دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

این روزها دوست بودن یا نبودن بحث در این نیست! - گیل آوایی



حسی، چیزی، فکری  درمن بود  و خواستم بنویسمش و این شد که می خوانید( اگرچه هنوز هم مطمئن نیستم در وبلاگم بماند یا نه!):

این روزها دوست بودن یا نبودن بحث در این نیست!
چند وقتی ست که فهمیده ام آینۀ فرهنگ حکومتی شده ام که 35 سال روی من کار کرده است. با عکس و پوستر و بلندگوها گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه و هر راهی که شده از من آن ساخته که هستم. خوب به خودِ آدم هم البته بستگی دارد. هر چه بوده یا هست اینطور شده است که دیگر شک ندارم دوستیهایم فصلی ست. یا شاید هم بهتر باشد بگویم کیلویی ست. تازه به همین هم بسنده نمی کنم. یعنی بستگی دارد چه بخواهم! یا شاید بهتر بگویم کاری با کسی داشته باشم، چیزی از کسی بخواهم.
یعنی
دوست بودن یا نبودن بحث در این نیست! سودی داشتن، مسئله است. چه کاری دارم و برایم چه سودی داری مهم است وگرنه هرچه باشی، حکایت است بگوشم!
صمد بهرنگی به من می گفت چوخ بختیار. بچه های چپ خیلی چیزها می گفتند یعنی می گویند! از خورده بورژوا گرفته تا لمپن پرولتر. گاهی هم باد به پرچم تازگیها این اسمها عوض شده اند. ساندیسخور لقب من شده است. خوب همیشه همینطور بوده ولی ساندیسخور مثل طاغوت مثل مستضعفان مثل خیلی اسمهای تازه دیگر، از زبان همین تازه به دوران رسیده های صدقه بگیرِ به  دلارهای نفتی رسیده، به فرهنگ زبانی/سیاسی ما اضافه شده است. اما هر چه که باشد یا نباشد نمی دانم چرا نمی فهمند که با چارتا شعار دادن چه اشکالی دارد آدم ساندیس گیرش بیاید.
تازگیها هم متوجه شده ام گاه گاه از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم. اصلا دروغ چرا!؟ سوراخ سوزن یا دروازه بستگی دارد چه چیزی برایم داشته باشد. اصلاً  آدمی برای من بر اساس همین نفعی داشتن یا نداشتن معنا دارد. جا دارد. اینکه کسی چه می تواند بکند!، مهم است!. البته یک کسی هم کاره ای باشد روزی به دردم می خورد برای همین تا وقتی یک کاره است برایم عزیز است. 
هرجا می روم نگاه می کنم ببینم چه چیزی گیرم می آید. یعنی بنا به شرایط، برخورد می کنم. خوب وقتی حاجی بودن خوب است می شوم حاجیِ دو آتشه! البته تازگیها حاجی شدن زیاد خوب نیست! خوب دیگر یک چیزهایی به آن اضافه شده است که یقۀ آدم را هم می گیرند! به هر حال به این که می رسم زیر سبیلی رد می کنم. مثل همۀ چیزهای دیگر. اگر جایی حرف از اومانیسم باشد می شوم اومانیستِ دو آتشه اگر حرف از فمینیست باشد اصلا زن ذلیلِ مادرزادی می شوم. اگر بحث از ریاضی باشد انشتاین پیشم لنگ می اندازد. میان آخوندها باشم چنان می شوم که آیت الله انگشت به آنجایش حیران می ماند! میان دانشجویان اگر باشم باور کنید چنان می شوم که هیچ کس شک نمی کند که دانشجو نیستم. خوب بیشتر دانشگاهها را همین مُنگولها بهم می زنند. مثل خودم. یعنی من هم یکی از آنها. در محل هم داستان همینطور است. اگر بقال باشد که دیگر چه بهتر! چنان قابش را می دزدم که بهترین را برایم ارزانترین حساب می کند. قصاب محله کشته و مرده من است. بهترین گوشت را به من می دهد. چنان شده ام که باور کنید هیچ کس از دست من سالم در نمی رود یعنی تا چیزی را که می خواهم نگیرم وا نمی دهم. اگر لازم باشد علیل و ذلیل می شوم اگر لازم باشد چنان بخاک می افتم که یارو خجالت بکشد. باور کنید پیش آمده با گریه ای که دل سنگ آب شود کارم را پیش برده ام. تازه وقتی حرف از کرامت و شرافت باشد که دیگر هیچ! نلسون ماندلا باید برایم سوت بزند! اسقف توتو باید..... اصلا آن طرفها را کار ندارم. اینها برای روشنفکر بازی خوب است. من که نمی خواهم اینجا با شما روشنفکر بازی در بیاروم. داشتم از خودم می گفتم چه آدمِ باد به پرچمی شده ام چطور هر کرامت و شرافت انسانی را باخته ام. طوری شده ام که در چشمان طرف نگاه می کنم دروغ می گویم طوری شده است که طرف می داند دروغ می گویم دارم گولش می زنم ولی باز مثل من ادای مرا در می آورد یعنی..... خوب اینطور شده. یعنی اینکه من که اینطور نبودم اینطورم کردند. شما نگاه کنید آدم بخواهد 35 سال این چیزها را ببیند که دم به ساعت از رادیو و تلویزیون و مسجد و نماز جمعه و..... در کلۀ آدم بکنند و هر وقت هم گذرت به آنها می افتد قاعده  بازی شان را رعایت می کنی تا خرت از پل بگذرد! خوب همین می شود که شدم! 
حالا من هیچ! شما کلاه خودتان را بگذارید قاضی بشوید! خودتان چند تا از شناسه های مرا دارید!؟ البته می دانم هیچکدام شما ندارید. فقط من دارم. منم که داشتم از خودم می گفتم! خوب گاهی حواسم هم پرت می شود. اشتباه می کنم. اصلا آدم اشتباه می کند. هر کس اشتباه می کند. الان که دارم از اشتباه برایتان می گویم همینطوری به فکرم رسیده که واقعا آدم همیشه می تواند هر اشتباهی بکند؟ کاش می شد می گفتند که هر اشتباهی را هرکسی نمی تواند بکند! ولی آن وقت من چکار می کردم!؟ من که حالا گاهگاهی از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم!؟ خوب آدم خسته می شود. من  هم همینطور. فکر می کنم وقتی اینطور  می شوم همان وقت است که از دروازه هم نمی روم! این هم شک نداشته باشید که به اقتضای زمان است. حالا کمی لازم است که این جور باشم. به هر حال پس از 35 سال حکومت کسانی که در خلوت آن کار دیگر می کنند، یک جورهایی شده ام آینۀ همۀ آن شناسه هایی که کثافت از سر و کول آدم بالا می رود ولی هیچ کس بروی خودش نمی آورد. نه....نه....منظورم هیچکس، فقط خودم را می گویم. چون داشتم از خودم می گفتم که.......................ولی...... ولی تو که.....................
نه....
بی خیال!
همین!

