سه‌شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۵

روزها، این روزها... - گیل آوایی



روزها، این روزها، طولانی تر شده اند. خورشید از دورهای کم رنگِ غروب فاصله گرفته انگار از میانه ی گستره ی تا نگاهت لمیده مست، بی پروا از ابرهای دلگیر زمستانی چهره می گشاید. دریا کرشمه های بامدادی را در آفتابنشین هم باز می افشاند نگاه مرا که هر روز به آن سلام می کنم. درختان در سکوتِ خلوتِ بی گذر خمودگی باخته اند. رنگِ پوستِ درختان تازگیِ دلنشینی دارند. دیگر نگاهم به خشکی زمستانی شان نیست که بگویم نکند خشکیده باشند! باد مهربان تر شده است. دیگر از دیوانگیهای سرکشش خبری نیست.
نارنجستان کوچکم این یادآورانِ یادهای کودکی ام با دلبریِ بی مثالشان باز بی خیالِ زمزمه های من که دیگر چنگی به دلشان نمی زنند، رو به پنجره ی تا یک آغوش چشم نواز، برگهای تازه می دهند. و من هر روزِ این روزها عطر نارنج از آنها می چینم. گلهای سرخِ آماریلیسِ من از خواب زمستانی آرام آرام صدایم می کنند باز آبشان دهم. زاغی های نجیب و بازیگوشم به لانه شان باز گشته اند. لانه ای که در بیدادِ بادهای دیوانه ی زمستانی همیشه نگرانم می کرد و کنجکاو هم که چطور در آن بیداد پا برجایند! پای درخت، زمین مهربانتر و نرم و گرمتر چنان شده است که وسوسه ام می دارد پا برهنه روی مخمل چمنهایش بدوَم! دیوانگیست شاید!، می دانم می دانم حتی اگر  بشود یک نفس بدوم ویر دویدن روی چمنهای نرم زمین می خوابد! باور کن همین حس را دارم هنگام روی ماسه های دریا دل به دریا می دهم با آن زمستانِ چموشی که ناگزیر موجی سر می رسید به ناگاه و می گذشت از لابلای کفشِ زمستانی! و پای خیس ماجرای راه رفتن بود و صدای سمجی که آهنگِ هر گام می شد میان رهگذرانِ گذرِ خسیسی که سلانه سلانه سر در لاکِ خود از کنارت بی سلام می گذشتند تازه اگر پیدایشان می شد در شهری که گویی زمستان بهانه ای ست تنهایی را به رخ بکشند. گذرِ بی گذر هم این روزها تا دلت بخواهد دست و دلبازانه سبز شده و گلهای بی خیالِ کاشت و داشت، سر برآورده اند و دلبری می کنند نگاه مرا که دل می دهد به هزار زمزمه ی خلوتانه ام. رودخانه هم رنگ دیگری گرفته است این روزها، آبی تر شده است. درازایش از درازای خیالم هم می گذرد! دیگر لمیده ی سردِ زمستانی نیست. این را آن وقت بیشتر حس می کنم هنگام پرنده ها بازیگوشانه جفت گیری می کنند. شورِ غریزیِ بی مثالی ست زایش و چرخه ی بودن معنا دادن. زادن زاده شدن زدودنِ یاس ایستایی که اگر تن بدهی امان می بُرد. تازه همه ی اینها یک سوی ماجراست نگفتم که آواز پرنده ها هم فرق کرده اند انگار عاشق ترند انگار به هزار شوق، بودن و زیستین و رستنِ تازه را هوار می زنند. گفته بودم که:

 "بهار تعبیر خواب زمستانی ست
باور نمی کنی!؟
کمی حوصله کن!"

و این روزهای طولانی تر!، وقتش است باور کنی هنگام که خواب زمستانی تعبیر می شود!

دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۵

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

چند عکس و یک اشاره با ویدئوی بدون شرحم! گیل آوایی


هزار فکر بسرم بود. داشتم می رفتم با هزار خیال هم! هرچه بود این نبود که بخواهم عکس بگیرم! خوش خیالانه حتی نمی دانم شاید برای فرار از فکر و خیال و خبرهای وطنی! ایستادم و خودکار در آورده شروع کردم با تلفن همراهم وُ دوربینِ 2 مگاپیکسلیِ خاک برسری! عکس گرفتن آن هم خیلی " من مرا قربان!". چندتا  عکس گرفتم برگشتم دیدم تمام این رهگذرانی که معولاً نشانی از هیچکدامشان در مسیری که می روم، نیست، جمع شده اند و چنان متفکرانه البته معمایی به من خیره شده  اند! که خودم هم کم مانده بود فکر کنم کارهایی دارم می کنم!!!
من از سرِ گریزهای آن چنانی داشتم عکس می گرفتم و جماعتِ نمی دانم چه! داشتند تماشا می کردند!
بخودم گفتم: خودت را سر کار گذاشتی هیچ! مردم را هم سرِکار گذاشتی!!!!
آرام خودکار پوتکارم را جمع کردم رفتم دریا جانم را درود بگویم و آدم شوم!!! پشت سرم نگاه می کردم می دیدم که دسته های دو سه نفریِ جماعت تماشاچی داشتند چیزهایی می گفتند! حالا ممکن است اصلاً در رابطه با عکس گرفتنم نبوده باشد ولی حس می کردم  در مورد خودکار و سیم خاردار و دیرک! وُ آن چشم انداز گپ می زدند!
شاید هم می زدند! من از کجا می دانستم!؟

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۵

نمی دانم - گیل آوایی



نمی دانم
تنگدستیِ عریان
اساس فرادستیِ حریصان است

نمی دانم
سکوتِ فقر
واخوانِ خشماسرکوب هماره است

نمی دانم
ویرانه ها
آینه ی عریان کاخهایند

نمی دانم
دردِ انبوه خیابان و کارتن و گور
بستر عربده های ریاکاران است

نمی دانم
نمی دانم
اما
حسِ من آواز پرنده ایست
در گذرِ پارادوکسیِ خاک من
اسیر در قفسی که هر بام و شام
گاه به گاه
دلتنگانه بگوش می رسد

می دانم نوای نُتهای گمی
بر تارهای ویولونی
در برف و شب و کوچه های بی درد
نوازنده ای فریاد می کند

می دانم
سیل نهفته ای
هر روز
هر شب
هر ساعت
هراس حریصان بی درد است
خاک بشوراند

می دانم گورهای گمنام
رساتر از هر فریادی
دنیا می آشوبانند
چیزی در این میانه به دلم چنگ می زند
چیزی چونان سلاحی
چیزی چونان آتشی
چیزی چونان خشماخروشِ رودی خروشان
جاری به هست و نیست
چیزی چونان....
آه نه
نمی دانم
نمی دانم هنوز
اگر می دانستم
ماجرای دیگری بود مرا و خاک مرا!

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۵

گاهی دلت تنگ می شود!، حتی برای دشمنت!-گیل آوایی


گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟

گاهی دلت تنگ می شود
حتی برای دشمنت!
.
گاهی
تکرار
هرچه که در آنی!،
می شود خوره ی روح خسته ات!
.
گاهی چنانی که تلخی یادِ گذشته را
حتی به آهی
دلت
تنگ می شود!
.
گاهی
به تلخیِ یک استکان عرق
کِش رفته سهم پدر
هنگام
دزدانه مرد می شوی!،
دلت تنگ می شود!
.
گاهی
دلت
هوای...........
آه
نه
گاهی
دلت فقط تنگ می شود!
.
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
هنگام گم گشته ای میان هیاهوی ناگزیر
چون قطره ای به جاریِ انبوهِ اتفاق!
چونان شکارِ  گریزان،
گریزپای افتاده ای به دام
گویی چنانکه ندانی که ای!، چه ای!
گاهی
چنین
دلت
برای خودت
تنگ
می شود!
.
گاهی دلت هوای خودت می کند رفیق!

جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۵

آدینه و مزاحم تلفنی ام - گیل آوایی



آدینه و مزاحم تلفنی ام
آدینه 29 بهمن ۱۳۹۵ - 17 فوريه ۲۰۱۷


می دانی!؟ باور بکنی یا نه من نمی دانم چرا او هر آدینه به من زنگ می زند. یک بار هم نشده که زنگ نزند. طوری شده است که دیگر بخودم قبولانده ام هر آدینه یک مزاحم تلفنی دارم. مزاحم تلفنی ای که دیگر به آن عادت کرده ام. می گویم  عادت کرده ام چون اگر زنگ نزند یا دیر زنگ بزند، تا وقتی که صدایش را در روز آدینه نشنوم؛ انگار یک چیزی گم کرده ام. یعنی نه اینکه براستی گم کرده باشم!، شاید بهتر باشد بگویم منتظرش می مانم. بله. منتظرش می مانم. منتظر که زنگ بزند!
اصلا هم به این نیست که کجا باشم یا چه بکنم. می دانم که زنگ می زند. هر بار هم برایش توضیح می دهم اما ماجرای نرود میخ آهنین بر سنگ است. آخرین بار هنگامی که زنگ زد کنار آبراهی همراه با رفیقم قدم می زدم. قدم زدنی از آن دست که از دیو و دد ملول باشی و انسان آرزوت باشد. گل می گفتیم و گل می شنیدیم که تلفن زنگ زد. همیشه هم که زنگ می زند شماره اش نمی افتد یعنی نمی توانم بفهمم چه کسی زنگ زده است. دو سه نفر از دوستان فرهیخته ام هم همین جور زنگ می زنند و به هوای همانها هم جواب می دهم. هنگامی که او زنگ زد بخیال اینکه یکی از دوستان است جواب دادم. دیدم ای دل غافل آدینه است و حواسم نیست! و صدایش را که شنیدم برق از هزار ناکجایم پرید و همینطور که در خود شگفتی ام را بالا و پایین می کردم از این که حتی خارج از کشور هم به من زنگ می زند!، پاسخ دادم. بخودم گفتم: اینطور نمی شود! باید یک جایی جلویش را بگیرم. دیگر شده است یک پای ثابت روزهای آدینه ام. نکند او عادت کرده است به این بهانه به من زنگ بزند!؟ ولی..... نه! امکان ندارد مگر دیوانه است!؟ خوب وقتی سنگ مفت گنجشک مفت باشد بعید هم نیست!
اول بار که زنگ زده بود، به روال همیشگی یا شاید برخورد متداول و متمدنانه! صمیمانه و نیز مودبانه برخورد کردم یعنی بقول معروف خیلی تحویلش گرفتم. اینطور که به حرفهایش تا آخر گوش کردم. و دنبال راه چاره ای گشتم تا در چارچوبِ کاری و محدودیتهایی که داشتم، کمک  کنم.  می گویم محدودیت برای این است که مستقیم با هیچ ارباب رجوعی نباید تماس بگیرم بلکه هر تماسی باید از سوی اداره ی مربوطه باشد که با آن در ارتباطم. ولی با این یکی جورِ دیگر شده است. گاهی فکر می کنم همین برخوردم با او،  باعث شد که هر آدینه به من زنگ بزند. خوب، سرِ کارش بود و شاید هم خوش به حالش می شد یکی را هم سرِ کار بگذارد و من تنها کسی بودم که می توانست یا می خواست سرکار بگذارد! من از کجا بدانم!؟ شاید هم مصداق این بود که نیکی چو از حد بگذرد، نادان بد عادت می شود![1]
