یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

هرزه ی شرمگین



هرزه ی شرمگین
سوسوی سایه روشنیست
در سوکِ سوگ
و اندوهانِ روزمرگی،
بزک می شود به لبخندی گاه به گاه.
.
هرزه ی شرمگین
ساز شکسته ایست در تُندبادِ حادثه
آوای نُتِ گمیست
در نوستالژیِ آوازهای فراموش شده.
.
هرزه ی شرمگین
چشمش به ا نتظار
لبانش سرخِ سرخ
پنهان در آوار کوله ای به خلوت خویش.
.
هرزه ی شرمگین
سوگِ پنهانِ شرمهای با باد رفته است،
بزک شده ای اندوهگین
همچون شبح سرگردانی در گذرِ بی گذر،
دلگیر.

هرزه ی شرمگینِ!
زیبای وسوسه گریست در سایه روشنی دلگیر!

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۶

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

نمی دانم چه شده است - گیل آوایی



میان بایگانی ام این را دیدم! با شما قسمت می کنم هر چه هست!:

نمی دانم چه شده است
17 سپتامبر 2016

نمی دانم چه شده است یا از کی چنین شده است اما می دانم بد جوری شده است. انگار هیچ چیز مثل خودش نیست هیچ کس گویی خودش نیست هر جا را نگاه می کنی یک جور دیگری ست. شاید بگویید آسمان ریسمان می بافم یا مثل آن که پشم را جای پنبه یا چه می دانم شاید زده است به سرم. حال اگر هیچ کس و هیچ بنی بشری اینطور نبوده باشد من که فکر می کنم یعنی نه اینکه فکر می کنم بلکه حس می کنم اینطور شده است. بگذارید از هر کس و هر چیز و هرجا نگویم بلکه خودم را بگویم. بله. خودم را می گویم. هرچه باشد من هم قطره ای از این جاری پر آشوبم. نمی شود که مصداق آن مثل آذری که می گوید وقتی یک مورچه در یک  نعلبکی آب می افتد فکر می کند دنیا را آب گرفته است، باشم. و خودم را تافتۀ جدابافته بدانم اصلا به این تعریفها و حاشیه پردازیها کاری ندارم. از خودم می گویم.
هرکس و هر چیزی را آنطور که فکر می کنم هست می بینم نه آن که خودش هست باور کنید شوخی نمی کنم. در اوج پرخاشگری و بی تحملی خدای فروتنی ام. من! بله  من تنها پادگان بی سربازم که فقط تیمسار دارد. پادگان بی سربازی که همه تیمسارند. از سیاست تا کیاست از فرهنگ تا جامعه از هنر بگیر تا ادبیات در اوج مستبد بودن دمکراتم در اوج  زن ستیزی فمینیستم در اوج بیسوادی خدای سواد و دانایی ام از همه چیز سر در می آورم در دو دوتا چهارتای خودم وا مانده ام اما در تحلیل کاپیتال مارکس استادم از اداره ساده ترین واحد اجتماعی عاجزم اما برای حاکمیت میدان دارم باور کنید کم مانده شاخ در بیاروم که با این همه " همه تن حریفی" چطور.................
اصلاً خودتان ناگفته را فکر کنید! همه اش را که نمی شود نوشت! گاهی گفتن و  نوشتن کارایی ندارد. این " من " معمای پیچیده ای شده است! شاید بدتر از آن سنگی که ابلهی به چاه می اندازد و هزار عاقل از بیرون آوردنش عاجزند!، است! باور نمی کنی!؟

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۶

سه پاره شعر- گیل آوایی



تنهایی را با تو
و با تو
تنهایی 
قسمت می کنم.

روزگار را ساز دیگریست دوست من
چهره های بی لبخند
با وانمودِ خنده ای به رسم!،
آشکاریِ اندوه می پوشانند
چون سایه ی گمی
که با هم می جوییم بی هم!

گریزِ بیهوده ایست! نیست!؟
.

 2


ماندن هم شده است کاری چون رفتن
بمانی می پوسی
بروی می پوکی
دست بر داری از کدام! دست تو نیست!
هرکدام به هزار پاره اگر هم!،
به جان و جهانت پیوند خورده است!

