چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

از تو خبر نمی رسد، وای به روزگار من! - گیل آوایی



از تو خبر نمی رسد، وای به روزگار من!
مستِ کدام باده ای، دل ندهی به کار من![1]

شب همه شب خیال من راه به جایی ندهد
دانی شکسته سازِ دل، زخمۀ غم به تار من!؟

با خودِ بی خودم چنان باده به رقص می شود
آه به جام خیره مست، چشمِ پُرانتظار من

رقص خیال می برد قاصدکِ دل مرا
حیف که سیل می شود دیدۀ اشکبارِ من

دوش دلم بهانه کرد خاطره های بودنت
یک به یک از هزار رفت نالۀ چون هوار من

دانی چو خاک من شدی، با تو وُ بی تو ام!، ببین!،
غربت این زمانه ای، شاهدِ حالِ زارِ من

آه چه می شود مرا، خشمِ به سوک رفته ام
سوکِ به سوگ خسته ای، نالۀ سوگوار من!

سُکرِ شبانه را چه شد، همدمِ تا سحرگهان
زخمۀ همنوای گو پرده ای از دمار من!



[1] مستِ کدام باده ای، می نشوی خمار من!




جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۵

در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری - گیل آوایی



در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری
ناهیدشید  ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۶ مه ۲۰۱۶

در به در از تو نشان می گیرم از هر عابری
می روم دلتنگ دنبالت به هر خانه، دری!

می شوم همچون پریشان قاصدک در مُشتِ باد
می دوَم از خود گریزان مست با خیره سری

می دهم دستِ خیالِ خویش دل اما دریغ
می شوم دیوانۀ دیوانه، دیوانه تری!

نیست هیچ نام وُ نشانی چون تو در این  ناکجا
آه از این سرگشتگی، بیگانگی، بی مادری!

در  چنین آشفتگی، ویرانگی، دوری زخاک!
دل هوای دامنت دارد به پیرانه سری!

کاش بودی، کاش می بود، آه! حتی یک صدا
بازگویی ام چنان با ناز " می گول پسری"!

گیل آوایی باز رفتی سالهای کودکی!؟
دست بردار جانِ من رفته است آن شور و شری!

" می گول پسری"=  گل پسرم هستی!