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

چاپ و انتشار رمانِ همه هیچ

""رمان همه هیچ، ماجرای عاشقانۀ یک مهاجر با کشیش زنی ست که در اوج اومانیسم ستودنی، از دل یک گذار هیجان انگیز خواننده را به نگاهی تازه، فکری دوباره نسبت به باورها و روزگاری که بوده و هست، با خود می کشاند... و آنچه که با خود دارد و آنچه که بر می گیرد جایگزینی پارادوکسی..... 
باید خواند. همین.""

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................! - گیل آوایی



شعرواره ای ناتمام بی انتها!!! همینطور ول کن نیست تمام شدنی هم!
هر چه هست شاید خواندنی باشد برای شما هم!
بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................!
.
چون ابر غم
بر چشم من
باریدنش می گردد آغاز،
دل می کند یاد تو با هر آهِ من
چون زخمۀ ساز

آن گه
که با هر زخمۀ تاری
کنی هر واژه ام داد
با سوزِ جانسوزی
به هر فریاد، من می خوانم اواز

وقتی که
بیتابی
بجانم افکند آتش
کنم فریاد
فریاد
آه از سکوت تو
چو بغضی در گلو
می خوانی ام باز

ای همرۀ من، ای تو من،
بی تو چه سازم،
ای وای وای، هنگام، بر بام خیالم
آن گه
که با دل می شوی جانانه همساز

چون مخملِ ابری،
گهی آرام آرام
با هر نفس آیی،
خرامی،
آه، بی تا
گاهی چنان
عشوه گری
شوری
شراری
می کنی ناز

دردا چنین چون خاکِ من،
نزدیک وُ دوری!

دوری چو من با من!
بسانِ رقص دریا!
موجانه مستی مست! می آیی خرامان!
وآنگه گریزی چون خیال من به پرواز!

ای تو هماره بودنِ همراهِ در راه
ای راه
ای بیراه
ای رهوارِ پُر راز!

لیکن
گریزی چون خیال من به پرواز!
.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

