یا کوچصفهان هم همینطور! شاید خودش یک شهر شده! نمی دانم! آبادان هم در این غزل! به تازگی از حومه های رشت شده است!

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

شهرِ در غربتِ من املش و لاجانم باش - گیل آوایی


شهرِ در غربتِ من املش و لاجانم باش
در برم گیرچو رشت، ساغریسازانم باش!

تاسیان برد مرا از دلِ غربت گیلان
گیلکانه بغلم گیر و چو گیلانم باش

رشت اگر نیست خیال است مدد این سامان
گر وطن غربتِ من، غربتِ ایرانم باش!

اشکها ریخته ام خلوتِ خود از بیداد
غربتم گرچه ولی با من وُ ویرانم باش

تا شوی مرهم زخم دل رفته  به دیار
انزلی، فومن وُ شفت،قلعۀ رودخانم باش!

گیلکانه چه کنم داد از این سینه دران
دورم از رشت و کمی هم پیله میدانم  باش!

گرچه ام بخت نشد یار کنم ایران شاد
آرزو مانده به دل لیک اُمیدآنم باش

دیده می بارد و دل رفته وطن حیرانم
آه از این غربت وُ یادی تو زیارانم باش

این چنین مست خیال است گیل آوایی باز
با منِ دلشده لختی چو بیجارانم باش!
  .

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۴

یک خبر :چاپ و انتشار کتاب " گیلآماردان " توسط انتشارات اچ اند مدیا

دوستان و یارانِ بویژه کتابخوانِ من
درود  بر شما
یکی دیگر از کتابهایم توسط انتشاراتِ "اچ اند مدیا" منتشر شده است. این خبر شاید برای دوستانی که هنوز خواندنِ کتاب چاپی را ترجیح می دهند، جالب باشد.
همینجا از دوستانی که این کتاب را به دیگران معرفی می کنند، پیشاپیش سپاسگزارم.
نشانی برای تهیه این کتاب:
http://www.hands.media/books/?book=gilamardan

ویدئوشعر- همینطوری - گیل آوایی

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

4 تا کوتاه، همینطوری= هاتویی! - گیل آوایی

4
بی پرواتر از اشک
شوریده تر از درخت
شورشی تر از جنگل
پریشان تر از خاک
آشفته تر از برگ
سبکبال تر از ابر
بی کران تر از همین آسمانِ تا دورهای نگاهت مست
دل به دلم نیست!
اگر.....
اگر.....
اگر.....

همین!


3
باز ویرِ غریبی گل کرده در من! می بینی!؟
می گویم
می شنوم
می نویسم
خط می زنم

همین!

2
حالا بنشین یک دنیا داد بزن
چه سود!؟
هنگام
کسی نشاید خلوتِ تو
 که فریادت
باشد یار!

پیاله لج می کند
سر ریز
همچون بارانِ بر چهره ات!

همسوییِ پارادوکسی ست!

پیاله از گرمای بیرون!،
می بارد
تو
از آتشِ درونت!

خیال می بافی
از این فریاد تا آن فریاد
بی حرف!

همین!

1
چینهای چهره!
نگاههای عریانتر از برگ،
در حکمِ ناگزیر باد!

لبهای بسته،
خموش!،
فریادهای بی صدا!،
چونان هجوم بی پروای ابر،
در بی کرانگیِ بی انتها!

مستانه، مست!،
بر گیسوانِ پریشانِ یادها،
افشانی کدام!؟ شانه کنی!
هنگام
در آینه هوار می شود:
نه، دیگر عاشق نمی شویم!

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۴

کوتاه- همینطوری بقول ما گیلکها هاتویی - گیل آوایی



قلبی کشیدم بر بومِ ساحل خموش
موجی شتابان نام تو نوشت!
بازیِ خیال وُ خیال ویرِ غریبی داشت انگار
دریا دلباختۀ تو،
و من به رقابتِ یک دریا
دل به دریا زدم!

