سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۳

بی نام - گیل آوایی



نُتهای گمی بر انگشتان است!
آوازهایی به سکوت،
دل به خیال می برد
کرانه ای چشمان مات می نوازد
بالکشانِ پرنده ای
بازیدنِ عشق و آبی بی انتها، بی ابر!
آه
وسوسه ای نجوا وار بی تاب سرک می کشد!

پیاله ای
جاریِ خاموش می شمارد:
تیک
تاک
تیک
تاک

همین!

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۳

شبانه ها - گیل آوایی


زبانِ خامُشانۀ شب وُ بغضی به هر پیاله.
پنجره ای کز کرده نگاهِ مات می شمرَد
گاه سوسویی قطره چکان، روان
نقش می زند سایه روشنِ دو سوی!

سمفونی شب به راه
رگباری "آسمان به زمین دوختن" گذشته است!
ناودانی اگر می خواند هنوز
جاری چشمانِ بغض است
نُتهای گمی
که گاه به گاه می شنوی!،
همچون نفسهای آخری که هق هق رگبارانه ته کشیده باشد!

اینک
پیاله ای خالی
سبویی به شهادت

آه
یادها تمامی ندارند دوستِ من!


2
شب وُ آوازهای ما
سکوتِ شهرِ خاموشان شکستن!
آه
پنهانی
چاشنی فریاد است
دل به دریا زدن!

وقتی سکوت
رسم روزگار تحمیلی ست!
وهمِ تو وُ مترسکِ این سیاهی!
دوامِ روزمره گی ست!

می دانی!؟
فریاد
رمز گذرِ شبهای بی چشم و روست!
کودکانه های من
گواه من است
بارها پرده های وهم دریدن!

سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۳

تغزل از تو برآید، غزل بر از عسل است - گیل آوایی


سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۰ ژوئن ۲۰۱۴

تغزل از تو برآید، غزل بر از عسل است
قسم به حرمتِ لیلی، زتو غزل مثل است!

به حرف باشد اگر، ماجرا حکایت ماست
بنازم آن دمِ شیرین که حرفها عمل است

زشرفه های غزل جان من شگفتی نیست
تو دانی شاخ نبات شرحِ حافظ وُغزل است

بیا زحیرت  خود خوان غزل که دل تنگ است
بسان زخمۀ تاری مُغنّی در بغل است!

شبانِ غربت وُ خاموشی وُ گپِ بسیار
دریغ گر نسرایی چنین غمی به دل است!

نگاه کن که چه خون می رود زدیدۀ ما
تو گویی مام زمین زیرپایمان گسل است

ز های هوی جهان محرمی به دلها نیست
دلی به خون بنشیند که خالی از خلل است

پنج بیت از این غزل واکنشِ آنی به تک بیتی از خانم راحله یار    

آن قدر دل گرفته زنم از صدای خویش
از شرفه های پای غزل شوکه می شوم
10 جوئن 2014

راحله 
 است که در صفحۀ فیسبوکشان خواندم. در بازخوانی غزلم دو بیت دیگر به آن افزوده ام.

جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳

ناگزیری - گیل آوایی



سخت می شوی
سخت
سخت
سنگ حتی
اما ببین
ماندن گزیرِ تو شاید!،
کندن، ناگزیریِ سنگ است سختسرانه
سلانه سلانه غلتیدن
یا تاختِ بی کله، بی امان!
به تو نیست دوستِ من
این میانه کوه است و دشتی تا بی نهایت نگاهت!
کجای این میانه
مرزِ ماندن و کندن!،
بشورد یا بشوراند،
چه گزیری ات که ناگزیری ست
خواه ناخواه!
پس
دل به جاری پوم تاکِ رام و آرام
شمارش معکوسی ست!
سپس
بی
دل
به
خواه!
.
ناتمام

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۳

............. - گیل آوایی



آغوشگاهِ دلدادگیست کرانۀ چشمان مات
دریغ، سایه روشنِ ناروایی ست
آه که دورهای خیال
چه بیتاب می شمارد آرزوهای بر باد!

شقایق تاب می خورد،
حسرت حسرت که این خاک،
اسارت دیوانگان را بجان آمده است!

آتش آتش خشم
وای مشتافریادی اگر
مرگ یک بار
شیون هم.

همین!