کو! آن کنجکاوانه به حسی
بجنگی با خودت
در حیرتِ نگاهت به تماشا
هنگام
مستانه میدان قُرق می کرد عرق سگی
می دانی!؟ لات هم لاتهای دیروز!
باور نمی کنی!؟

3

دلتنگی هم
فرق نمی کند دیگر دوست من
چه در
چه دور از خاک مادری!
هر روز آه از دیروز است ناگزیر!

برویم
یک لحظه دیر نیست، دور هم!
خیال را چه دیدی
شاید موسیو هنوز منتظر باشد!
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۶

دریا که می روم - گیل آوایی

دریا که می روم
یک نفر در بودن نبودنم
همیشه چشم به راه ایستاده است
از خزر اما
هنوز خبری نیست!
.
بی قراری انگار
دیوانگی می شمارد هر گام
چون سراسیمه موجی گاه به گاه
آوار می شود بر گستره ی ساحل خموش!
.
نقش می زند پاره ابری
سایه روشنِ مالایی از دورهای کرانه می خواند گویی با من
و من با این یادها
آه!
اینجا!؟
چه می کنم!؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۶

وسوسه های سمج، مجموعه داستان و یادداشتهای گاهگاهی - گیل آوایی




چهارده داستان کوتاه و بلند فارسی همراه با هیجده یادداشتم را در مجموعه ای بنام وسوسه های سمج گرده آورده و منتشر کرده ام. این مجموعه با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر در دسترس خوانندگان گرامی می باشد. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۶

ساده که باشی - گیل آوایی

حسی در من بود نوشتم اینطور شد که می خوانید:

ساده که باشی
خط خطی ات می کنند!،
خط
خط
خط خطی
می کنند یا می شوی! فرق نمی کند!

یکی  خودش را می کشد ساده تر
یکی عقده هایش را
یکی خشمش
یکی انتقام را
یکی بی خیالی
یکی .....
تا کجا بگویم که بی انتهاست دوست من!
خط خطی که شدی
گم شده ای
هنگام
نشانیِ خودت هم نوستالژی خلوتهای تو می شود
چنان که دیگر فرق نمی کند
چه یک وجب
چه تا ژرفای ناکجای هر چه بادا باد!
آسمان هم در نگاه تو
می شود پرنده ای
آه  نه... نه....پاره ابری شاید
لَخت وُ لُخت وُ لهیده..... مست!
در تو وا نمی تابد!
دریایی می شوی که دیگر آینه نیست واتابان گستره ای تا بی نهایتِ نگاهت
خط خطی های خط خورده ای می شوی
واتابانِ خودت
گاه به توفانی در خاکستری سیاه
گاه فروخفته نجوایی به آهی
گاه هوارِ سکوتی خط خطی
موجی
پرنده ای
یک کوله ای که دست بردار نیست!
سادگی  ات را دلتنگ می شوی
میان خط خطی های خط خورده
غنج می زند دلت
چه سادگیِ شیرینی بود!
چه
سادگیِ.................
ابلهانه است! نیست!؟



پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۶

خیلی کوچک!- گیل آوایی




باز هم چیزی گم  کرده ام
نمی دانم چیست!
مادر که نیست!
چه کسی دلش برایم تنگ است!؟
پس!

2


می پرسد ملانکولی[1]
می گویم:
ها! یعنی همین که:
"من در میان جمع و دلم جای دیگر است[2]!"



[1] melancholy
[2] سعدی: هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای/ من در میان جمع و دلم جای دیگر است



سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

با خود گفتن! - گیل آوایی



آهنگِ سکوتم شده است
با خود گفتن!

هی می زنم
با خود حرف نزن مرد!
اما
نه
نمی شود!
و باز
حرف می زنم!

هی می زنم
لجبازانه باز
های!
حرف نزنم با خود!
می شمارم پس
هر بار که حرف می زنم!
ولی
هر بار یک بار اضافه تر!
یک بار حرف می زنم با خود
یک بار می شمارمش!
گویی چنان که سکوت بنوازد
و آوازش با من!
.

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۶

نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت! - گیل آوایی


نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت!
شرارِ شورِ جوانی به کارزار گذشت!