اگر.... نه بی خیال! - گیل آوایی



این نوشته را که می خوانید بخشی از یک داستان بلند است که مدتها رهایش کرده ام. مدتی ست سر در ترجمه یک رمان از یک نویسندۀ امریکایی ( پورِتو ) دارم و تا تمامش کنم و از حس و حال و هوایش دربیایم و بروم سراغ داستان بلند خودم، نمی دانم چه وقت خواهد بود. فعلا این قسمت را که دوست ترش دارم با شما قسمت می کنم:
تا حالا شده برابر یک کوه ایستاده باشی!؟  نه هر کوهی!  کوهی که حتی قله اش را نتوانی ببینی! آنقدر بلند که انگار تا آن سر دنیا قد کشیده وُ به یک جایی، جایی که بوسه گاه یک کرانۀ بی کرانگی ست گویی! وقتی که نمی توانی بدانی زمین در آغوش آسمان رفته یا آسمان تا دل زمین فرود آمده است. قد کشیده تا جایی که نگاهت می رود، لب بر لب آسمان،  دلشده دلبری می کند، نگاهت را می دزدد. می برد. خودت هم نمی دانی که کجا چشم دوخته ای اما چارچشمی، می گویم  چارچشمی چون دو چشم جانت و دو چشم دلت؛ که داری مست می کنی با شکوهی که برابر تو چشم اندازِ هزار رنگ نقش زده است. اینکه بخشی از چشم انداز شده باشی و نقطه ای از این شکوهِ قد کشیده تا آن سوی جهان شده ای یا همۀ آن را در خود چنان برده ای که چنگ به هزار سویِ بود وُ نبود می اندازی و هواری می زنی. هواری که نخواسته ای یا خواسته ای حواست نیست یا همچون نالۀ هیمه ای که آتشی بجانش افتاده باشد و گُر گرفته به پایکوبیِ هر چه بادا باد تن داده باشد، و بی آنکه بدانی واخوانِ هوارت را گوش جان می سپری. می گویی، می شنوی! می شنوی، می گویی!، و هنگام که به تکرار خودت با خودت می رسی، سکوتفریاد کوه هست و واخوانهایی که بر جانِ تو می نشیند و آرام آرام از اوج شعله کشانت می رسی به حال و هوایی که مست، خاکسترت را گویی به باد می دهی.
می خندی وقتی چنین می گویم! می مانی از اینکه ای داد که این دیوانه هم دیوانگی اش را می شمارد. می بینی!؟ یک وقتهایی هست که بخواهی نخواهی می پذیری که دیوانه شدن هم دست خود آدم نیست! تازه این آغازِ ماجراست و بنا به عادتت آنگاه که چون و چرایش را وا می کاوی، تئوریزه اش می کنی! یک جور تعریفش می کنی! یک جور می رسانی به این که خوب چند لحظه ای دیوانه شدن هم چندان بد نیست! تازه به کجای این جهانِ پر آشوب برمی خورد!؟ هیچ جا! این خودت هستی که جایت را تعریف می کنی. این خودت هستی که جهان تو با خودت را تفسیر می کنی. فاجعه ات آن زمانی آغاز می شود که مورچه ای بوده باشی در یک استکان آب و خیالت برداشته باشد که جهان را آب گرفته است! ویرانت می کند این توهم! عاصی ات می کند! پرخاشگرت می کند! طلبکارت می کند از همه چیز وُ همه کس! گرفتار چنان پارانویی می کندت که تا بخودت بیایی دیگر دست تو نیست در بروی از آن و جان سالم در ببری! یا غرق می شوی همچون کشتیِ اسیرِ توفانی که اصلا برای آن ساخته و پرداخته و آماده نشده ای یا به ناگزیر تن به  امواج می دهی و دیگر به خشم توفان است و یا شاید دل رحمیِ نهفته در اوج ویرانگری اش که ترا به جایی برساند، بکشاند به نقطه ای جاپای محکمی که خودت را بیابی، بدانی چه ای، که ای، کجایی!
حالا اگر پیدایت می شد جوری که لمست می کردم، بو می کشیدمت، دستی بر گیسوان پریشانت می کشیدم، نازت می کردم، می خواندم برایت، هوار می زدم، باز یک حرفی!، ولی وقتی همچون سایه ای در گرگ وُ میشِ اندوهانِ من پیدایت می شود و هزار دلتنگی مرا می نشینی می بافی و  پرده ای از هزار نقش یادهای مرا می اندازی بر دیوار چشم انداز من که اصلا نمی دانم چطور و چه وقت نگاه من رفته و بال گشوده بی خیالِ چند و چونِ لحظه ای که خواسته بودم در بروم از آنجا سر در آورد، آویز می کنی و نمی دانی چه دماری از من در می آورد.
خوب این جور پیدا شدنت هست که  مانند آن نوازندۀ بجان آمده که همۀ خشمش را به فریادهای زیرِ ساز می سپرد و پرده پرده از آنجایی سر در می آورد که هیچ بنی بشری را بر آن گذری نیست و خودش است و همۀ انچه انگار اسیران دلبندش است در ناخواسته هایی که نابجا دست و پایشان را بسته گرفتار کرده اند.
اینها حالی ات نیست. نه نیست! اگر بود که اینطور سایه وار پیدایت نمی شد. اینطور مثل سکوتفریاد یک جنگل در جان و جهانم واخوان نمی شدی، نمی کردی، نمی بردی مرا به هزار نقشِ پرده ای که از اندوهان من بافته ای.
خوب شاید بگویی دست تو نیست، تو هم دیگر این جور شده ای یا شاید فقط این جور است که بودنت است. اینجور است که می توانی باشی، بیایی بودنت یعنی همین!، همین که چنگ بیاندازی به کلاف سردرگم خیالِ من وُ هر  چه وُ هر جا که بیشتر دمار درار باشد همان را بر بوم این پردۀ هزار نقش بنشانی.
گفتنِ با تو هم دیگر بی فایده است. بی فایده. این هم اگر حالی ات می شد، می شد یک جوری تنگِ با تو بودن را با خودم وا کنم اما بدبختی این همه آنجاست که نه حالی ات است نه حال مرا می دانی. دیگر گذر از این باریکۀ جاریِ تو من نیست جز که به هزاربار اعتراف کنم کودکانه های ما، اندوهانِ بزرگسالی مایند! و این را سر پایانی نیست تا ریق رحمت سرکشیدن! نمی دانم این حالی ات می شود یا .....
اصلاً بی خیال! اگر زبان حالی ات  بود روزگار دیگری شاید رقم می خورد. روزگاری نمی شد که قربانیِ حق بجانبی بسازی از خودت و دنیا را به مُشت چالش کنی! انگار تمامِ زورِ تو در مشتهای توست چونان پهلوان پنبه ای که خیال برَش داشته است پهلوانِ یکه تاز میدانِ بی حریفی ست که با حریفانِ خیالیِ بافته وُ ساخته وُ پرداختۀ خود به جدال همه هیچ است. لاطائلات یعنی همین! همین که بگویی بگویی بگویی هوار بزنی هیچت هم معلوم نباشد که چه می گویی چه هوار می زنی اما دلت می خواهد هوار بزنی! خوب سایه وار سایه دلشدن همین می شود که آسمان ریسمان ببافی بی خیال اینکه خیالی باشد کسی را سر در بیاورد از درِ یک دلجوییِ کنجکاوانه حتی که به خیال اینکه چه مرگت است!؟ ولی خوب! خوبی این لاطائلات همین است که سایه تو را در واتابان سوسوهای هر ازگاهی می آفریند و پای حرفهایش می نشاند! اصلاً همه چیز شده است خیالبافیِ هزارفکرِ تودرتوی راه به هیچ جا! همان کلاف سردرگمِ چشم به گردانیِ گرهی که نیست!
روانپریشی، آغاز تن دادن به واقعیتِ دور و برت است. آشتی کردن با آن که گریخته ای از آن. بیرون آمدن از تنهاییِ خود خواسته ای که اهلش نبودی. سنگ افتاده به چاهی بوده باشی که دیوانه ای انداخته است!حالا که حرف به اینجا کشیده بگذار بگویم. اما نه. دیگر حال گفتنم نیست! در آمده ام. می خواهم  کمی خلوت کنم. می خواهم باز بروم همانجا. همان کوه. همان چشم اندازی که دل ببرد باز و دل بشوم باز. کسی چه می داند!