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

نه چنانم که به یاد تو بمانم همه عمر - گیل آوایی



نه چنانم که به یاد تو بمانم همه عمر
نه کز اندوه تو آشفته بخوانم همه عمر

نه چنان لولیِ مستی که شبانگاهان مست
نقش روی تو به یپمانه نشانم همه عمر

عاشق عشقم وُ عشق است صفای دل وُ لیک
بی تو هم عشق بماند به زبانم همه عمر

به زمانی که ز ویرانی من حیرانی
خوش به ویرانه ام وُ گنجِ نهانم همه عمر

باده می داند از اندیشۀ شبها، بی خواب
سُکرِ میخانه ای، هم خانۀ آنم همه عمر

زآنچه نقش تو به دل مانده، نه ای، نه، تو نه ای!
حسِ مستانه چنان است چنانم همه عمر

عشق بازیچۀ بازارِ بده بستان نیست
تا چنین است، ندانی که چه سانم همه عمر

حالِ ویرانیِ ما بیرون از آن چون وُ چراست
وای از آن چون وُ چرا، خسته از آنم همه عمر

من بتِ خویش زتو ساخته ام، حیف! دریغ!
حسرتِ دلشدگی مانده به جانم همه عمر

ز گیل آوایی چنین حسِ غریبی پیداست
که چنان رفت وُ چنین بد به گمانم همه عمر

پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۳

شبانه - گیل آوایی

در سایه روشنِ نگاه،
پنجره ای خیال می برد.

ماه
وسوسه ای تا دورهای دشتِ کودکی
آواز می دهد.

پرنده ای هراسان
در انبوه سیاهی می گریزد.

برگها شاهدان بادند
بیداری خواب!

آه
مِۀ بر پیاله
رقص شراب می پاید
زخمه زخمه مست
کجا می کرشمَد خیال!؟

 2

می آیی وُ تاراج می کنی!
بر بالِ خواب و خیالِ من!
ویرانه ای ست
دل به نسیم خیالت!

فتحِ ویرانه چه سودت!؟
وقتی آوارِ این همه بردوش
انگشت نمایت می کند
ویرانه تر!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۳

در این زمانۀ غم کس دلش به یاری نیست - گیل آوایی



در این زمانۀ غم کس دلش به یاری نیست
کسی به همدلیِ یارِ بی قراری نیست

زمان، زمانۀ اندوه وُ سازِ ناسازی ست
کجا شود دل غمگین که غمگساری نیست

شبانه های دلم غمگنانه فریاد است
هوار ای دل غمگین که میگساری نیست

به کوی دلشدگان نعره های بیداد است
چنان که بهرِ دلی زخمه های تاری نیست

دگر کرشمۀ گل هم زباغ می ناید
عزای باغ که گل را برِ هَزاری نیست

دریغ باد بهاری کز این دیار گذشت
فسرده آهِ دل ما دگر بهاری نیست

دلم گرفته حریفا نفس نفس، دار است
در این دیار دلی را غمِ خُماری نیست

بیا وُ سینه دران ای دل از همه بیداد
که یاری کس ندهد یارِ بی قراری نیست

به گوشِ خلوتِ خود خوان هوارِ بغضِ خموش
شبانِ غم نشود سر گرت سحاری نیست
.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۳

من و قلمم - گیل آوایی

ما و روزگار ما - گیل آوایی

1

زنی در خیابان حراج می زند
کودکی مشتی خاک لقمه می کند
مردی سر در زباله چیزی می جوید
رهبری میلیارد میلیارد کش می رود بی کش دادن!
کشوری به موشکها وُ دارها هم
حلقه های طناب وُچارپایه ها
فاصلۀ بودن نبودن!
آه
بوتۀ نارنجی در گلدان خانه ام فکر مرا برده است!
آیا
سبز می شود!؟
.
2

فریادها
گم می شوند
هیاهوی این همه هرکه به خویش
ویرانه ها
گوشواره های خاکند گویی
آوار آوار ویرانه انسان
تنها آوارۀ ویرانه ها
گُرده ها
برای سواری
گرده ها
برای شانه خالی کردن!
و نگاهِ من اما
رفته است به آشیانۀ خالی بر درخت
وای زاغی چه شد!؟
.
3
 می ترسی!
می ترسی و ترس
ترس می زاید!
لب فرو بستن هم!