هزار نغمه چه سود ار که سازِ خاموشی
به شور مستیِ آوازِ بی قرار گذشت

اگر به سینه شرر باشدت چو دریا مست،
هوارِ غربت دل می زنی که زار گذشت

به وعده دل چه کنی خوش دل ای، دل ای، ای دل
که شوق نغمه ی مستانه روزگار گذشت

دگر نمانده رفیقِ رهی چُنانت بود،
چو یارِ رفته به دار یاریِ هَزار گذشت

کنون به غربتِ تلخت، شبان خود خوش دار
که های وُ هوی عبث را دلِ هوار گذشت!

هزار شور وَ شر ار بود با رفیقانت
چنان که غنجِ[1] دلت بود هِزار هِزار گذشت

به شصت سالگی ات شصت بهار با دل گو
که نیم در وطنت خوار وُ نیمه زار گذشت!
شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۸ آپريل ۲۰۱۷




[1] غنج ] غ َ ] (ع مص ) ناز. (مقدمة الادب زمخشری ). کرشمه کردن . (منتهی الارب ). ناز و عشوه و غمزه که آن حرکات چشم و ابرو باشد. (برهان قاطع(عیب دل کردم که وحشی وضعو هرجائی مباش، گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین <حافظ.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! - گیل آوایی



پشت فرمان نشسته و خیالهایم را  چنگ می زدم. طوری که انگار یک توفانی، گردبادی، چیزی زمین وُ زمان بهم زن! به جانم افتاده باشد. برج زهرمار! جوری که اگر یکی می گفت بالای چشمت ابروست، چنان بیخ گوشش می خواباندم که همه ی شهر بیدار می شد. رسیده بودم به جایی که باید می پیچدم. ماشینی از روبرو سلانه سلانه می آمد و حق تقدم هم با او بود. منتظر ماندم تا برود. در دل همانطور که به جان خیالهایم افتاده بودم و چنین و چنانشان می کردم، هی می گفتم:
-         برو دیگه توهم! راننده هم اینقدر بی دست و پا!!!؟؟؟؟
هر چه بود دندان روی جگر گذاشته و آن روی ایرانی ام را مهارکرده! صبر کردم تا سرانجام رد شد و من به سمت چپ پیچیدم. و تا نانوایی ای که از سال 1994 تاکنون نان از آن می خرم، کمی فاصله بود. آن هم خیابانی که سی کیلومتر حداکثرِ سرعت است! نرسیده به نانوایی دیدم جای پارک نیست اما باید دور بزنم و سمت دیگر خیابان پارک کنم ولی بجای دور زدن تصمیم گرفتم بروم بالاتر که فضای بیشتری برای دور زدن بود و بی نیاز به دنده عقب گرفتن! بروم و دور بزنم و بیایم جلوی نانوایی اما همین که به فضای بیشتر برای دور زدن رسیدم ولی دیدم از سمت چپ یک جوان که پوست سفید چهره اش نشان از آفتاب ندیدگی داشت، روی صندلیِ چرخدارِ برقی، از آن نوع که انگار خیلی از فرمانهای حرکت را برنامه ریزی شده دارد و خودکار است، از سراشیبیِ خیابانی که به آن فضای بیشتر برای دور زدن داشت، ختم می شد؛ می آید.
دور زده نزده سرِ همان خیابان منتظر ماندم. نگاهم به آن جوانک بود و بی هیچ اعتراض و عصبانیت و بی قراری و این حرفها، صبورترین موجودِ روی زمین شده! منتظر ماندم تا او برسد و از عرض خیابانی که بودم رد شود بعد دور زدنم را کامل کنم. جوانک نگاهم را برده بود. اصلاً یک حس دیگری داشتم. حال و هوای او را تجسم می کردم. اینکه چقدر می تواند سخت باشد  یا اینکه در چنان وضعیتی با صندلی چرخدارِ آن چنانی آمده خیابان، دستها یکی افتاده بر روی نمی دانم ران یا بالش مانندی  و دستی دیگر تاه شده بگونه ای که ساعد دستش مانند آنکه یک چیزی در چنگ بوده باشد و نرسیده به دهانش بی حرکت مانده باشد و پاهایی که در آن شلوار گرم کنِ نازک به همه چیز می ماند جز پا، و اما نگاهی که برق می زد. نگاهی که شوقِ همه بودن و هستِ این جهان را دل داده بود. نگاهی که مثل ستاره در یک آسمان ابری ای که هر از گاهی از پشت پاره ابری تیره بیرون بزند و بدرخشد و آبی آسمان را در چشم انداز آدمی بنمایاند، دل می برد. سلانه سلانه تر رسید و از عرض خیابان گذشت و نگاهم دنبالش می کرد.  یک بانویی نازش را بروم سر رسید و کنار ماشینم از دوچرخه پیاده شده مرا به خود آورد. نگاهش یک جور هشدار بود اعتراض نبود یعنی اصلاً به این که چنان جایی در چنان وضعیتِ ماشینم ایستاده بودم اعتراض نمی کرد. نگاه من به آن جوانک را گرفته بود. شاید درک کرده بود. شاید چه می دانم حسِ مشترکی داشت. لبخندی پوزشخواهانه و شرمنده از متوجه نبودنم، حرکت می کردم که گویی با نگاهش می گفت:
- بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! باید ببینیم. باید حس کنیم. دنیا فقط همانی نیست که فکر می کنیم یا می بینیم!

 سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ - ۴ آپريل ۲۰۱۷

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۶

وطن - گیل آوایی



وطن عشقی ست در کوله ی هماره ات
که باز می کنی
هر از گاهی
به آهی!

مرور می کنی یک عمر را
یک لحظه
همان لحظه
و آنگاه حیران وا می  مانی
به صدایی نا آشنا
He he lekker weer zeg[1]!
بخودت می آیی
به نیمه ای جامانده
لبخندی به لب که لبخندت نیست:
Ja toch! Het is prachtig[2]!
پاره ی جامانده ات
گم می شود گویی
و می مانی در هوایی که هوایت نیست بمانی!


[1] آخِش! چه هوای خوبیه


[2] آره خوب. هوای بسیار زیباییه

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

همینطوری! - گیل آوایی



چه کسی دلتنگ است برایم!
که باز،
گم کرده ام چیزی انگار!،
نمی دانم چیست!

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۶

می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز! - گیل آوایی



می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز!
عشق می ورزم به هستی، مستِ آنم من هنوز

چون شرابی کهنه مانم، شورِ هستی با من است
هستِ من  مستی وُ مستی نغمه خوانم من هنوز

رَنگِ سوگ وُ غم اگر بر بومِ دل آرد دیار
رِنگِ شور زندگی در من، چغانم[1] من هنوز

کودکم گاهی، گهی پیری زند چترِ خیال
پای کوبان جاریِ رودم، روانم من هنوز

گر که می آید بهاری، می رود عمری چو باد
بر نمی تابم خزانی، بی خزانم من هنوز!

مانده تا گویی که دود از کُنده می آید برون!
سرکشم، چون آتشی شعله کشانم من هنوز

گرچه دور از مامِ میهن می شمارم هر بهار
دل به ایران داده، راشِ دیلمانم من هنوز

می شمارم فصل فصلِ زندگی مستانه ساز
بارِ خود دارم جوانی، سرخوشانم من هنوز

رُستن از گیلانِ خود دارم  چو شالیزار مست
سرخوشم، همچون بهارِ لاهیجانم من هنوز!

گیل آوایی تا امیدت هست باشی در دیار!،
بگذرد صد سال هم، ایرانِ جانم من هنوز!


[1] چغان . [ چ َ ] (نف ) شخصی را گویند که در کارها سعی و کوشش تمام داشته باشد. (برهان ). کسی که بقدر مقدور کوشش کند و جاهد و ساعی و محنت کش باشد. (ناظم الاطباء). شخص کوشش کننده . (فرهنگ نظام ). چغانه . مردم کوشا و ساعی .و رجوع به چغانه شود. || مطلق سعی کننده وکوشنده را گویند اعم از انسان و حیوانات دیگر. (برهان ). || شخص ستیزه کننده . (فرهنگ نظام (

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

دلم گرفته است - گیل آوایی

نوروزِ من - 1396 / 2017 from GilAvaeiگیل آوایی on Vimeo.
 


 دلم گرفته است
پیاله ای جرعه جرعه با من می گوید
شمعی که در روشنای روز
می رقصد گاهگاهی در نگاه من.
.
مستیِ شراب است در گریزِ من
و زخمه های همایون
نقش غریبی به دلم چنگ می زند.