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۵

ماجرای پیانو یادگیری ام با " اوما " - گیل آوایی



ماجرای پیانو یادگیری ام با " اوما "
امروز قهوۀ صبحانه را داشتم خوش بحالانه می نوشیدم و نگاهی به لاپ تاپ داشتم با یک ویدئوی یوتیوبی که قطعه ای از شوپن را پخش می کرد. یاد خاطره ای افتادم در همین شهر در همین هلند در همین سالهای نمی دانم چه بناممش! ( براستی که بخش بزرگی از روزگارِ ما که به این جای جهان پرتاب شدیم یا خودمان را پرتاب کردیم! خاطرات ماست. خاطره ها نیرومندتر از آنند که بشود از آنها خلاصی داشت!!) و اما خاطره ام را بگویم. حدود  پانزده بیست سال پیش دوستی داشتم که مادرش پیانو درس می داد. شاگردانی هم داشت. مادرش حدود هشتاد سالش بود و  هر گاه دوستم شبی پیش من می آمد، مادرش را هم دوست داشت با خودش بیاورد. یک شب شام و شراب کارش را کرده بود و سرگرم گپ زدن و این حرفها بودیم که حرف از موسیقی به میان آمد. خواستند ترانه ای بخوانم ولی اینقدر از تب و تاب پذیرایی و آشپزی و خاک برسریهای خانه داری بجان آمده بودم که نمی توانستم چیزی بخوانم تازه حالی شان نمی شد چه می خوانم یعنی چینی یا سرخ پوستی هندی  برایشان با ایرانی یک سان می نمود. یادم آمد که یک سازدهنی در  خانه داشتم.
این ساز دهنی زدن هم برایم خاطراتی فراموش ناشدنی دارد! بخصوص گاهان کوه رفتن یا شبان تنهایی در سالهایی که مرگ بهترین دوست آدم بود!!!
به هر روی رفتم ساز دهنی را برداشتم و دوسه ترانه ای از عاشور پور (خروسخوان/ من بجار کاره نوکونم ماره و....) را برایشان زدم. هنگامی که ساز دهنی می زدم چنان سکوت کرده به آهنگ متمرکز می شدند که خیال ورم می داشت داشتم یک قطعه رمانس بتهون را می زدم!!!
آن شب گذشت و فردایش همسر دوست من زنگ زد که مادربزرگ پیانو درس می دهد اگر دوست داری پیشش می توانی پیانو یاد بگیری.
پرسیدم هزینه اش چقدر می شود. گفت هیچی. گاه گاه که غذا می پزی یک بشقاب غذا برایش ببر! این را گفت و من هم قبول کردم که بروم و پیانو یاد بگیرم!  
روز قرار به خانۀ مادرِ دوستم رفتم. ( این را بگویم  که به مادرِ دوستم " اوما " یعنی مادربزرگ می گفتیم!) آن روز که خانۀ " اوما " رفتم یک آزمون نخستینِ ورودی!!! از من گرفت دید گاو پیش من پروفسور است!! دو تا کتابِ آموزشی از میان قفسۀ کتابها برداشت  با یک دفترِ نوشتنی، به من داد و قرار شد هر هفته یک روز پیشش بروم و پیانو  یاد بگیرم.
چند هفته ای پیشش می رفتم و پیانو یاد می گرفتم. یک کتابچه را تمام کردم. آهنگهایی که تمرین می کردم اصلا خوشم نمی آمد و هیچ حسی به آنها نداشتم. ولی شوق یادگیری مرا به تحمل آن آهنگها و نیز سخت گیریهای آموزشیِ " اوما" وا می داشت.  میانۀ همین آموزش دادن و  یادگیری بود که قرار شد من بجای حق التدریس گذشته از آن ماجرای آشپزی و غذا بردن، تاکسی سرویسش هم باشم  و هر گاه جایی خواست برود، او را ببرم.
تاکسی اش شده بودم! هر وقت هم زنگ می زد، درست سرِ وقت آماده بود و به آن خیلی اهمیت می داد یعنی یک دقیقه هم تاخیر نمی بایست می داشتم که نمی داشتم هم. ( یکی از خوبی های قرارهای آن چنانی در ایران، همین سرِ وقت بودن بود!!!)
یادگیری پیانو  پیش می رفت و رسیده بودم به مرحله ای که قطعه ای می زد و نشانم می داد چه بکنم و من هم در کمال نفهمی و بی حسی از آن قطعات، می زدمشان یعنی می نواختمشان!!! و او هم ایراد پیرادها را می گرفت و درستش را یاد می داد. یک قطعه ای از شوپن بنام تبعیدی یا دلتنگی برای میهن، بود. این قطعه تنها قطعه ای بود که خوب می زدم و " اوما " تعجب می کرد چرا این یکی را خوب می زنم!!!!!
ماجرای آموزش پیانوی " اوما " تا جایی ادامه یافت که بریدم! بریدنی که به هزار حال و هوای بویژه همان سالها پیوند داشت و ماجرای " من در میان جمع و دلم جای دیگر است"، بود! یعنی بودنِ با " اوما " مرا چنان بیاد مادرم می انداخت که بودن و نبودش دمار در می آورد. هم باید به حرفهایش گوش می کردم و نُتها را درست می فهمیدم و روی کلیدهای پیانو با آن جابجا زدنها و چگونه زدنها با چه و کدام انگشت و دست چگونه باشد نباشد و دلِ دیوانه ام که مادر می خواست. غم انگیزیِ ماجرا تا آنجا پیش رفت که عطای یادگیری به لقای آن بخشیدم و پیانو میانو را وا دادم. و " اوما " آخرش هم ندانست چرا!!!!!
.

این خاطره را امروز سرسری نوشته ام! در  فرصتی دیگر به آن برمی گردم. 