اما می دانی
شبانِ کوچه پس کوچه های کودکی
هراسِ تنها گذر کردن را
هماره فریاد کرده ام!
و گذشتم هم!

فریاد کن!
.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

منِ من - گیل آوایی

 

منِ من
گیل آوایی
28 آوریل 2009

چه می خواهد از جان من که دست از سر من بر نمی دارد! هرکاری می کنم باز دو قورت و نیمش باقیست. چنان ذره بینی، به همه چیز نگاه می کند که انگار در جهانِ به این گله گشادی آسمان سوراخ شده و من افتاده ام پایین که هر چیز را به رُخم می کشد.
به من چه که در افغانستان چوب آنجای یارو کرده اند که خواسته بود موسیقی گوش کند و یا آن دیگری را در پاکستان سر بریدند! چرا باید مو بر تن من راست شود که دارفور چنان جنایتهایی کرده اند که من از انسان بودن خودم شرم کنم! اصلا مگر میان نزدیک به شش میلیارد انسان فقط من ِ یک لا قبا باید هر روز و هر لحظه غذاب بکشم!
- چرا دست از سر من بر نمی دارد!؟
خواب و بیداری سراغ مرا می گیرد. اصلا هم نمی دانم از کجا پیدا می شود. نه خبر می کند، نه وقت می گیرد، نه قراری مداری!؟، هیچ چیز جلودارش نیست. همینجور مثل گاو سرش را می اندازد پایین و وارد می شود.
وقت و بی وقت هم ندارد. یک بار هم نشده که ملاحظه حال و روز آدم را بکند! بی وقفه مسلسل وار آدمی را به رگبار هزار مورد و پدیده و فاجعه و حادثه می بندد.
- به من چه!؟
- من که آزارم به یک حشره هم نمی رسد چرا باید بازخواست شوم!؟
- چرا همه را می گذارد راست می آید سراغ من!؟ کجای کارم من!؟
نه سر پیاز، نه تۀ پیازم. هیچ جای جهان گسترده ی اینهمه حادثه از آن من نیست. کاره ای نیستم. چه کاری دارد به من که سراغ من می آید و دم به ساعت چنان به پیچ و تاب دردناک می کشاندم که مثل سگ که از چیز خوردنش پشیمان می شود، از نفس کشیدنم پیشیمانم می کند.
به تنگ آمدم. جانم به لبم رسیده است. آخر تاوان چه را باید بدهم!؟ چه می خواهد!؟ من که نه اینجا آمدنم دستم بود نه از اینجا رفتنم! که اگر می بود و می توانستم خیلی وقت ها پیش ریق رحمت را سر کشیده بودم.
- آخر چه می خواهد از جان من!؟
فکرش را بکن! اختیار خودت را هم نداشته باشی که بخواهی یک دم هم که شده دور از این جهانی خودت باشی. حتی در خلوت ترین لحظات ِآدم هم،  سر و کله اش پیدا می شود. نهیب می زند. مثل یک پرده سینما باز می شود و روزگار بی همه چیز را به تماشا می گذارد!
تازه  هیچ گزینه ای هم برای آدم نمی گذارد. حتی اگر بخواهی از یکی اش بگذری و چشمت را ببندی، باز چندین و چند چیز دیگر در چنته دارد. انگار که خورجینی با خودش بکشاند و دم به ساعت سراغ آدم بیاید وُ به هر حال وُ هوا وُ درد بی درمانی که باشی، از خورجینش چیزی می کشد بیرون و خراب می کند هرچه و هر جا و هر حالی که باشی.
- آخر این که نشد کار!؟ 
- آخر شرم حضوری هم گفتند یا نه!؟