زمزمه های گیلکانه و دوست هلندی ام! - گیل آوایی




زمزمه های گیلکانه و دوست هلندی ام!
کیل آوایی
شده است که شعری، آهنگی، نجوایی بی آنکه حواست باشد، ورد زبانت شود و رهایت هم نکند، وقتی بخودت می آیی می بینی که همینطور با هر فکر و خیال و  کاری که می کردی و می کنی، این زمزمه مانند موسیقیِ متن آن روز و آن حال و هوایت می شود!؟.
امروز هم از صبح که بلند شدم ترانه ای را زمزمه می کردم. هنوز دوش نگرفته و خوش به حالم نشده، داشتم اولین قهوۀ روزم را رو به راه می کردم که متوجه شدم این ترانه را دارم زمزمه می کنم. کارِ قهوه گذاشتن به راه شد و نان پانِ صبحانه را هم چانه بستم و آماده گذاشتمش. رفتم زیر دوش و تن به آب کوپُنیِ حمام دادم. می گویم کوپنی چون همیشه دلچسبیِ شنا در رودخانه دیارم با من است و تن دادن به بی کرانیِ آب جاریِ آن که یکی از جاودانه یادمانهای سالهای دورم است و هیچگاه آن دلچسبی و شورِ سرخوشانه، در سالهای پسین تکرار نشد که نشد!
دوش گرفتن و صبحانه خوردن باز همراه شد با این ترانه و زمزمۀ آن که صد البته جاهای فراموش شده به آهنگی زیر لبی ردیف می شد.
امروز هم با یکی از دوستان هلندی و همسرش قرار داشتم تا به بخشِ جنگلی  شهرم که به قدم زدنها و دل به طبیعت دادنِ مردم اختصاص دارد، برویم و گپی بزنیم و قدمی هم.
وقتش رسیده بود و راه افتادم. تمام راه باز هم این ترانه ول کن نبود! با ماشین تا کنارۀ جنگل رفتیم و ماشین را در پارکینگ پارک کردیم و راه افتادیم.
دلگیریِ هوای این  روزهای هلند در میان سکوت جنگل و پرواز گاهگاهی کشکرتی که فکر می کنم هر جا و هر زمان با من است! حس نمی شد. هوای این روزهای هلند براستی دلگیرتر از همیشه است. در همین هلند به  همین هوا می گویند هوای افسردگی، هوای دلگیر. و حتی یک بیماری به همین نام یعنی بیماریِ هوا در این سرزمینی که به آن خو کرده ام و بقول ما گیلکها در آن وطن کرده ام، معروف است.
داشتیم سه نفری قدم می زدیم که دوستم پرسید:
-          چی داری زمزمه می کنی؟

لبخندی زدم و گفتم:
-          از صبح این ترانه ورد زبانم شده حتی زیر دوش هم ولم  نمی کرد!

گفت:
-          چی هست؟

گفتم :
-          یکی از ترانه های محلیِ دیارِ مادری ست.

گفت:
-          بلند بخوان!

برایش با صدای کمی بلندتر که بشنود خواندم:
می دیل می یارا خواستی می یارا خواستی[1]
می یار مرا نخواستی نانم چی واستی

وقتی تمام کردم، با گفتنِ خیلی قشنگه خیلی قشنگه داشت فکر هم می کرد که سرآخر گفت:
-          حیف نمی فهممش!

گفتم:
-          دوست داری این ترانه را بخوانی؟

زنش لبخندی زد. گفت:
-          ترانه قبلی که کار دستم داد! هنوز میخوانمش!

اینجا بگویم که به همین دوستم یک ترانه گیلکی را یادش داده بودم و وقتی گفت برای همسرش خواهد خواند! گفتم اگر همسرت ترا از خانه بیرون کرد خبرم کن! آن ترانه این بود:
مرا لوچان نزن میرم تی  لوچانه ره[2]
دیلا قوربان کونم تی او سرو جانه ره
آرام آرام آیم شیمی خانه دورو ور
چیچینی مانستن زنم تره بالو پر