نوروز است و من
گریزان از تکرار  وُ آرزوهای کلیشه ای
دلتنگانه کوله می گشایم
.
یادها
اندوهانِ خواستنی  اند
.
و زمزمه ای گاه وُ بی گاه
حیرانیِ سکوت است.
.
دریغ! چنگی به دل نمی زند
سفره هفت سین وُ دلی که اینجا نیست
رفیقم زنگ می زند
نوروزت شاد باد
بخودم نهیب می زنم
کدام واژه ی لعنتی هنوز بر زبان من گیر کرده
که گفتن نمی شاید
رفیق می داند این را
و
چه خوب !
.
20 مارس 2017 
 

ویدئو: کودکان کار- کوره های آجرپزی- تهران

سه‌شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۵

روزها، این روزها... - گیل آوایی



روزها، این روزها، طولانی تر شده اند. خورشید از دورهای کم رنگِ غروب فاصله گرفته انگار از میانه ی گستره ی تا نگاهت لمیده مست، بی پروا از ابرهای دلگیر زمستانی چهره می گشاید. دریا کرشمه های بامدادی را در آفتابنشین هم باز می افشاند نگاه مرا که هر روز به آن سلام می کنم. درختان در سکوتِ خلوتِ بی گذر خمودگی باخته اند. رنگِ پوستِ درختان تازگیِ دلنشینی دارند. دیگر نگاهم به خشکی زمستانی شان نیست که بگویم نکند خشکیده باشند! باد مهربان تر شده است. دیگر از دیوانگیهای سرکشش خبری نیست.
نارنجستان کوچکم این یادآورانِ یادهای کودکی ام با دلبریِ بی مثالشان باز بی خیالِ زمزمه های من که دیگر چنگی به دلشان نمی زنند، رو به پنجره ی تا یک آغوش چشم نواز، برگهای تازه می دهند. و من هر روزِ این روزها عطر نارنج از آنها می چینم. گلهای سرخِ آماریلیسِ من از خواب زمستانی آرام آرام صدایم می کنند باز آبشان دهم. زاغی های نجیب و بازیگوشم به لانه شان باز گشته اند. لانه ای که در بیدادِ بادهای دیوانه ی زمستانی همیشه نگرانم می کرد و کنجکاو هم که چطور در آن بیداد پا برجایند! پای درخت، زمین مهربانتر و نرم و گرمتر چنان شده است که وسوسه ام می دارد پا برهنه روی مخمل چمنهایش بدوَم! دیوانگیست شاید!، می دانم می دانم حتی اگر  بشود یک نفس بدوم ویر دویدن روی چمنهای نرم زمین می خوابد! باور کن همین حس را دارم هنگام روی ماسه های دریا دل به دریا می دهم با آن زمستانِ چموشی که ناگزیر موجی سر می رسید به ناگاه و می گذشت از لابلای کفشِ زمستانی! و پای خیس ماجرای راه رفتن بود و صدای سمجی که آهنگِ هر گام می شد میان رهگذرانِ گذرِ خسیسی که سلانه سلانه سر در لاکِ خود از کنارت بی سلام می گذشتند تازه اگر پیدایشان می شد در شهری که گویی زمستان بهانه ای ست تنهایی را به رخ بکشند. گذرِ بی گذر هم این روزها تا دلت بخواهد دست و دلبازانه سبز شده و گلهای بی خیالِ کاشت و داشت، سر برآورده اند و دلبری می کنند نگاه مرا که دل می دهد به هزار زمزمه ی خلوتانه ام. رودخانه هم رنگ دیگری گرفته است این روزها، آبی تر شده است. درازایش از درازای خیالم هم می گذرد! دیگر لمیده ی سردِ زمستانی نیست. این را آن وقت بیشتر حس می کنم هنگام پرنده ها بازیگوشانه جفت گیری می کنند. شورِ غریزیِ بی مثالی ست زایش و چرخه ی بودن معنا دادن. زادن زاده شدن زدودنِ یاس ایستایی که اگر تن بدهی امان می بُرد. تازه همه ی اینها یک سوی ماجراست نگفتم که آواز پرنده ها هم فرق کرده اند انگار عاشق ترند انگار به هزار شوق، بودن و زیستین و رستنِ تازه را هوار می زنند. گفته بودم که:

 "بهار تعبیر خواب زمستانی ست
باور نمی کنی!؟
کمی حوصله کن!"