وقت شخصی و زندگی شخصی و لحظات شخصی و چه می دانم یکی از همین چیزهایی که هرکسی در هر جایی برای خودش دارد که مال خودش است، باید یک جایی و معنایی و دلیلی و اهمیتی داشته باشد! اما این چیزها اصلا حالی اش نیست! نیست که نیست!
از رختخواب بگیر تا رفتن به سر کار و از کار کردن بگیر حتی شاشیدن هم سراغ آدم می آید. هر چه سرش داد می زنم. بد و بیراه می گویم. خواهش می کنم، تمنا می کنم. شرح می دهم. از تحمل و ظرفیت و بجان آمدن می گویم اما انگار نه انگار! نرود میخ آهنین بر سنگ!
مثل این است که گوش شنوا که ندارد هیچ بلکه ذره ای هم اهمیت نمی دهد که بجان آمده ام!
آخر به من چه که غارت کرده اند. بیچاره کرده اند. هر قاتلی شده یک کاره و سرنوشت مملکت افتاده دستش. هم او قانون تعیین می کند، قانون تفسیر می کند، جرم را به دلبخواه و بتناسب زمان و منافعش تعریف می کند.
به من چه که دانشجو را لت و پار کرده اند! به من چه که دانشگاه ها پر شده از هرچی حزب اللهی مُنگول که صلاحیت اش نه استعداد و شعور و درسخوان بودنش که حماقت و سرسپردگیش هست! به من چه که معتاد اینقدر زیاد شده که هر خانواده ای زخم آن را بر پیکر خودش دارد. به من چه که دزد میلیاردی را مقام و پاداش می دهند اما بدبخت آفتابه دزد را دست می برند!
مگر من گفتم که حکومت عدل علی! مگر من گفتم که پیغمبر دست کارگر را بوسیده که اینها شلاقش می زنند، تاوانش را به هزار آه و زخم و درد بدهم که چه و چه و چه!
- بابا برو سراغ  همون جاکشها که اینهمه سر خدا هم کلاه گذاشته اند! چرا من!؟
- اما مگر تو کله اش فرو می رود!؟ نخیر!
اصلا گوشش بدهکار این حرفها نیست! از خانواده و دوست و آشنا بگیر تا از شهر و دیار و سرزمین پدری، از افریقا تا استرالیا از امریکای لاتین تا اروپای جاکشتر از همه جا!  از خاورمیانه تا خاور دور و نزدیک! هزار چیز با خودش دارد.
از اشک دخترک فلسطینی تا تکه تکه شدن کودک اسرائیلی از چهره های خون آشام آخوندی حزب الله تا کراواتی های با بمب و موشک و دمکراسی!
اینقدر از خورجینش بیرون می کشد که تا خلاصه جان بلبم نکند دست از سرم بر نمی دارد. همینکه کمی آرام می گیرم، دوباره شروع می کند. یکبار هم نشده است بگوید که چه از جان من می خواهد!؟
چه روزگاریست که نفس کشیدن ِ در آن اینهمه تاوان دارد!؟
خوب ماجرای ساده ای نیست. ساده که نیست هیچ خیلی هم پیچیده است. مخصوصا که یک قدم این ور ان ور کنی، چشم غره می رود و نهیبهای گوش خراشش شروع می شود که :
- هی! مواظب باش چکار می کنی!
- خوب به تو چه! 
از رو که نمی رود! سوژه تازه را زیر ذره بین می گذارد و روی پرده نگاه من نمایش می دهد. این همه سال هرچه خواست، کرد و به هزار آه و وای و های قبول کردم و هیچ نگفتم و بعد از اینهمه گردن گذاشتن دادم را در آورده است. می گوید:
- دیوانه شدی! روانی شدی! بیچاره خُل شدن یعنی همین! همین چرت و پرتهایی که می گی!
عجیب نیست!؟ اینکه از هر چیز و هر جا، بازخواستت کند!؟
کجای کارم!؟
کجای کاری!؟
دست بردار از این " از همه جا" مانده غریب"!
ناتمام