البته برایش با حروف انگلیسی( بقولی لاتین!) نوشته بودم. اینطور:
Mara loochan nazan, miram ti loochane re
Dila ghoorban loonam ti  oo saroo janeh re
Aram aram ayam shimi khaneh douroo  var
Chichini manastan zanam ti re baloo par

این را به  انگلیسی هم برایش ترجمه کرده و شرح دادم. او هم فهمیده بود و حسش می کرد. اینقدر هم تکرار کرد تا حفظش کند!
امروز هم با زمزمۀ این ترانه ماجرا تکرار شد. از من خواست یادش بدهم. هرچه با من سعی کرد بخواند نه توانست کلمات را درست تکرار کند نه آهنگِ این ترانه را زمزمه کند ولی با شوق و ذوق و خوشروییِ صمیمانه ای سعی می کرد یاد بگیرد. دفترکی از جیب بغل در آورد و گفت:
-          برایم با حروف انگلیسی بنویس.

برایش نوشتم:
Mi dil  mi yara khasti, mi yara khasti
Mi yar mara nakhasti, nanam chi vasti

با خوشحالی گفت:
-          همین!؟

گفتم:
-          آره

گفت:
-          ولی وقتی داشتی می خواندی خیلی بود!

یادِ ترجمه ام برای یکی از دوستان هنگام امتحان رانندگی افتادم که افسر راهنمایی یک جمله می گفت و من در ترجمه برای اینکه به دوستم کمک کنم و بگویم چه بکند چه نکند، زیادتر از آن چه که افسر راهنمایی می گفت حرف می زدم آخرش همان افسر گفت:
-          تو زیادی ترجمه می کنی!

حالا ماجرای این دوستم شده با طولانی بودن آنچه می خواندم. برایش توضیح دادم که همین  را هنگام خواندن تکرار می کنی برای همین طولانی تر بنظر می آید. همسرش زیر لب داشت  آهنگ این ترانه را زمزمه می کرد. لحظه ای من و دوستم نگاهش کردیم. همسرش حواسش به ما نبود و داشت همینطور آهنگِ این ترانه را البته با آن برداشتی که خودش از ریتمِ آن داشت! زمزمه می کرد. وقتی بخودش آمد دید ما با لبخند نگاهش می کنیم.گفت:

You made my day with this song!
Mi dil  mi yara khasti, mi yara khasti
Mi yar mara nakhasti, nanam chi vasti
nanam chi vasti
nanam chi vasti
nanam chi vasti…..
.

همین!


[1] این ترانه را همشهری ام نادر گلچین سالها پیش خوانده است.
[2] این ترانه را فکر می کنم همشهری هنرمند سعید تحویلداری خوانده باشد که یک سالن جشن و عروسی در شهر رشت، بلوار رشت به تهران، بنام سیاچومه داشت. همین همشهری ام ترانه ای هم به نام سیاچومه خوانده است: سیاه چومه سیاه چومه تی قشنگی والله جای حرف ناره

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

فانتزیِ عروس و داماد یا عکاسِ هلندی!- گیل آوایی



 
این عکس را دو سال پیش کنار دریای شمال، ساحل هلند، گرفتم و  در فیسبوک گذاشتم با یادداشتی که در زیر می خوانید:
از دور داشتم نگاه می کردم. یک عکاس داشت این طرف آن طرف می رفت. یک عروس داشت لباسش را روی سینه مرتب می کرد و بالا می کشید. یک داماد هم دستش در دست عکاس به سمتی کشیده می شد. کمی که نزدیک تر شدم دیدم عکاس، داماد را پشت فرمان نشانده و به عروس دارد نشان می دهد که چطور ماشین را به جلو هول بدهد. پس از چند بار تمرین خلاصه عروس خانم دو دست روی درِ صندوق عقبِ ماشین، تمام زورش را داشت می زد تا ماشین را تکان بدهد. یک نفر هم که باید شاهد بوده باشد دستها در جلو مودبانه بهم گره زده گلی هم تزیین یقه کتش کرده به تماشا آماده باش ایستاده و من از جایی که به این همه نظاره می کردم به سرم زد بروم یقه داماد را بگیرم بگویم آخه الاغ جان این چه ایدۀ مزخرفیه که پشت فرمان بنشینی عروس ماشین هول دهد آن هم با لباس دامن گشاد زیبای عروس!. برو بنشانش توی ماشین بیا در را برایش باز کن. به عروس بگویم به محض پیاده شدن دست دور گردن دامان حلقه کن ناز کن عشوه کن با هم خرامان رقصان با لب دادنهای بیادمانی شادی ای در این عکس ثبت کنید! البته اگر نمی گفت به تو چه!!!؟؟؟ هرچند بخودم گفتم هر کسی فانتزیهای خودش را دارد!!! خوب به من چه!!!! به هرحال وقتی خیلی نزدیک شدم کار از کار گذشته بود و عکاس عکسها را گرفته بود و داماد هم چپیده پشت فرمان نمی دانم به کدام خیالش گیر داده بود!


سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

همین!- گیل آوایی



چه ساده
دوره دوره اشتباه می گیریم
تاوان شمردن چه سود
هنگام که
جوانی پیر می شویم
پیری جوانی می کنیم
بی جوانی!

دوره ها را پریده، می پریم!

پیرزنی ست در گذرِ پاییزی ام
با عروسکهای کودکانه اش
پشت پنجره روزها به انتظار است!
پیرمردی شوق کودکیِ نگاهش را می افشاند
دست بر نیارد به هایی...... هویی.....
عصای سنگینِ اسارتِ ماندن...وسوسه ای که هیچ!، مگر ماندن!
نمی دهد امان!

نگاهی در آینه هر روز نگاهت می کند مات
رفته رفت
آمدن می آید هرچه باد
اکنونت را بچسب مست
لحظه لحظه می گذرد بی انتظارت!
همین!
 

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

یادی از لطفی - گیل آوایی



یادی از لطفی
یکی از خوشبختی های لطفی این بود که هرچه بود و نبود را وا داد و دل به دریا زد و برگشت ایران! و برای مردم و با مردم زد و خواند و مُرد!
می گویم مُرد نه به معنای مردنی که نباشد و نیست بلکه از نزدیکترین دورِ به هزار باره مردنِ هر روز رها شد و خود را رساند به خاک، به مردم، به دیاری که هر لحظۀ غربت به هزار باره سفرش بود به آن مردم، به آن دیار، به آن خاک..... رفت و همانجا آخرین فریادهایش را زد و مُرد!
به همین سادگی!
چه خوشبخت بود لطفی!
می گویم خوشبخت بود برای این که هزار دلیل برای این حرفم هست. هزار دلیلی که به هزار زبان هزاران بار در این سالهای غربت گفتم و فریاد کردم و می کنم هنوز! و لطفی این بخت را داشت و آن میدانی که بتواند فریادش را بزند و با مردمش بگوید و بنوازد و بمیرد!
و مُرد!
و چقدر دلم همان مردن را حسرت می کشد! حسرت که با مردمم و در خاکم و در تمامِ تا مغزِ استخوانم آشنا بمیرم!
این را می نویسم چون باز باری دیگر، به هزار باره ای دیگر، با زخمه های لطفی خلوت کرده ام و بودنش، کوچ کردنش و غربت به هزاردردِ کمرشکنش و بازگشتنش به خاک را به هزار حس و فکر و یاد مرور می کنم و دل به هوای هزار حسِ زخمه هایش پرواز می دهم.
می دانی!؟
ما در این سالهای سیاه، این سالهای خون، این سالهای در به دری، این سالهای جنایت، جهل، سالهایی که برود و بر سر هیچ نسل دیگری از ما آوار نشود، خون گریستیم.
خون گریستیم از همۀ ناروایی هایی که بر سرمان آوار شد. بر سر ما و خاک ما آوار شد. بر سر ما و مردم ما آوار شد. سالهای تا مغز استخوان ما بیگانه و نا آشنا و نابجا و نا روا!
و لطفی را می گویم و لطفی را می بینم و لطفی را حس می کنم با همۀ آنچه که ....................
بگذریم................... نانوشته های مرا شما بخوانید!
 همین!