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۵

داستان: " خانۀ سالمندان" - گیل آوایی



خانۀ سالمندان
داستان
گیل آوایی
 
بخش 1
هیچ جای خالی در ساختمانِ به آن بزرگی نبود. همه اتاقها پر بودند ولی سکوت چنان بود که آدم می توانست صدای نفسهایش را بشنود. و این فقط مختص داخل آن ساختمان نبود. بیرونِ ساختمان هم دست کمی از داخل ساختمان نداشت. یک خیابان بود که انگار تا آن سر دنیا کشیده شده بود اما خیابانی خلوت که دلت می خواست چنان بر سنگفرش سکوتش بکوبی که همه چیزش به فریاد در بیاید.
خانه ها هم ردیف شده بودند. ردیفی که گاه خانه هایی یک یا دو طبقه و گاه مجتمع آپارتمانی بودند. آدم وا می ماند که میان این همه خانه و آپارتمان آدم زنده ای نیست دادی بزند فریاد بکند بخندد دعوا کند فحش بدهد! یک چیزی یک صدایی یک حرکتی که غیر از اینی که بود باشد.
ردیفی از درختان دست کاشت سایۀ تابستان و برگریزان پاییزِ خیابان بود. در میانۀ ردیف خانه ها، ساختمانی نه چنان بلند که به اندازۀ مجتمع آپارتمانها باشد و نه هم اندازۀ واحدهای یکی دو طبقه ای، قرار داشت. از بیرون آن نمی شد فهمید که این ساختمان، محل زندگی سالمندان است. در طبقۀ همکفِ این ساختمان یک سالن تقریباً بزرگی پر از میز و صندلی بود که در گوشه ای از آن پیشخوانی بچشم می خورد که از یک سر تا سر دیگر سالن کشیده بود.
در این سالن گاه همه را جمع می کردند. دورِ میزها گروه گروه از سالمندان را می نشاندند. گاه چند پیر زن و گاه چند پیرزن وُ پیرمرد را با هم دور میز گرد آورده وُ به کاری مشغولشان می کردند. روی یک میز ورق یا دامینو بازی می کردند و روی میزی دیگر نقاشی می کردند. در میان گروهها می شد دید که چندتایی روی صندلی چرخدار نشسته و با گروه همراه می شدند. همۀ اینهایی که روی صندلی چرخدار بودند نمی توانستند خودشان حرکت کنند یا جابجا شوند. یکی از کسانی که خدمتکارشان بود می آمد آن را که می خواست به جایی که دوست داشت، می برد و می گذاشتش تا خیال خودش را بشمارد.
یکی از آنها پیرزنی بود که به  کنار  پنجرۀ رو به خیابان برده شده بود. یعنی از پشت پنجره هم می شد دید که پیرزنی روی صندلی چرخدار در داخل سالن کنار پنجره  نشسته و به بیرون خیره شده است.
پیرزن نگاه گاه گمی داشت که همه جا بود و هیچ جا هم نبود. در نگاهش می شد یک جور انتظار را حس کرد. می شد یک جور حسرت یا دلتنگی را در آن فهمید. یعنی چهره اش اینطور نشان می داد. گاه می شد  که حواسش به هر جنبنده ای در بیرون از پنجره بود. حتی حس می کردی که اگر برگی از شاخه ای بزمین می افتاد یا شاخه ای از درخت می شکست، او می فهمید. روزهای بارانی هم که میدان دیدش کم بود به همان چشم اندازِ محو، خیره می شد و قطرات باران که از پنجره سرازیر می شدند را دنبال می کرد. انگار که پزشکی در حال آزمایش چشمهایش،  انگشت در برابر چشمانش گرفته باشد و از او خواسته باشد که با چشمانش، انگشت او را دنبال کند. و پیرزن با چنان حالتی قطرات باران را که از بالای پنجره به پایین آن می سُرید، نگاه می کرد و با چشمانش قطره باران را روی شیشه دنبال
می کرد.
کنار خیابان محل پارک کردن ماشین خط کشی شده مشخص شده بود اما بندرت پیش می آمد که
ماشینی در آنجا پارک شود مگر اینکه روز دیداری بوده باشد یا جلوی خانه های دیگر جا نبوده باشد و ماشینی برابر پنجره پارک می شد.
خیابان چنان خلوت بود که گویی نقاشی کرده باشند هیچ چیز نه تکان می خورد نه کسی از آن می گذشت. چشم انداز پنجره نگاهش را می برد تا پشت ردیفهای درختانی که هیچ وقت از پنجره انتهای درختان را ندیده بود که تا کجای آسمان کشیده شده بودند. گاه می شد سرش را آنقدر جلو بکشد که بالای درخت را ببیند، اما شیشه پنجره او را بخود می آورد و او با کشیدن یک آهی که مانند هزار ناسزا به شیشۀ نامرئی بود،  سرش را عقب می کشید. درست مانند وقتی که پرنده ای، شاید مست!، متوجه شیشه نبوده باشد یعنی بود یا نبود شیشه معلومش نبوده باشد، سراسیمه به شیشه پنجره خورده باشد و سراسیمه در رفته باشد. تنها تفاوتِ این دو حالت شاید باقی ماندنِ اثری از برخورد پرنده بر شیشۀ پنجره باشد که می شد دید. و اثرِ نادیدنی، حسرت پیرزن شاید بوده باشد یا دردی که از برخورد سرش با شیشه پنجره در او می دوید و کسی نمی توانست نه حسرت را ببیند و نه درد را.