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۳

چه در نگاه تو داری که بی قرارِ تو ام - گیل آوایی



16اردیبهشت1393/ 6 مه 2014

چه در نگاه تو داری که بی قرارِ تو ام
چه کرده ای که چنین عاشقانه یارِ تو ام

ببین زچشم قشنگت چو باده می نوشم
هزار طرح قشنگی مرا که کارِ تو ام

به جانِ دلشده ام رقصِ شالیزارانی
نسیم مستِ بهاری مرا، کنار تو ام

تغزلی، غزلی، شورِ عشقی، زیبایی
شراره های دلی، مستِ آن شرارِ تو ام

غریب خاطره ام، غربتِ هَزارانم
هزار شوق دلی، عشوه ای، هَزار تو ام

چه کرده ای که هنوز هم اسیر دامم، وای!؟
چه بوده ای!؟ تو چه ای!؟ من چنین به کار تو ام!

دگر ز دوری ات ای شوق بودن، ای بی تا
قرار نیست مرا بین چنین هوار تو ام

به رقص باده نگاهِ تو می شود پیدا
خرامِ خلسۀ مستی، دریغ زارِ توام

به لب رسیده مرا جان کجا شدی، ای داد
ندانی غربتِ من، بی وفا، خُمارِ تو ام!

شبانِ منتظرم، همچو خاکِ من دوری
هوار زین همه غم، من در انتظارِ تو ام

چو باده وسوسه ای، حسِ مستیِ نابی
خروش خامُشِ شوقی، چه بی قرارِ تو ام!

برو که بی تو خزان رنگ شعرهای من است - گیل آوایی



سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۶ مه ۲۰۱۴

برو که بی تو خزان رنگ شعرهای من است.
هوای گفتنِ با تو شبانه های من است.

دگر به غربت وُ تنهایی ام شده عادت،
به باده بوسه زدن زخمه زخمه های من است.

گذشت عمر وُ چنان بود وُ این چنین آمد
چنین نمانَد وُ دانم که های های من است.

دلم گرفته از این روزگارِ بی همه چیز!،
چه گویمت که چه در سوزناله های من است.

خدای را شرری گر بیافکند ایام
به سوز و ساز دلِ من که خون بهای من است.

رفیقِ راه من این سوگهای تحمیلی،
چنان شده است که گویی ز آه های من است.

دگر به گریه وُ زاری نمی شود آرام،
دلی که مانده زسوگِ هزاره های من است.

ز راه کی رسد ای دل کجاست رهواری!؟
چه داری دیده به ره، زآنچه گریه های من است!

بیار همت جانانه ای تو ای همراه،
که مستیِ غزلم، سُکرِ خلسه های من است!
.

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

تصور کن - گیل آوایی



چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳- ۹ آوریل ۲۰۱۴

تصور کن
که بی تو زندگانی نیست
جهانی نیست

تصورکن
که بی تو مرگ تدریجی ست
آنی نیست

تصور کن
که بی تو عشق زندانی ست
عاشق سر به ویرانی ست

تصور کن
که بی تو مهربانی نیست
هوای دل جوانی نیست

تصور کن
که بی تو عاشقی جرم است
دل را دلستانی نیست

تصور کن دمی
آری
دریغ از من
دریغ از تو
دریغ از ما

تصور کن
جهان با فکرِ تو من ما دگرگون می شود
آری
تصورکن
که با تو زندگی عشق است
عشق است زندگی
جانم تصور کن.