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

کودکی بزرگسالانه یا بزرگسالیِ کودکانه - گیل آوایی



در همسایگی ام یک کلیساست. این کلیسا در هفته یک روز دیوانه می شود. آن هم روز یکشنبه است. آن هم در این روز دوبار دیوانه می شود. می گویم دیوانه می شود باورتان نمی شود ولی براستی دیوانه می شود انگار این پا آن پا می کند تا ساعت 9 بشود آن وقت است که ناقوسهایش نه یک بار نه ده بار بلکه اصلا راستش تا حالا نشمرده ام ولی انگار تا همۀ مردم را به کلیسا نکشاند دست بردار نیست این کار را هم دوبار انجام می دهد یکی همان 9 صبح و دیگری شش غروب! این یکشنبه هم چنان شد. سالهاست که عادت کرده ام. گاهی اختلاف ساعت من با ساعت کلیسا طوری می شود که تاخیر دارد اگر چه اصلا دین ندارم و باورهای دینی هم ولی باور کنید بفکر می روم چه شده است؟ نگران می شوم که نکند بلایی سر کشیش آمده باشد!!!!؟؟ مصداقِ آن:" ای وای بر اسیری کزیاد رفته باشد"!!!! این یکشنبه هم چنان بود و من با وجودیکه هوای اینجا نه بارانی ست و نه آفتابیِ آن چنانی که پایی بکوبی و طرحی نو در اندازی!، بجان کارهای قدیمی و بایگانی و بهم ریختن هرچه که روزی در حال و هوایی می گذارمش تا بعد سراغشان بروم، افتاده ام. نمی دانم چرا بیاد سالهای کودکی افتادم.
سالهایی که در روزهای بارانیِ بی درس و مشق و مدرسه اش، همۀ خانواده یا پی کار یا درس و مدرسه رفته بودند و مادر مانده بود با کوهی از کار خانه و من که با کودکانه های خودم سرمی کردم با نازدادنهای هر از گاهیِ مادر و صد البته چیزکی که به من می داد تا خوش بحالم بشود. در این میانه روی ایوان خانه، همان خانه های سنتی گیلان در سالهای دور که باغی بود و دار و درختی هم، نشسته و اسباب بازی ها دور خود ریخته ام و این را برمی دارم و آن را می گذارم.
این اسباب بازی ها هم خودش داستانی داشت. اینطور نبود که اسباب بازی های ساخته و پرداخت شدۀ شهری باشد و عروسکهای آن چنانی یا ..... بلکه شاید چیزکی پارچه ای یا چوبیِ ساخت مادر برای سرگرم کردن پسرکی که می رفت تازه پستانک را کنار بگذارد و گاه بی کمک مادر راه برود! و این اسباب بازی ها شکل و شمایلی داشتند که امروز وقتی پیرانه سر تصوری از آن دارم و طرحی که شاید همانی نبوده باشد که بود اما زیبایی، لطافت و مهربانی خاصی را دارد که یادآوری اش غنج می زند دل برایش!
کاغذها را مرور می کنم. همانهایی که پرینت گرفته ام یا در پوشه ای، پوشه هم نه! پوشه هایی که مانند بایگانیِ در دستِ اقدامِ اداره ای که هیچ وقت هم رویش اقدام نمی شود است که نوشته ها را مرور می کنم و حس و حال و هوایی که در نوشتنشان داشتم. با این تداعیِ دو احساسِ بزرگسالی و کودکانه  هایم، انگار همه جا هستم غیر از اینجایی که باید باشم. نه هوا را حس می کنم نه بادی که اصلا بهاری نیست نه این شمایلی که دیگر همه چیز است الا آن کودکانه و سادگیهای آن سالها که هرچه بود دنیای زلالی و مهربانی و سادگی بود. براستی کودکی دنیایی ست مهم نیست کجا در چه شرایطی با چه چیزهایی بوده باشی. کودک بدنیا می آید همه آنچه دور و برش می گذرد دنیایش است. نه فقر می فهمد نه ثروت نه جنگ نه کشتار نه قحطی نه فراوانی! هر چه هست دنیایش است. وقتی همه دنیایش بهم می ریزد که اخمی بر چهره مادر باشد یا اندوهی بر نگاه او بنشیند! این وقت است که همه چیز برایش زیر و رو می شود. نمی دانم تا کنون اشک کودکی را دیده اید که به ناگاه و بی آنکه چیزی اش شده باشد، در آید. کودکی که بادیدن اخم مادر یا اندوه مادر بی اختیار بگرید! و ناز مادر با همان اندوهش که کودک را دلداری می دهد یا بقول ما گیلکها دل می زندنش!!!! دل زدن!؟ زیبا نیست!؟ دیگر از حس نوشتن در آمده ام! بقیه اش با شما!!!!!