خوب مشکل  همین است. درد را نمی شود دید باید حس کرد. آخر پیرزنی که معلوم نیست چُست و چالاکیِ جوانی اش را مرور می کند یا چه می دانم هزار خیالش را  می رماند، از کجا می شود فهمید چه در سرش می گذرد! هر کسی حسرتهای خودش را دارد و دردهای خودش را.
یادمانهای هر کسی مانند اثر انگشتش است. حسرت یا درد یا هر چه که بنامی اش، خاص خودِ اوست بی شباهت یا همانندی با حتی یک خاطره مشترک بین دو نفر. هر کدام با یک حس و نگاهی به آن نگرد.
آن روز هم مانند روزهای دیگر بود. هیچ تغییری نکرده بود. پیرزن را آورده بودند و کنار پنجره تنهایش گذاشته بودند. او هم کسی چه می داند بر بال کدام خاطره اش نشسته بود یا کدام صفحۀ روزگارِ گذشته اش را ورق می زد. کنار پنجره روی صندلی چرخدار نشسته بود و چشم به آن سوی پنجره داشت و رقص برگها را که مانند باله ای موزون و کرشمه وار می نمود، تماشا می کرد تا اینکه ماشینی در آن سوی پنجره در پارکینگ ماشینها به شتاب توقف کرد. زنی میانسال از آن پیاده شد. پیرزن پشت پنجره با تمام حواس جمعی به او خیره شد. نگاهش کنجکاوانه نبود، نگران بود. با نگرانی برای زن میانسال که پیاده شده بود دست تکان داد و هر چه اشاره می کرد زنِ میانسال اهمیت نداده طوری که به دست تکان دادنِ خوش به حالانۀ پیرزن پاسخ بگوید، سرش را جناند و لبخند زنان از چشم  انداز پنجره دور شد. رفت.
پیرزنِ پشت پنجره مانده بود. به ماشین نگاه می کرد. هنوز لحظه ای نگذشته بود که جوانکی درِ آن را باز کرد. کمی داخل ماشین با چیزی ور رفت. سپس ماشین به حرکت در آمد و از نگاه پیرزن دور شد. پیر زن خواست از روی صندلی بلند شود. نتوانست. دست روی عصای چارپایه مانندش گذاشت هر چه سعی کرد نتوانست بلند شود. از میز آن طرفش پیرمردی به سمت او آمد. گپی زد. چیزی گفت. چیزی شنید. هر دو نفر به بیرون خیره شدند. با هم چیزی می گفتند. انگار به اماها و اگرها مشغول بودند و آنالیزِ چیزی که ممکن است بوده باشد یا شده باشد. مسئولِ آنجا وسط سالن پیدایش شد. دست به هم زد. همه را فرا خواند. چند نفری دیگر با لباس همان مسئول در سالن پخش شدند. همه را گاه گروه گروه گاه یک نفر یک نفر از سالن بیرون بردند. پیرمردی با عینکِ ذره بینی اش بی خیالِ هیاهوی برپا  شده، به نقطه ای از سقف چشم دوخته، آرشۀ ویولن را به ناز می کشید و مستِ آهنگی که می نواخت شده بود. نوبتش هنوز نرسیده بود. شاید آوای گمی که از ساز او بر می آمد، آب بر آتش خشم کسانی می ریخت که نمی خواستند از سالن بروند. شاید آخرین نفری می شد که از سالن خارج می کردند شاید نوای ویولنِ او آرامشی به فضای سالن می داد که مسئولینش او را وا می گذاشتند تا آخرین نفری باشد که از سالن بیرون می بردند. هر چه بود پیرمرد نگاه از نقطه ای که خیره شده بود بر نمی گرفت و دل به ویولن خودش داده بود. 
پیرزن نگاهش به پنجره بود و تن به حرکت هدایت شدۀ جوانی داده بود که او را از سالن بیرون می برد. اصلاً هم به آنچه که پیرزن می گفت یا اشاره می کرد، توجه نداشت. پیرزن که به جلو برده می شد، سر برگردانده و به پشت سرش نگاه می کرد. در چشم انداز پنجره نه از ماشین نشانی بود،  نه از زنِ میانسال و نه جوانکی که سوار ماشین شده و رفته بود.
صبح شده بود. همه چیز داشت از نو تکرار می شد. شاخه های درخت با باد می رقصیدند. پرنده ای کوچک پر می کشید بر شاخه ای می نشست و بلند می شد می رفت. سالن پر شده بود.  همه را آورده بودند. ورقها و اسباب نقاشی ها، آمادۀ روزمشغولیِ همه، روی میز قرار داشتند.
غیر از  پیرمرد که در همان جا، همان گوشۀ سالن، بر همان صندلی، ویولنش را بغل کرده،  داشت برای نواختن هماره اش خیال می دواند، هیچ کس دیگر به کارِ هر روزه اش دل نمی داد. کسی بازی نمی کرد.  کسی نقاشی نمی کرد. ازحرف زدنهای هر روزۀ دورِ میز خبری نبود.
پیرزن سعی می کرد دورِ همان میز، کنار همان پنجره، روی همان صندلی؛ بنشیند اما چند نفر دیگر هم می خواستند همانجا بنشینند. گویی چیزی میانشان پخش شده بود. خبری بین همه پیچیده بود. اما کسی چیزی نگفته بود. کسی خبری نداده بود. ولی طوری می نمود که دانسته ای پنهان، انگیزه ای تازه در همه دوانده بود.
برای پاییدنِ بیرون، هر کسی سعی می کرد دیگری را کنار بزند. همهمه ای راه افتاده بود. جنب و جوشی که تازگی داشت. وسوسه ای که روزهای تکرار را بهم می زد.  چیزی اتفاق افتاده بود. چیزی که مثل هر روز نبود. دیگر هیچ چیز مانند هر روز نبود.  به همین سادگی!>>>برای خواندنِ همۀ داستان " اینجا " کلیک کنید