صدایی سالمندانه دارد. صدایی مهربان، آرام، صدایی که انگار کسی بخواهد کارش را خوب انجام دهد. کسی که می خواهد ساعت کاری اش، کاری کرده باشد. کاری که گویی وجدانش را هم آرام کند.  زنی سالمند بنظر می آید با صدایی سالمندانه که هنوز دل به کار اداری اش داده است.
اولها بنا به عادت شرقی ام هنوز، با احترام و حتی خیلی "نازش را بروم" پاسخ می دادم. بعدها که تکرار
شد، کمی از آن حال و هوای شرم، احترام و محترم داشتن فاصله گرفتم و جدی تر شرح دادم که زنگ زدنش به من اشتباه است. باید از راه سازمانی که من با آن کار می کنم، با من تماس بگیرد و زنگ بزند.
ولی باز آدینه پسین تلفنم زنگ می زد و صدایش می آمد که هم خیالم خوش بحالانه می شد که
سرانجام زنگ زده است!  و هم وا می ماندم از شرحهای تکراری که انگار می بایست یک پاسخم را در
نواری، جایی، پر می کردم و با صدای تلفنِ او می گذاشتم  برایش پخش شود و از تکرار کردن آن راحت می شدم. حالا فقط به همین سادگی ها هم نبود و نیست! طوری شده است!  که بیرون از هلند هم به من زنگ می می زند!
تازه فقط این نبود یعنی فقط تکرار یک مزاحمت روز آدینه نبود. فقط یک کار اداری نبود. از کارش می گفت و اینکه نمی داند چطور با او یعنی یکی از اربابِ رجوعش!، که من می بایست از نگاه او، مترجمش بوده باشم چه بکند. با مهربانیِ دوست داشتنی ای می گفت: باید کمکش  کنم اما نه او زبان مرا می فهمد نه من زبان او را.
و همین می شد که دل سنگ هم اگر بود!، آب می شد. ولی خوب مقررات  کاریم اجازه نمی داد
مستقیماً وارد یک قرارِ کاری در یک پرونده می شدم. همه قرارها می بایست از سوی اداره ای باشد که
در خدمتش بودم!
و کاری اش هم نمی توانستم بکنم یعنی دست من نبود و هر چه برایش توضیح می دادم انگار خوش داشت زنگ بزند و شاید کاری کرده باشد.  و من هم هر آدینه با تلفنش باید برایش توضیح می دادم.
و این تکرارِ یک چیز که هر بار در موردش هم توضیح می دهی یک جور خسته کننده می شود و همین شد که آخرش به سرم زد از شرش راحت شوم. وقتی آدینه ای رسید و او هم زنگ زد، گفتم:
- ببین همین  الان شماره ام را در پرونده ای که رویش کار می کنی پاک کن و من اسم شما و اداره ات را و آن که مرا با او در پرونده ات سر و کار گذاشته ای، به اداره مربوطه می دهم و می گویم  که شما هر آدینه در این رابطه مزاحمم می شوید! چندبار باید توضیح بدهم که شما مستقیماً نباید و نمی توانید با من تماس بگیرید!؟ چندبار باید بگویم که شما از طریق اداره ی مربوطه ام باید با من قرار بگذارید!؟ چندبار....