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

آویزان - داستان - گیل آوایی



آویزان
داستان

دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۳ - ۵ ژانویه ۲۰۱۵
 آویزانی هم مثل خیلی چیزهای دیگر آشکار و نهان دارد. چیزی آویزان می کنی. به چیزی آویزان می شوی. ولی آویزان کردن با آویزان شدن بحث در این نیست! وسوسه! این است. شاید آسمان  ریسمان تداعی شود اما با کمی فکر کردن  داستان جور دیگر است. یک وقتی اصل، فرع است و فرع، اصل!  مگر کم بوده خیلی از نگاههایی که عوض شده اند!؟ هیچ چیز صد در صد نیست. بستگی دارد آویزان کرده باشی یا شده باشی.>> ادامه>>

سه‌شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۳

سه شعر کوتاه - گیل آوایی



1
می دانی!؟ مستی یعنی همین:
شراب از نگاه تو مست!،
و من!؟
آه!
نپرس!

2
بودنت که هیچ!
ویران می کند خیال مرا
همچون وطنم با من!
نبودن توست بسان کودکانه هایم
که باز می خوانمت
بازیگوشانه تر!

3
مستانه های وسوسه ای نا بگاه
رازهای مگویند آه واره بر شمردن!
.
پیاله اما
بهانه ای تا بهارِ نگاه تو گل کند باز
در کرشمه های خیال!
آه چه نقش می زند ترا
هر آهِ دلتنگیهایم!

یک دریا هوار موج  می زند در من!
موج می زند!، مست!
همین!
.


سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳

حتی اگر به فاصلۀ دو نفس - گیل آوایی



حتی اگر به فاصلۀ دو نفس
دردها را بگذار واژه های فراموش شده باشند!
.
از یک تا هزار
از هزار تا یک
بر شمردن چه سود!؟
زنجیرها می بافد هنوز
عموزنجیر باف!
.
کودکانه های ما
اندوهانِ سالهای بزرگسالی اند!
.
آن رفت
این آمد
تو شدی
خواه ناخواه!
.
سوکِ پرواز است،
پرنده ای غمگین
کز کرده در شکوفه های گیلاس!
.
و آرام آرام خو کردن
ناگزیریِ بودن!

حالا اگر تئوری ها را دل داده ای،
باش! تا صبح دولتت!،
اما
یک  نفس!
باور کن همچون زلالِ جرعه ای آخر
شبانۀ این گذرِ بی همه چیز است!

درد را به آهی وا دادن
دنیا به آخر نمی رسد دوست من!

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۳

هیمۀ آتش خویشیم! - گیل آوایی

نه هیچ چیز
دل به دلت نمی کند
باد می داند
افشانی برگ
پریشانی جنگل.

عریانی درخت اعتراض نیست!
پاییز
روی دیگر بهار است.

زمستان
خلسۀ مستانه ای ست در خود
با خود
خدا شدن
بذری که خودآیی ات خدا زاید!
و چنین است
گذری
نظری
و خیره نشستن به آنچه که رفت وُ کوله برشمردن!
آه
رفته ها وقتی حافظه باخته باشی رفته اند
نیستِ نیستِ نیستنند!

نیستن را چه شاید وقتی بودنت نیست شود!؟

بودن
دگرگونه شدن
بهار زایش توست در تو
سبز سبزانه ساز کردن
شکفتنی
به بر و بار نشستن باز
سرخوشانه عریانی دیگری انتظار پاییدن
وین چنین آینه می داند چند خط
چرا
بر چهره ات تاب می خورند!

می دانی!؟
اگر بتوانی بشماری
میلیارد میلیارد
آه نه چاپیدن بی کش دادن منظور نیست دوست من!
کار از اینها گذشته است!
منظور
انسان است انسان که نیستن از بودن تا شدن
و هیچ!،
نشانی نیست!

ما
در هیچ خود همه چیز چنگ می زنیم
حتی اگر خیال بگیراند
و چنین است دوست من
که هیمۀ آتش خویشیم!
همین!

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

گیسوی شالی - گیل آوایی



وه چه افشان می کند
گیسوی شالی
باد! 
 