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۵

تلفن همراه! و شاهکاری که کردم



تلفن همراه! و شاهکاری که کردم!
این را نمی توانستم برایتان اینجا ننویسم!!! باور کنید شاهکاره!!!! ماجرا این بود که
خرید پریدم را کرده بودم و بنا داشتم یک آشپزی شاهکارانه بکنم. دوستم با همسرش مهمانم بودند. برای اینکه بتوانم با خیال راحت بی آنکه آشپز دو تا شود! و سر به کار خودم داشته باشم!، به دوستم پیشنهاد کردم که بروند شهر را بگردند و خوش بحالشان کنند و من هم در این فاصله کار پارهایم را انجام دهم.
دوستم رفته بود و من سرگرم آماده کردن چیزهایی بودم که می خواستم آشپزی کنم. چیزی نگذشته بود که بخود گفتم نکند دوست من مشروبی پشروبی بخرد. بفکرم رسید زنگی به او بزنم بگویم که همه چیز هست و چیزی نخرد. شماره اش را گرفتم و زنگ زدم. دیدم صدای یک تلفن همراه از داخل سالن می آید. دنبال صدا را گرفتم دیدم یک عدد تلفن همراه آن چنانی روی کاناپه دارد ابوعطا می خواند!
دوستم تلفنش را در خانه جا گذاشته بود و من کاری اش نمی توانستم بکنم. به آشپزخانه برگشتم همچنانکه سرگرم چنین و چنان کردنهای شاهکارانه ام بودم گفتم به دوستم زنگ بزنم بگویم که تلفنش را در خانه جا گذاشته است و نگران نباشد!. شماره اش را گرفتم. دیدم باز همان صدای تلفن از همان کاناپۀ داخل سالن می آید. اگر بدانید چه خنده ای کردم!!!!! از صدای خندیدنم همسایه ام بخنده افتاده بود و صدای خنده اش را من هم می شنیدم!!!!
هرچه بود گذشت و دوستم با همسرجانش رسید و خرید پریدهایی که برای خودشان کرده بودند را کف اتاق پخش کردند. کمی گپ زدیم و من به آشپزخانه برگشتم ناگهان دیدم هر دو نفرشان دارند می خندند حالا نخند کی بخند!!!!!!!!!!!! از آشپزخانه به سالن برگشتم پرسیدم چه شده؟ دوستم تلفنش را که روی بلندگو گذاشته بود و همچنان که خودش هم می خندید صدای خندۀ مرا پخش می کرد بطرفم گرفت و اشاره کرد! گفت برای این!!!!!!
تو نگو! وقتی خودم به کار خودم می خندیدیم پیامگیر تلفن همراهش صدای خنده ام را بجای پیام پر کرده بود! و دوستم بخیال اینکه کسی زنگ زده است داشت گوش می کرد و می خندید. همسرش از خنده ریسه رفته روی کاناپه افتاده بود. دوستم با همان خنده گفت خوب چرا فقط خندیدی!!!!؟؟؟؟
مانده بودم چه بگویم! گفتم برای اینکه تو هم بخندی!!!