اما او حرفم  را قطع کرد و با همان آرامش و فروتنیِ سالمندانه اش گفت:
-         پس نمی توانی کمکم کنی!؟

ماندم جز تسلیم چه می توانم بگویم!؟
با این همه ته ی دلم یک جور ترس هست. یک جور بی قراریِ خوش بحالانه!، یک جور که حس می کنم چه خوب که روزهای آدینه او زنگ می زند. صدایش را می شنوم. هم او حس می کند که کاری دارد انجام می دهد و هم من حس می کنم که علی آباد هم شهر است!
امروز آدینه است. از صبح منتظر تلفنش هستم و او تا این لحظه زنگ نزده است. دلم می خواهد صدایش را بشنوم. ترسی در دلم جان گرفته است. یک جور نگرانم. بخودم می گویم:
-  نکند چیزی اش شده باشد نکند دیگر نباشد!، نکند......
بخودم نهیب می زنم:
-     خُل شده ای! زده است به سرت! آن وقت که زنگ می زد، خودت را می گرفتی حالا که زنگ نمی زند، این جور.......این آدینه زنگ نزد، آدینه ی دیگر حتمن زنگ می زند.

منتظرم.
یک هفته باید منتظرش باشم. شاید زنگ بزند. چه خوب می شود اگر زنگ بزند!


[1] سعدی: نیکی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۵

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۵

دو شعر - گیل آوایی



سرکشی ام را باد
فریادم را توفان
اندوهم را ابر
سکوتم را جنگل
و هوار مرا
مادری می داند به خونخواهی دلبندش.

پوم تاکِ قلب من
بغض کودکی ست به لج
که گم شده است میان انبوه رهگذرانی مترسکوار در گذر!
آه
بیگانگی غریبی ست
منِ من
با من!
در نا به گاهانِ هماره ای
که نه به زمان است
نه به روزگارِ من!

2
دستها
برای بدرودند
این روزها
نه درود!

و نگاهها
خریدارانه حریصند
به چنته ای
که هیچت میانه ای نیست
رهباخته ای مانی
ناجور
به کاسبکارانه زمانه ای اسیر
بی دلبخواه!

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۵

بی نام - گیل آوایی




شبی چون همین شب
یک شمع
دو پیاله
دو سایه با هم خواهند گفت
بی ما!

2
عکسهای ما هم چندی
در قابهای فراموش شده
بر دیوار
یادها را قسمت می کنند
کسی چه می داند
شایدسایه ای
در افشانِ روشنای پنجره
کنار بزند بادِ بازیگوش
پرده ای که دلت می گیرد از آن
غبار برگیرد
از نگاه ما
که می نگرد باز
بی آشنایی
بی دیدار

 3
خیره نگاه می کنی
به جایی که هیچ جا نیست
هستی وُ نیستی
بسانِ ویرانی به آوار خویش

پرنده ای به ناگاه
می دزدد نگاه ترا
نیستت هست می شود
به همین سادگی!
 .

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۵

یک شعر کوتاه - گیل آوایی



سایه های بازیگوش
افشانِ گیسوی شب بر شانه های خیابان
رقص باران وُ سوسوی برگ
سرک کشانِ گاه به گاهِ باد
در گذری آرام
گام به گام
رام
سمفونی تنهاییست
شب و هوهوی باد

یک خیابان
یک رهگذر
یک شهر با هیبت هیولایی لمیده
در سایه  روشنِ چراغانی

آوازِ بی صداییست
نجوای غربت غریب.

سکوت می درَد
مست!