و این روزهای طولانی تر!، وقتش است باور کنی هنگام که خواب زمستانی تعبیر می شود!

دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۵

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

چند عکس و یک اشاره با ویدئوی بدون شرحم! گیل آوایی


هزار فکر بسرم بود. داشتم می رفتم با هزار خیال هم! هرچه بود این نبود که بخواهم عکس بگیرم! خوش خیالانه حتی نمی دانم شاید برای فرار از فکر و خیال و خبرهای وطنی! ایستادم و خودکار در آورده شروع کردم با تلفن همراهم وُ دوربینِ 2 مگاپیکسلیِ خاک برسری! عکس گرفتن آن هم خیلی " من مرا قربان!". چندتا  عکس گرفتم برگشتم دیدم تمام این رهگذرانی که معولاً نشانی از هیچکدامشان در مسیری که می روم، نیست، جمع شده اند و چنان متفکرانه البته معمایی به من خیره شده  اند! که خودم هم کم مانده بود فکر کنم کارهایی دارم می کنم!!!
من از سرِ گریزهای آن چنانی داشتم عکس می گرفتم و جماعتِ نمی دانم چه! داشتند تماشا می کردند!
بخودم گفتم: خودت را سر کار گذاشتی هیچ! مردم را هم سرِکار گذاشتی!!!!
آرام خودکار پوتکارم را جمع کردم رفتم دریا جانم را درود بگویم و آدم شوم!!! پشت سرم نگاه می کردم می دیدم که دسته های دو سه نفریِ جماعت تماشاچی داشتند چیزهایی می گفتند! حالا ممکن است اصلاً در رابطه با عکس گرفتنم نبوده باشد ولی حس می کردم  در مورد خودکار و سیم خاردار و دیرک! وُ آن چشم انداز گپ می زدند!
شاید هم می زدند! من از کجا می دانستم!؟

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۵

نمی دانم - گیل آوایی



نمی دانم
تنگدستیِ عریان
اساس فرادستیِ حریصان است

نمی دانم
سکوتِ فقر
واخوانِ خشماسرکوب هماره است

نمی دانم
ویرانه ها
آینه ی عریان کاخهایند

نمی دانم
دردِ انبوه خیابان و کارتن و گور
بستر عربده های ریاکاران است

نمی دانم
نمی دانم
اما
حسِ من آواز پرنده ایست
در گذرِ پارادوکسیِ خاک من
اسیر در قفسی که هر بام و شام
گاه به گاه
دلتنگانه بگوش می رسد

می دانم نوای نُتهای گمی
بر تارهای ویولونی
در برف و شب و کوچه های بی درد
نوازنده ای فریاد می کند

می دانم
سیل نهفته ای
هر روز
هر شب
هر ساعت
هراس حریصان بی درد است
خاک بشوراند

می دانم گورهای گمنام
رساتر از هر فریادی
دنیا می آشوبانند
چیزی در این میانه به دلم چنگ می زند
چیزی چونان سلاحی
چیزی چونان آتشی
چیزی چونان خشماخروشِ رودی خروشان
جاری به هست و نیست
چیزی چونان....
آه نه
نمی دانم
نمی دانم هنوز
اگر می دانستم
ماجرای دیگری بود مرا و خاک مرا!

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۵

گاهی دلت تنگ می شود!، حتی برای دشمنت!-گیل آوایی


گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟

گاهی دلت تنگ می شود
حتی برای دشمنت!
.
گاهی
تکرار
هرچه که در آنی!،
می شود خوره ی روح خسته ات!
.
گاهی چنانی که تلخی یادِ گذشته را
حتی به آهی
دلت
تنگ می شود!
.
گاهی
به تلخیِ یک استکان عرق
کِش رفته سهم پدر
هنگام
دزدانه مرد می شوی!،
دلت تنگ می شود!
.
گاهی
دلت
هوای...........
آه
نه
گاهی
دلت فقط تنگ می شود!
.
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
هنگام گم گشته ای میان هیاهوی ناگزیر
چون قطره ای به جاریِ انبوهِ اتفاق!
چونان شکارِ  گریزان،
گریزپای افتاده ای به دام
گویی چنانکه ندانی که ای!، چه ای!
گاهی
چنین
دلت
برای خودت
تنگ
می شود!
.
گاهی دلت هوای خودت می کند رفیق!