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۴

بیگانه گشته اند نگاههای آشنا - گیل آوایی



بیگانه گشته اند نگاههای آشنا
دستی اگر به سوی تو
گم کرده گرمیِ دورآشنای تو.
.
از هم جدا به سیل حادثه حیران نشسته ایم
.
گم گشته ایم ما
چنان رفته ای زیاد
عکسی تو گویی به قاب پر از غبار
میراث خانۀ متروک...
آه
ما را چه آمده است به سر کاین چنین خراب
ویرانِ خویش می نگریم هر چه شد که شد!
.
دردی مرا به اوج هواری کشانده است
کس نیست گویی
در فوج فوجِ این همه بیگانه آشنا
فریاد می شمرم با  نگاه مات
ای وای آشنا
ببین
چه دور می شویم
دورِ دور
آه
این زهر غربت است
شاید
اما غنج می زند دلم
با یک هوارِ مست
در کوچه باغ خاطره با هم
حتی به یک نفس
یاران آشنا
که زاغ دلم چوب می زنند
با هر پیاله مست
تا هر کرانۀ باداباد
فریاد می شوم!

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۴

چه بود اگر ویرانه ای نبود خانۀ پدری - گیل آوایی

امروز در یک حال و هوایی که این روزها کم هم سراغم نمی آید، بودم که یکی از شعرهای قدیمی ام برای من تداعی شد. دنبالش گشتم دیدم در مجموعه ای بنام " گپی با هم" منتشرش کرده ام. این شعر را با شما قسمت می کنم.


چه بود اگر
.
چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه های عشوه گر خاک من
که حریص ترین جهان را
بخود نمی خواند!؟

چه بود اگر
گنجینه ای نبود خاک مرا
چون باری بر گرده های من
و فریبکاری نبود
مغزهای متعفنی
که کلاه و عمامه لاپوشانیش می کرد

چه بود اگر
ویرانه ای نبود خانه پدری
و وسوسه هایی برای
تاخت
تاراج
تاراندن
آوارگی
و ترکتازی دیوانگانی که ویرانگی اقتدارشان می نمود
و میراثش
از نسلی به نسلی
چه بود اگر ویرانه ای نبود خانه پدری
و کابوسی که هماره بیداد می کند.


شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۴

همین- گیل آوایی



دستها بهم می سایی
دستها بهم سالهاست
آه می کشی!

انتظار چه!؟،
هیچَت به آهت بند نیست
بودن نبودنی.

پرنده ای کز کرده در لانه اش
پرنده ای بال می کشد تا اوج آسمان
گذرِ هر که به خویش است هنوز
خلوتِ بهم ریخته ای
پوزخند می زند به شهر
همسایه ات یقه ها تا بناگوش بالاکشیده
هیچ کس به هیچ کس مربوط نیست
ربطهای بی ربط
انبوه هر که به راه خویش به آه خویش
حرفی اگر،
شاید به من چه"چه هوای خوبی"
هوا ورت می دارد باز هوایی بشوی
دستها مشت
خشمی فوران
چیزی تۀ دلت بی قرار!،
آه
دیوانه باد هم
به گردش نمی رسد!

راستی می دانی!؟
چهار فصل را پرنده می داند و درخت
و فصل پنجم اما
تیک تاکی گاه اشتباه به پوم تاک
کدام از کدام!
گوش تیز می کنی،
بی انتظار!

همین

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۴

همینطوری!- گیل آوایی



آینه می داند
سکوت را
به نگاهی مات!

نجوای غریبی هوار می شود
بی نتِ آوایی
فریادها چنگی به دل نمی زنند!
آه......
آتشی باید
رهواری به تاخت
دلهره های تردید دریدن!

سکوت،
آینه،
نگاه مات!،
گذرِ بی سوار است
بی تاخت!
بی غبار!
دلگیر!

همین!

عروس عشق-رمان- منتشر نشده - گیل آوایی


" عروس عشق" رمان تازه ام است که تمامش کرده ام. طرح روی جلد آن را موقتاً درست کرده ام و در مورد انتشارش هنوز تصمیم نگرفته ام. فعلاً خبرش را به دوستان می دهم تا بعد انتشارش را در فرصتی دیگر همینجا به آگاهی می رسانم البته اگر معلومم باشد "کاین دم که فرو برم برآرم یا نه"!



سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۴

محلۀ این سالها و محلۀ آن سالهایم - گیل آوایی



در محله ای که زندگی می کنم، یک فروشگاه تُرک هست. وجود این فروشگاه در محلۀ من! یک نعمتِ بزرگ است. می گویم نعمتِ بزرگ برای اینکه هر چه بخواهم دارد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. تمام خانواده صاحبش هم با هم فروشگاه را می گردانند. پسرِ بزرگ خانواده، فرماندۀ کلِ قوای این فروشگاه است. خوش دارد با من گاهی گپی بزند. به زبان انگلیسی خیلی علاقه دارد. آنقدر علاقه دارد که حاضر است نانِ مجانی بدهد اما انگلیسی یادش بدهم! این فرماندۀ کلِ قوای فروشگاهِ ترکِ محلۀ من!، گاهی با من قهر می کند و آن زمانی ست که نظرم را در مورد یکی از چیزهایی مثلاً دونور کباب! یا یکی هم که معروف به کاپسالون است و می فروشد، صراحتاً می گویم. و این نظرم خوش بحالش نمی شود با من قهر می کند. این ماجرا هر از گاهی در مورد چیزی پیش می آید و تکرار می شود و قهر قهر تا قیامت!
تا اینجایش را داشته باشید.
اما
یک همسایه هلندی دارم که کاراکترش خیلی لُمپنانه است. زن جوان با بچه هایی قد و نیم قد است. همین خانم هلندی گاه گاه که مرا می بیند طوریست که گویی ملکه هلند یک چه می دانم از کرۀ دیگری آمده را می بیند!، طاقچه بالا گذاشته بقول ما گیلکها خیلی من مرا قوربان از کنارم می گذرد. گاهی از روی ادبِ متمدانۀ گیلکانه ام روز بخیری می گویم اما او راهش را باز بقول ما گیلکها، مثل گاو می گیرد می رود انگار نه انگار! و من هم برای این که او را از آن برخورد ابلهانه در بیاروم همیشه وقتی می بینمش یک روز بخیر گیلکانه می گویم! ولی نرود میخ آهنین بر سنگ!
اما
یک شگردی یاد گرفته ام که هم برخورد همسایه ام را درست می کند هم آن فرماندۀ کلِ قوای فروشگاهِ ترکِ ملحه ام را با من آشتی می دهد. طوری که چنان خوش به حالانه مودبانه برخورد می کنند که انگار نه انگار هم آن هلندی ست که خیلی من مرا قوربان بود و هم او که قهر قهر تا قیامت!
و این آشتی کنان زمانی ست که کراوات زده و شیک کرده مرا می بینند!
گاه شده که فقط برای آشتی کردنِ آن فرماندۀ کل قوا و هم برخورد انسانیِ این زنِ همسایه ام!، شیک کرده و کراوات زده و.............. هم به فروشگاه ترکِ محله ام می روم و هم برای برخورد با همسایه ام!
می بینید!؟ وقتی عقل آدمها به چشمهاشان باشد! می شوند همان بقول ما گیلکها " دس اسین خور"!!!
حالا "دس اسین خور" چه معنی می دهد را از یک همشهری ام بپرسید!
از محلۀ این سالهایم گفتم یادم افتاد محلۀ آن سالهایم، در میهنِ چون جانم نزدیکتر به من! 
برای مقایسه هم اگر شد بد نیست آن را هم در این نشانی بخوانید>http://shooram1.blogspot.nl/2009/09/blog-post.html

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

وقتی ست چنان، که نیستی در هستی!، - گیل آوایی



وقتی ست چنان، که نیستی در هستی!،
بی باده اگرچه مست نیستی، هستی!!
گه باده صفت سرشکِ جامت هستی،
گه مست زهستِ خویش!، اما نیستی
!

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

ما که اهل رشت وُ آبادان وُ کرمانیم رفیق - گیل آوایی



ما که اهل رشت وُ آبادان وُ کرمانیم رفیق
اهل تبریز وُ سنندج، هم زقوچانیم رفیق

اهل زابل، زاهدان وُ خرم آباد وُ اراک
اهل بجنورد وُ بروجرد هم زتهرانیم رفیق

گرچه رشتم، ساری وُ نوشهر می بینی مرا
کرد وُ لر، گیلک، بلوچ، از بختیارانیم رفیق

چون دماوندِ بلند، ماییم شکوهِ ماندگار
با همیم، رنگین کمانیم! مهر ورزانیم رفیق

گیلکانه گر سُرایم، فارس می فهمد مرا
در گلستانِ وطن، همچون هَزارانیم رفیق

گرشمالی کاسپی موجم خروشان زاین دیار
تا خلیج فارس سروِ سرفرازانیم رفیق!