سه‌شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۵

در تعقیب خودم! - گیل آوایی



در تعقیب خودم!
همیشه با من است. وقت و بی وقت ندارد. در خواب و بیداری، در بیداری وُ خواب؛ با من است. چند وقتی ست که از جدلهای او خسته شده ام. حوصله ام را سر می برد. گاهی چنان می شود که حالم از او بهم می خورد. دست بردار هم نیست. لحظه ای هم رهایم نمی کند دنبال من است. دنبال من یعنی نه اینکه فقط دنبال من راه بیفتد بلکه در هر حالی که باشم با من است انگار که کارش شده باشد به هر کنش و واکنش من دقت کند. مو از ماست می کشد. ذره ای هم گذشت ندارد. بیرحمانه اعتراض می کند نه فقط به هر چیز بزرگی یا جدی ای بلکه برای هر چیز کوچک و ساده ای هم به جانم می افتد. گاه می شود تا مدتها با من جر و بحث می کند آنقدر که بجان می آیم.
تصمیم می گیرم من دنبال او بیفتم. تصمیم می گیرم بجانش بیفتم. همان جور که برای هر چیز و ناچیز به من گیر می دهد، به او گیر دهم. می خواهم مثل خودش که آتش بجان من می اندازد و مرا بخاطر هر چیز و هر کس و هر پدیده و رویدادی به بازخواست می نشیند و حتی به چالش می کشد، بجانش بیفتم. همان بلا را سرش بیاورم که بر سر من می آورد.
خسته شده ام. اینطور نمی شود که بیرون گود باشد و در جهانِ فکری اش، از من بازخواست کند. هر چه این زمان و این جهان و این همه ناروایی و نابرابری و ناگزیری که اصلا هیچ چیزش به من نیست، از من می خواهد چنین و چنان کنم، باشم، بگویم، فریاد کنم، اعتراض کنم. اگر آنطور که می گوید و بازخواست می کند نباشم و نکنم و نگویم، طوری می شود که همه دنیای مرا سرم آوار می کند. تا می آیم اعتراض می کنم می گوید باید از خودت شروع کنی! همین گفتن می شود به هزاربار زبانم را داغ کردن! چنان این موضوع را واکاوی می کند به رخم می کشد که انگار همان لحظه باید بشوم آن جغله ی انتحاری به هزار تکه شوم یا آن جوانی سالهای ماجراجویی که اسلحه بردارم و سرود خوانان زمین را به آسمان بدوزم دنیا را دگرگون کنم! حالا اینکه چه هست و نیست و چه هستم و نیستم یک طرف، دنیا را تغییر دادن یک طرف. حرف هم می زنم آخرش می رسد به این که تنها نیستم ما بسیاریم! می بینید!؟
به سرم زده است حتی اگر شده کمی هم من سر به سرش بگذارم! یک طرفه که نمی شود!؟ می خواهم وارونه اش کنم. یعنی من بجان او بیفتم. می خواهم بفهمد که ماجرا چیز دیگری ست. می خواهم  بفهمد که کنار آمدن با خود فرق می کند تا در آوار، ویرانه شدن!، بی آنکه ذره ای حتی تغییری در آوار ناگزیر این جهانی و این زمانی بوجود بیاید. خودویرانی وحشتناک است. تازه برای همین خودویرانی هم سین جیم شوی! مگر می شود!؟ کجای کار بودن بجهنم! اینکه برای هر چیز و ناچیز بازخواست شوی، مثل هیمه ی آتشِ خودافروخته شدن است.
حرف حالی اش که نمی شود هیچ! بلکه همان حرفهای مرا بالا و پایین می کند. گاه به پوزخندی واکنش نشان می دهد!، گاه تمام اندوه دنیا را سرم آوار می کند!، گاهی چنان می شود که انگار یک تنه باید زمین و زمان را بهم بریزم! هر جانی و جنایتکار را به محاکمه بکشم! تازه فقط به محاکمه کشیدنِ به این سادگیها هم نیست بلکه تمام حقوق انسانی و منطق برابری و کرامت و حرمت انسانی را در موردشان رعایت کنم! یک طرف چریک بازی ام می گیرد که همه شان را به رگبار ببندم همین وقت است که صدایش در می آید: هی! به رگبار بستنشان می شود همان منطق آنها! پس فرق تو چه هست!؟ می مانم از این همه جر و بحثها! چه مرگش است منِ من که بجانم می افتد! هر کاری کنم دست بردار هم نیست.
به هر روی با خودم کلنجار رفتم. نشستم فکر کردم. راههای زیادی بنظرم رسید. اما دیدم هر کاری کنم، هر راهی بروم!، باز ساز خودش را کوک می کند. گفتم محلش نگذارم! بگذارم هرچه می خواهد بگوید بحث کند سرم را ببَرد! کلافه ام کند! هر کاری می خواهد بکند بکند محلش نگذارم.
آنقدر این کار را ادامه دادم که حس کردم نیست. رفته است. هیچ نشانی از او نیست. گاهی دلم تنگ می شود می خواهم باشد بگوید فریاد کند اعتراض کند اما خبری نیست.
نه در بیداری ام پیدایش می شود نه در خوابم. روزم بدتر از شبم شده است. نیست که نیست. مرده واری متحرک شده ام سر به هر چه پیش آید خوش آید!. خودم نیستم. از خودم دور شده ام. اینطور بودن فاجعه است. وحشتناک است وحشتناک!. روزمرگیِ بی چرا زنده ای که بود و نبودش فرقی نکند! مگر می شود اینطور ادامه دهم. نه. امکان ندارد. دلم برایش تنگ شده است. می خواهم باشد. بگوید. بحث کند. چون و چرا کند. بجهنم هر چه می خواهد بگوید بگوید هر چه می خواهد بکند بکند ولی باشد. دلم برایش تنگ شده است. دلم به هزار فریاد منِ مرا فریاد می کند. در تعیقب منِ من هستم. و چقدر سخت است در تعقب خودم باشم و پیدایش نکنم!