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۳

ارسو، مجموعه ده داستان گیلکی با برگردان فارسی - گیل آوایی

یاداشتی بر مجموعه داستان گیلکی
" ارسو "
تا کنون در کنار دیگر کارهای فارسی و ترجمه هایم، مجموعه هایی از داستانها و چاردانه ها و غزلهای گیلکی را منتشر کرده ام. فهرست آن را در آخرِ این مجموعه نیز قرار داده ام.
ارسو به معنی اشک، نام تازه ترین مجموعه داستانهای گیلکی ام است که منتشر کرده ام. در این مجموعه ده داستان کوتاه و بلند را گرد آورده ام. همۀ آنها را هم به فارسی برگردانده ام تا اگر دوستان غیرگیلک زبانِ علاقمند به ادبیات بومی، خواستند، بتوانند از آن استفاده کنند.
بیشترِ این داستانها را بزبان گیلکی بازخوانی کرده و آنها را بصورت ویدئو کلیپهای جداگانه در یوتیوب منتشر نموده ام. برخی از داستانها برای نخستین بار در این مجموعه منتشر شده اند به این معنی که متن داستانها در هیچ جای دیگری انتشار نیافته است.
و اما چرایی نوشتنم به زبان گیلکی شاید این باشد که گاه، بویژه شعر، حال و هوایی به سراغم می آید که فقط به زبان مادری ام قابل بیانند! و اگر بگویم که همانند آن را از نگاه تصویرها و حتی معانی واژه ها و گفتمانها، بجز گیلکی نمی توانسته ام بیان کنم، پُر بیراه نگفته ام.
ازنگاه دیگر باز آفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلکی یکی از انگیزه های قوی در من بوده و هست هنوز که به گیلکی بنویسم. بسیاری از واژه ها و جمله پردازیها و مثلهای گیلکی به هر دلیل، فراموش شده یا دارند فراموش می شوند. حسی در من است که اگر گیلک به بازآفرینی و باشناساندن آنها نکوشد، هیچکس چنین نخواهد کرد. با چنین هدفی به سهم خود بعنوان سلولی از یپکر گیلامردان در این راه( هر چقدر هم ناچیز) گام برداشته و امیدوارم بتوانم باز در این راه بکوشم.
 نکته دیگری که دوست تر دارم بیان کنم این است که بسیارانی آگاهانه یا ناآگاهانه، گیلکی را در حد یک گویش، لهجه می دانند بی آنکه با ظرفیتها و ریشه ها و اصولا ساختار اصیل این زبان آشنا باشند یا در آن کند و کاوی کرده باشند. بیان برخی از واژه ها یا اشکال بیانی  فارسی در روزمره گیلکها به معنی " زبان " نبودنِ گیلکی نیست بلکه ناآگاهی یا حتی مسئولانه برخورد نکردن کسانی ست که به این زبان حرف می زنند.
اصولا لهجه یا گویش در یک زبان، زیرمجموعه همان زبان است که بلحاظ ساخت و پرداختِ جملات از قواعد دستوری همان زبان برخوردار است. به دیگر سخن زبان درختی ست که شاخه های آن را می توان لهجه یا گویشهای آن زبان دانست اما همه آنها به پیکر همان درخت متصلند. و با این نگاه بخوبی در می یابیم که گیلکی چنین پیوندی با فارسی یا زبان دیگری غیر از گیلکی ندارد و قواعد دستوری خودش را دارد و چه بسیارند افعال و واژه های گیلکی که اصلا ریشه در زبان فارسی ندارند. اگر چه زبان گیلکی در خودِ گیلان لهجه های مختلف دارد که بلحاظ بیان جملات و واژه ها متفاوتند ولی در قواعد دستوریِ زبان گیلکی مشترکند. مصداق همان درخت و شاخه ها که زبان گیلکی پیکر درخت و لهجه ها نیز شاخه های این درختند. 
مقایسه متون گیلکی و فارسی در این مجموعه شاید روشنایی بیشتری به آنچه که در بالا گفته ام، بیافکند. این اشاره را از آن جهت اینجا آورده ام که چرایی پرداختنم به زبان گیلکی و کارهایم به این زبان را گفته باشم.
هر چه هست تلاشی ست که بر آمده از عشقم به زبان مادری من و صد البته به زبان فارسی بعنوان زبان ملی من است.
همانطور که در بسیاری از کارهایم پیش از هرچیز تاکید کرده ام، زبان و ادبیات گیلکی رنگی از رنگین کمان ادبیات بومی میهنمان ایران است. خوشا شادابی و زیبایی رنگین کمان ادبیات بومی سرزمین مادری مان که در شاداب تر و زیباتر نمودن آن صمیمانه بکوشیم.

با مهر
گیل آوایی
19 فروردین 1393/8 آپریل 2014 

توجه: از دوستان، یاران و خوانندگان گرامی وبلاگم درخواست می شود در صورت تمایل و امکان، این کتاب را به دیگران معرفی کنید.

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

هم او که می گذرد زآتش، عاشقانه منم - گیل آوایی



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۲ - ۹ مارس ۲۰۱۴

هم او که می گذرد زآتش، عاشقانه منم
هم او که عاشقِ عشق است بی بهانه منم

زلالِ جانِ سبویم، به نغمه زخمۀ تار
نوای شورم وُ جانسوزِ دل شبانه منم

زدادِ من شکند شب سکوتِ هر بیداد
چو باده مستیِ مستانِ دلبرانه منم

خموشم ار نشود واژه از لبم جاری
بسان شب به سکوتِ غم آشیانه منم

بسان شالیِ سبزم نشسته بر پرِ باد
کرشمه شور بهاری زمین و دانه منم

هزار حرفم اگر گوش دل سپاری جان
نه هیچ پوچِ هیاهو، برون زمانه منم

چو خُم به خلوت خود نغمه می کنم آغاز
سکوتِ سُکرِ نهفته درون، خُمانه منم

شرارِ جانِ سبو می شوم اگر دانی
چو شوردشت، شر وُ شورِ هرترانه منم

زچشم دل بنگر دلبرانه دلشدنم
وگرنه حسرت هر واژه عاشقانه منم

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۲

کوچ - گیل آوایی

باز هم دیدن عکسی از منصور کوشان، یکی دیگر از پرکشیدنهای در کوچ و این غربت نمی دانم چرا!!!!، هزار فریاد در خاموشی ام هوار زد! هرچه خواستم از دستش در بروم نشد! و این شد حاصلش که با شما اینجا قسمت می کنم:
گیل آوایی
26 فوریه 2014