پرخروشیم همچو کارون، مهر بان زاینده رود
جاری ایم ما، اهلِ خاکِ پاکِ ایرانیم رفیق
ناتمام

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من! - گیل آوایی



رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من!
آن چنان مست خیالم که گیلانم من!

راهی ام، منجیل وُ رودبار وُ زرستم آباد،
جاری ام همچو سپیدرود سراوانم من!

مانده ام رشت روم!؟ یا که بپیچم "لاکان"!
هر دو راهَم بخدا رشت وَ لاکانم من!

می ندانم که ز"فرهنگ" روم "پورده عراق"!؟
هم "خمیرانم" وُ هم "چهار برارانم" من!

سعدی را "اوستاسرا" پیچم؟ یا "خطه ماشین"!؟
وای! "زرجوبم" وُ از پُل، سرِ "میدانم" من!

می روم، مستِ خیالم! چه شده است "شاقاجی"!
من که "سنگر" نشدم از چه "کوچیصفانم" من!

از چه در حومۀ رشتم شده است آبادان
که چنین با اتوبوس رشت آبا دانم من!

مگرمهمان دارد رشت من از خوزستان!؟
من که رشتم! زچه در فارس وُ کرمانم من!؟

نه! خیال است مرا! رشت شدم زاین سامان!
از همان روست که در رشت خیابانم من!

کوچه هایش گذرم هست روان کودکی ام
آه عاشق شده ام "ساغریسازانم" من!


خاریمام، مسگران راستۀ بززازانم
سرکشان می روم وُ محوِ دُکانانم من!

زرگران راسته که نگذشته چرا سرخبنده
من چرا گم شده ام جانسپارانم من!

من که سرچشمه ندیدم، نشدم  استلخ! وای
از چه گیجم زکجا سبزه میدانم من!

رفته ام "بیستون" وُ "رازی" وُ لاکانی باز
شده ام مدرسه رُو، وای چه درسخوانم من!

در گذر می گذرند، مدرسه ها باز هنوز
یار در پیش وُ چه عاشق شده حیرانم من

دیپلمم زیر بغل عصر، خیابان، بیکار!
"پُزِ عالی جیبِ خالی"، چه هراسانم من! 

نه دگر رقص خیال است کزاندازه گذشت
غربتم، غربت تلخی که به زندانم من! 

گیل آوایی تو دگر چشم بپوشان زخیال
گرچه در غربتم اما همه ایرانم من!
.
منجیل، رودبار، رستم آباد، سراوان در مسیر تهران به رشتند.  لاکان، خمیران، چهاربراران، ساغریسازان، خاریمام(خواهرامام)، مسگران راسته(راستۀ مسگران) راستۀ بزّازان، سرخبنده( خیابان کورش فعلی)، سرچشمه، جانسپار، استلخ(استخر)، سبزه میدان(سبزمیدان!)سعدی، اوستاسرا، خطه ماشین، زرجوب و میدان( بازارچۀ زرجوب)، رازی از محله های شهر رشتند. لاکان اسم یک محل و  لاکانی اسم یک خیابان در رشت است. شاقاجی و سنگر از شهرکهای حومۀ رشتند. کوچیصفان یا کوچصفهان هم همینطور! شاید خودش یک شهر شده! نمی دانم! آبادان هم در این غزل! به تازگی از حومه های رشت شده است!

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۴

شهرِ در غربتِ من املش و لاجانم باش - گیل آوایی


شهرِ در غربتِ من املش و لاجانم باش
در برم گیرچو رشت، ساغریسازانم باش!

تاسیان برد مرا از دلِ غربت گیلان
گیلکانه بغلم گیر و چو گیلانم باش

رشت اگر نیست خیال است مدد این سامان
گر وطن غربتِ من، غربتِ ایرانم باش!

اشکها ریخته ام خلوتِ خود از بیداد
غربتم گرچه ولی با من وُ ویرانم باش

تا شوی مرهم زخم دل رفته  به دیار
انزلی، فومن وُ شفت،قلعۀ رودخانم باش!

گیلکانه چه کنم داد از این سینه دران
دورم از رشت و کمی هم پیله میدانم  باش!

گرچه ام بخت نشد یار کنم ایران شاد
آرزو مانده به دل لیک اُمیدآنم باش

دیده می بارد و دل رفته وطن حیرانم
آه از این غربت وُ یادی تو زیارانم باش

این چنین مست خیال است گیل آوایی باز
با منِ دلشده لختی چو بیجارانم باش!
  .