ناتمام

(حسی داشتم و خواستم بنویسم و نوشتم. این شد که خواندید! شاید دوباره سراغش بیایم! فعلاً همینطوری اش را بخوانید. شاید با نانوشته ام! حس مرا حس کنید! کار است دیگر! کسی چه می داند!)

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۵

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۵

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۵

شعرعکس


دو پاره شعر-گیل آوایی



سوسو ستاره واری آویز
آینه-پنجره  ای به تماشا
کرشمه شعله ای صبور
دلم را برده است
پیاله ای پا به پای من
حیرانی ی مرا می پاید!
دلم بر بال خیال سفر کرده است دیار!
آتشفشان فشفشه ای هوار می زند
کریسمس است گیله مرد! کریسمس!

2

انبوه سیاهی ست شب
نه ستاره ای نه ماهی
چنگ می زند باد
دیوانه وار
شبحی سرگردان
آنسوی پنجره تاب می خورد
بی برگ!


شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۵

شلیکش با من!-گیل آوایی


یک تپانچه
یک فشنگ
شقیقه ای که سوت می کشد!
خبرها را تو بخوان
شلیکش با من!

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۵

آماری از دانلود کتابهایم



امروز یعنی 14 دسامبر 2016 نگاهی به شمارِ دانلودِ کتابهایم در دو سایت اینترنتی انداختم. یکی از سایتها، صفحه خودم در مدیافایر  بود و دیگری هم سایت کتابناک:
شمار دانلود از سایت مدیافایر: 43413
شمار دانلود از سایت کتابناک: 46998
............
مجموع دانلودها از دو سایت: 90411
توضیح: از  شمارِ دانلودها در سایتهای دیگر خبری ندارم. این آمارها فقط در دو سایت اینترنتی ست.

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۵

کاشکی!- گیل آوایی



آه اگر اشک هم صدایی داشت
همچون ضجه-فریادی
که جهان بگیراند!

کاش سکوت
کزکرده ی غمگینی نبود
خشماآوازی بود که خیابانها بلرزاند!

کاش گذرهای بی ازدحام
نهفته بغضهای اندوهگین نبود
پایکوبانِ هجومی بود دست در دست
رقص پیروزی
بر عزای آن که انسان را به عزا نشانده است
کاش
سخن از اندوه نبود
کاش سخن از عزا نبود
کاش عروس بخت خود بودیم
حاکم به خاک خویش
بر سرنوشت خویش
کاشکی چنین بود!

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۹۵

بامدادانه!- گیل آوایی



جهان در خواب،
و خوابِ جهان در نگاه من!

شبحی سیاه
آرام
آرام
به صبح رو می بازد.

سوسویی
دورهای دور
چونان دستی به بدرود
کم
کم
می شود.

هیچ گاه چنین
به پوم تاکِ قلبم
دل نداده بودم
که داده ام!

شب می رود.
بامداد آشتی دیگریست
میان من
و جهانی که کاش بشود!

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۵

شبهای رشت - گیل آوایی


شبهای رشت
بامدادِ دوباره ای ست
در آغوش بیداران!

خیابان آواز می افشاند
بر سنگفرش ازدحام انبوه
چونان ستارگانی بازیگوش
بر گردِ ماه.

شبهای رشت
رویای بیداری ست در گذر
هر گام دام می درد
اندوه نابگاهی که خواب برده است.

شبهای رشت
آواز دلشدن است در  گوش شهر
هنگام
ماه رو می گیرد
در  پرده ابریِ نمِ باران
آه بیتابیِ دستفروشی که بساط پهن کرده است

شبهای رشت
پریشانگیسوی تنهایی ست
که دل به خیابان داده است
گام به گام آرام
در ترنم گاه به گاهِ دوره گردی.