می نشیند سبزِ رُستن برنگاهم مست
بی کران تا بی کران آغوش شالیزار.

رقص گنجشک
شاد!
ترس می بازد مترسک
در هجومِ هرچه باداباد
فوج فوج مستِ بازیگوش
چون عروسانی خرامان.

گاه بر لب آه
ماتِ آواز خموشِ مست شالیزار
فاتحی از دور
داسَکی بسته کمر
آرام
چون خدای این همه آباد
می گشاید دست
می خرامد رام شالیکار.
 
آه
من
چه
دل
تنگم!

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۳

آشفته - گیل آوایی



هورا می کشیم
سرخوشانه مست
گذشتۀ خویش را
بی پروا
در اینکِ ما
چنگ وُ دندان وُ مات
حیرانی می شماریم با  هم!
آشفته ترین پریشانِ تاریخیم!
چونان آسیاب به نوبت
فاجعه می شماریم انبوه انبوه!
فردا
آه
آری فردا
سوگواریِ ما آیا
کسی خواهد گریست!؟

دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۳

داستان کوتاه: روانپزشکی - گیل آوایی



سرانجام تصمیم گرفتم. آن هم نه به این سادگی! کلی فکر کردم. آخرش به این نتیجه رسیدم که بیماری روحی روانی هم مثل دیگر بیماریهاست. مثل دل درد مثل سر درد مثل سرطان!  خلاصه هرچه هست یک جور بیماری ست و علم پزشکی هم برای درمانش است. بالاخره رفتم روانپزشک. آن هم پس از چندین روز انتظار. وقتی وارد دفترش شدم هیچ فضای خوشحال کننده یا شاد یا آرامبخشی نبود. خسته کننده و بی روح بود. چون سرِ وقت آمده بودم بلافاصله مرا به دفتر کارش دعوت کرد. رفتم. دو صندلی و یک میز کوچک در وسط بود. روی دو صندلی نشستیم. پرسید:
-         چطوری؟
 گفتم:
-         خوبم. شما چطورید؟
گفت:
-         من هم خوبم. چه مشکلی داری؟
گفتم:
-         همیشه فکر خودکشی به سرم می زند دکتر.
گفت:
-         خوب!
گفتم:
-         خوب این فکر بسرم می زند،حس می کنم که باید خودکشی کنم.
گفت:
-         خوش بحالت این شهامت را داری.
 
نگاهش کردم. جدی می گفت. هیچ نشانه ای از درمانگری یا روانکاوی یا پزشکانه در نگاهش نبود. پس از کمی سکوت گفتم:
-         دکتر فکر می کنم حالت خوب نیست.
گفت:
-         گاهی خوب آدم اینطور می شود.
گفتم:
-         باید خیلی کار کرده باشی.
گفت:
-         شاید. شاید خیلی کار کردم.
گفتم:
-         فکر می کنم بهتر باشد که یک مرخصی ای بروی یک سفری چیزی جایی تا از این خستگی در بیایی.
گفت:
-         بله. باید یک مرخصی بگیرم. فکر می کنم خیلی لازم دارم.
گفتم:
-         می خواهی یک قرار دیگر بگذاریم مثلا وقتی از سفر برگشتی؟
گفت:
-         خیلی خوب است.

دفتر روزانه اش را باز کرد. من هم دفتر روزانه همراهم را باز کردم.
پرسیدم:
-         25 ماه دیگر نیمروز ساعت 14:30 خوب است؟

شروع به یاداشت کردن نمود و با من تکرار کرد:
-         25 دسامبر ساعت 14:30

بلند شدیم. با هم دست دادیم. به هم دیگر گفتیم:
-         پس تا 25 دسامبر.

از دفتر روانپزشک بیرون آمدم.

همین!



جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۹۳

شبانه ها - گیل آوایی



هیچم
هیچِ من
همه چیزم!،
چونان خامُشانه فریاد وُ
سمفونیِ تنهایی!

چونان رهگذری وُ
انبوه ازدحام شهری شلوغ....گم!

چونان نفس
به آرامی!
چونان.... آه هوار جنگل
آیا
شنیده ای!؟

2
دستها را بیهوده می سایی رفیق!
مشتها،
بیهوده راز!

چه  رازی!؟،
لاپوشانی کدام آبرو!؟،
وقتی دار وُ چارپایه،
چونان حراج بودن نبودن،
پوزخند می زنند!؟
.

سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۳

تلنگری به شعر زنده یاد افراشته: ای چارده ساله پالتوی من - گیل آوایی

تلنگری به شعر زیبای زنده یاد افراشته: ای چارده ساله پالتوی من!:
ای کاپشینِ بیست سالۀ من
ای کهنه عروسِ خانۀ من
آغوش تو گرم و نرم و زیباست
در برف و یخی چو لانۀ من!
.
هم شیک وُ قشنگ و دلربایی!
نازم به تو من، به من تو آیی!
تو یادِ هزار یادمانی
بیست سال تو یادِ من نمایی
هرجا که شدم تو بودی با من
بودی تو شدم به هر کجا من
آی با من و با تو من همیشه
با  من شدی چون درخت و ریشه

ای کاپشینِ بیست سالۀ من
زیبای منی چو خالۀ من!
نازت بروم که گرم و نرمی
هم شیک و قشنگ و مثلِ چرمی!
بیست سال تو با منی عزیزم!
دایم به تنِ منی تمیزم!
ارجت ننهاده سر بزیرم!
باور بنما که ناگزیرم!