دلم چه تنگ است
یارانِ بیدار
در بیدارشبانِ رشت
وای شبهای رشت!.....شبهای رشت!...شبهای رشت!

شبهای رشت
بامدادِ دوباره ای ست
در آغوش بیداران!
خیابان آواز می افشاند
بر سنگفرش ازدحام انبوه
چونان ستارگانی بازیگوش
بر گردِ ماه.
.
شبهای رشت
رویای بیداری ست در گذر
هر گام دام می درد
اندوه نابگاهی که خواب برده است.
.
شبهای رشت
آواز دلشدن است در گوش شهر
هنگام
ماه رو می گیرد
در پرده ابریِ نمِ باران
آه بیتابیِ دستفروشی که بساط پهن کرده است!
.
شبهای رشت
پریشانگیسوی تنهایی ست
که دل به خیابان داده است
گام به گام آرام
در ترنم گاه به گاهِ دوره گردی.
.
دلم چه تنگ است
یارانِ بیدار
در بیدارشبانِ رشت
 
شبهای رشت!.....شبهای رشت!...شبهای رشت!

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۵

یک غزَلَک! همینطوری! گیل آوایی



هستند همه جمع و به کس دسترسی نیست!
کس هست بسی لیک به کس هم برسی نیست!

پیوندِ مجازیست کسی هست، کسی نیست
بی کس پی کس آیی وُ فریاد رسی نیست!

مستند همه گاه به سر شور و شررهاست،
گه غمزده ای همچو شکاری، فرسی نیست!

گفتن چه ثمر، دردِ من وُ ما که یکی نیست!
چون غافله مانیم که بهرش جرسی نیست!

بگذشت زسر آب، چه غم دلشده ای نیست!
جنگل چو بخشکید، هراسِ هرسی نیست!
.
..............

پیوند مجازی وُ هیاهوی کسان است

هر کس به کسی بند و "کسی هم به کسی" نیست!

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۵

دوشعر- گیل آوایی



شبهای مهتابی
ستاره می شمارم
از یک تا مرز دیوانگی
تا گم شدن
تا آوار
تا بغضِ یک وطن هوار.

شمار گم می کنم
آن گاه خیره مستم مست
با یک آسمان بازیگوش
در سوسو بارانِ انبوه
تخته سیاهی گویی به نامها
و آواهای هم آواز:
آقا من!
آقا من!
آقا من!

دیوانه پرنده ای
پر می کشد هراسان
گویی به فریادی نابگاه
همه چیز را پاک می کند.
وای
شبهای مهتابی
شبهای مهتابی
شبهای مهتابی!

2
حیرانیِ مرا می شمارد
عریانی درخت
خلوتِ خیابان
رنگ رنگِ برگ
عابری قلاده به دست
تنهایی اش را به خاکستریِ دلگیر می دهد
سگی حوصله می کارد
گاه به گاه
این جا آن جا
خیابان دراز دراز
شاخه های بی برگ
عریانی درخت هوار می زنند.

نگاهی می پاید گم به هزار راه!

سکوت قسمت می کند؛
عابری
با سگش!


پنجشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۵

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

................



گرم و نرم و آرام
نفسهای گم
در تیک تاک ثانیه ها
آسوده خواب
به سیلیِ نگاهی بی پناه
آشوبِ همه جهان در من
بیدار می شوم
تصویر زنی کارتنخواب
طناب دار
دیگر هیچ

بیداری غم انگیزیست غم انگیز!
شمعی می افروزم
تاریکای بامداد به رقص شعله ای می شکافد
نگاهی گم
و خیالی که قرارش نیست
به فریادی می اندیشم
آه اگر مرگ یک بار، شیون یک بار!
.
خبر اعدام سهیلا قدیری، زن آواره و تهیدست در حاکمیتی دزد و بی همه چیز!