شیکی بخدا مُدِ زمانی
باشد که برای من بمانی!

گیلکی:
بیس ساله کی سرما می مرایی
هی کس نانه من دانم تو مایی!!!
هم مهمانی، هم عزا، عروسی
می مئنو تی مئن ننا سیوایی!!
فارسی
بیست سال است که سرما با من هستی
هیچکس نداند من می دانم تو ماهی
هم مهمانی، هم عزا،عروسی
بین من و تو نیست جدایی!

پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۳

زبان خارجی و شاهکارهایم! - گیل آوایی



فکر می کنم هیچ کسی بویژه ما ایرانیان نیست که خارج از کشور خاطره یا شاهکاری در رابطه با زبان نداشته باشد! من هم از این ماجرا جدا نیستم تا دلت بخواهد شاهکار کرده ام! شاهکاری که هنوز هم با یادآوری آن هم می خندم  هم اینکه چرایی اش را وا می مانم. راستش یکی از تبهایی که همیشه در جانم بوده یاد گیری زبان است. علاقه به زبان انگلیسی هم از زمانی شروع شد که اولین درس زبان انگلیسی را در کلاس اول دبیرستان تجربه کردم. و این تجربه هم برخورد بسیار تاثیر گذار دبیر بسیار خوبم آقای حریری بود و آن هم از وقتی شروع شد که اولین درس انگلیسی را در کلاس پس از تدریس آن، حفظی خواندم و تشویقهای دبیرم از آن پس، مرا براستی شیر کرد! آن شعری که حفظی خواندم فکر کنم این بود:
وان توو تای یور شوز*  one two tie your shoes
تری فور شات ده دور three four shut the door
فایو سیکس پیک آپ  ده استیکس five six pick up sticks
و الخ!
نمی دانم کسی یادش هست یا نه. به هر حال در دبیرستان امیرکبیر رشت یادم هست که سه دبیر زبان انگلیسی داشتیم، آقای بهزادی( با آن فولکس غورباغه ای اش!) و همین جناب حریری و دیگری که فراوان دوستش داشتم و یادش همیشه با من است، آقای اقتصادی بود. این آقای اقتصادی در مورد زبان انگلیسی خیلی به من پر و بال داد و من هم حسابی پرواز می کردم. برخوردش این جور بود که ورقه های امتحانی از مدارس دیگر را با خودش سر کلاس ما در دبیرستان امیرکبیر می آورد و مرا به پای تخته سیاه فرا می خواند و بخشهایی از گرامر یا درس مربوط به آن ساعت را برای کلاس شرح می دادم به نوعی کار او را می کردم و او خودش در حین تصحیح اوراق امتحانی، نیم نگاهی هم به کلاس و من داشت. همین برخوردها، انگلیسی را برای من  عزیز و دُردانه کرد!!!! زبانم طوری شده بود که جدای از شکار توریستها برای تمرین زبان، تدریس خصوصی هم می کردم و پولِ آن خوش به حالم می کرد!
یادم می آید  زمانی که ایران بودم، یعنی همان سالهای دبیرستان شاید!، می خواستم زبان آلمانی را هم یاد بگیرم اما وقتی کمی شروع به خواندن و یادگیری کردم، دیدم انگلیسی ام دارد خراب می شود!!!( ماجرای کلاغ و راه رفتن  کبک!!) به نفع انگلیسی، آلمانی را کنار گذاشتم و همینطور این زبان شد یار و غار من در خیلی از دوره های بعدی زندگی ام. اینها را که نوشتم پیش درآمدی ست تا دو خاطره از زبان در اروپای " من مرا قوربان" را بگویم.
تازه و برای اولین بار بود  از ایران جانم خارج شده و به اروپا آمده بودم. همه چیز آن برایم جالب و زیبا می نمود و خوش به حال هم! یکی از دوستان بهتر از جانم در بروکسل می خواست به من زبان فرانسه یاد دهد. چیزی بعنوان درس به من می داد و دستورات چگونه یادگیری و تمرین کردن هم. روزی، درس و تمرین را برداشته بودم و با تیپی بقول اینجایی ها "بیزنس کلاس!" رفته بودم پارکی نزدیک خانه دوستم در بروکسل و در هوای آزاد نشسته بودم و به جان درس و مشق زبان فرانسه افتادم! هوای افتابی و آسمان صاف و پارکی نیم وجبی اما آرام همه چیز را برای یک خوش به حالی آنچنانی آماده  کرده بود، سر به نوشته و جملات فرانسوی داشتم که یکی از راه رسید و کنارم نشست. یک "بونژوو یا بونژوق!!" گفت و من هم بال درآورده که می توانم به فرانسه جواب دهم یک "بونژوو" به اضافه یک موسیو( به عادت فرهنگی ما گیلکها!!) گفتم و سر به کار خودم داشتم که طرف شروع کرد به حرف زدن. من هم رو به او داشتم  و هر از گاهی نگاهی به کار خودم می انداختم. نمی دانم چقدر حرف زد ولی مدتی گذشته بود تا اینکه یک چیزی گفت و بعد هم نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. کمی مات و تعجب کرده به من خیره شد. فهمیدم که آخرین جمله ای که گفته باید چیزی از من پرسیده باشد و منتظر جواب است! هیچ هم نفهمیده بودم فقط از روی ادب به او نگاه می کردم و گوش می کردم! تا اینکه ناگزیر شدم چیزی بگویم. روی درس و مشقی که دوستِ  جان جانی ام به من داده بود، همان لحظه حفظ کرده گفتم:
ژوو نه پاقله پا فقانسه!Je ne parle pas français من فرانسه حرف نمی زنم!
طرف انگار فحش مادر خواهر شنیده باشد چنان خشمگینانه نگاهم کرد که شک کردم نکند این جمله ای که دوستم مشق داده یک فحشی چیزی بوده ولی هیچ کاری نمی توانستم بکنم! همانطور مثل ماست و صد البته طلبکارانه به او نگاه می کردم که بلند شد رفت!!!
این گذشت تا یک روز که در روتردام( هلند ) بودم. باز هم بقول اینجایی ها خیلی " بیزینس کلاس" پوشیده و شیک کرده، داشتم  کنار خیابان نگاه به اینجا و آنجا می کردم که یکی از راه رسید گفت:
هالو Hallo
من هم خیلی خوشرویانه گفتم:
های Hi
یارو شروع کرد به حرف زدن و میان حرف زدن دستش را گاهی به یک سمت خیابان تکان می داد گاهی به سمت دیگر و من هم هرچه سعی می کردم حتی یک کلمه از حرفهایش را نمی فهمیدم تا وقتی که صحبتش تمام شد، گفتم:
وات زخت اوو wat zegt u? شما چه میگید؟

این شاید تنها جمله ای بود که به هلندی بلد بودم! یارو دوباره شروع به حرف زدن کرد و همۀ آنچه را پیشتر گفته بود دوباره گفت با شرح و وصف بیشتر!. باز هم من هیچ نفهمیدم احساس کردم  گاو پیشم پروفسور است!!! مانده بودم چه کنم چه نکنم ناگزیر انگلیسی جان به دادم رسید گفتم:
ببخشید اقا ولی من هلندی بلد نیستم.  Excuse me sir,but I don't know Dutch

یارو طوری که میان آتش انداخته باشندش سرخ شد خشم تمام چهره اش را گرفت. مانده بود. کاملا درکش می کردم اگر فحشهای آنچنانی هم می داد حقم بود ولی چه کار می توانستم بکنم!؟ یارو دستانش را چنان از هم باز کرد که نگو!!! با صدای بلندی گفت:
Thank you very much!!!!

مانده بودم چه بگویم. همانطور که نگاهش می کردم گفتم:
You are very welcome!!!!!
.
* آنچه که از کتاب درسی سال اول دبیرستان( در زبان انگلیسی) یادم مانده  بخشی اش همان است  که در متن آوردم اما در اینترنت آواز کودکانه ای ست که متن چنین است:
 One, two, tie your shoe
Three, four, pick up the floor
Five, six, don't play tricks
Seven, eight, clean your plate
Nine, ten, start over again

که بود!؟ چه بود!؟ - داستان - گیل آوایی

نگاهش به لیوان آبجو بود و هزار خیال می شمرد. کسی غیر از  او در بار نبود. بارمن سر به کار خودش داشت. بطری های مشروب در قفسه پشت سرش صف کشیده، رویای شبانه را انتظار می کشیدند تا دستهای بارمن بسویشان دراز شود و مستی جانشان را در پیاله های نوش بادان خالی کند. فضای نیمه روشن بار  جان می داد برای نشستن و فکر کردن یا شاید انتظار هم.
دست به آبجو برد. جرعه ای نوشید. بی آنکه حواسش باشد لیوان آبجو را روی میز گذاشت. کفِ آبجو را از تارهای سیبیلش زدود. پیپ نیمه روشنش را دوباره گیراند. دودش را هوا داد. چیزی از پنجرۀ کنارش گذشت. شانه بالا انداخت. پُکِ دیگری به پیپش می زد که باز چیزی از کنار پنجره گذشت. چیزی که فکر کرد زاغ او را چوب می زند. به پنجره چشم دوخت. خبری نبود. همچون نگبهانی که چیزی کنجکاوی اش را چوب زده باشد و او را هوشیارتر کرده و به حالتی آماده باش در آورده باشد، به پنجره خیره شد. هر چه ماند خبری نشد. سمج و کنجکاو چشم از پنجره بر نگرفت. همه چیز یکنواخت و بی حرکت می نمود. نه کسی می گذشت، نه ماشینی می آمد یا می رفت، نه هایی بود نه هویی. یک زندگی مرده جریان داشت. بی حوصله پیپش را در زیرسیگاری گذاشت. لیوان آبجو را بلند کرد. جرعه ای نوشیده ننوشیده، دید چیزی از کنار پنجره گذاشت. بلند شد. با شتاب از بار بیرون آمد. به چپ به راست نگاه کرد. هیچ جنبده ای نبود. روبرویش فضایی از درختانی برگهاشان باخته،  تا آسمانِ دلگیر وُ پایین آمده قد کشیده بودند. نه پرنده ای می پرید، نه کسی از آن می گذشت. شانه بالا انداخت. بخودش گفت:>>> ادامه