دل
از غربت می گیرد!
در غربت مردن!،
اما
حس غم انگیز دیگری ست،
سایه روشنِ هر حال و هوایت!
تاسیان های خاکت
همچون نُتِ آوازی ست نجوای بودن نبودنت!
پژواکِ کوچِ سالهای بی انتها،
آهِ فرو خوردۀ تُست
سیاه سیاه
خاکستری
خا
کس
تری
چیییییییییین
چرووووووووک
کابوس
خواب
خواب
کابوس
آینه هوار می زند
یک گام دیگر نزدیک شدن
نقطۀ پایانی برکوچ!
هیاهوی هرچه که باشد
چه حاصلت
وقتی نباشی
بودنت،
آه می شماری
آنگاه
که سمفونی خیال گوش دنیا کر می کند!
نبودنت اما اگر که هیاهویی!،
چه دیر
دیر
دیر
دست و پا می زند!
.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

آناهیتای عمودریا - گیل آوایی



دخترِ یکی از دوستانم مرا عمو دریا صدا می کرد و دلیلش هم این بود که وقتی پیشم می آمدند کنار دریا می رفتیم و همین دریا رفتنها و خاطره هایش، سبب شده بود که عمو دریا صدایم کند. و اما امروز یعنی شنبه 15 فوریه 2014 داشتم کاغذ ماغذهای انباشته شده را مرتب می کردم  به نوشته ای برخوردم که تاریخ 27 سپتامبر 2002 را داشت و گویا برای شادباش زادروز همین دختر دوستم نوشته بودم. یادم نیست فرستادم نفرستادم یا چه شد چه نشد! دوباره خواندنش برایم خیلی جالب بود! شاید برای شما هم خواندنش خالی از لطف نباشد!
آناهیتای عمودریا
عمو دریا می خواست زادروزِ آناهیتا رو شادباش بگه و دنبالِ آناهیتا می گشت. آخه آناهیتا خونه اش نبود. عمو دریا هر چه بیشتر می گشت، کمتر از آناهیتا نشونه ای می دید.
عمو دریا خسته شد. نشت. فکر کرد..... هی فکر کرد.......هی فکر کرد......... هی فکر کرد............... تا آخرش به این نتیجه رسید که براش نامه بنویسه بده دستِ مرغ دریایی تا واسه آناهیتا ببره ولی هر چه فکر کرد...... فکر کرد.......... فکر کرد چه بنویسه که خوش به حالِ آناهیتاش بشه، چیزی به فکرش نرسید و نتونست بنویسه.
نشست دوباره شروع کرد به فکر کردن! چشمهاشو بست و فکر کرد...فکر کرد...فکر کرد...اونقدر فکر کرد که دید داره توی هوا پرواز می کنه! نه مثه گنجیشکه یا کبوتره یا کلاغه! نه....نه....نه.... اگه گفتی مثه چی!؟
آره! مثه یه "پر"!
مثه یه پر شده بود که یه نسیمِ مهربون بدون اینکه شبنم از گلبرگهای گلای گلدون بریزه، رد شد و رسید به مبلی که  نشسته بود، اونو آروم از رو مبل بلند کرد، آروم آروم از اتاق بیرون برد. یواشکی پنجره که نیمه باز بود کنار زد و اونو از خونه بیرون برد.
نسیم که عمو دریا رو برده بود بیرون، خواست بده دستِ باد و واسه همین هم دنبال باد می گشت. این ور، اون ور رو نیگا کرد تا اینکه باد از دور پیداش شد. به نسیم رسید. نسیم به باد گفت:
-     بادِ خوب وُ مهربون! من نسیم هستم. دلم میخواد این پر رو ببرم یه جایی که بتونه یه هدیه واسه زادروز آناهیتاش پیدا کنه. اما من نسیم هستم و زورم نمی رسه! میشه تو این پر رو بگیری ببری یه جایی که بتونه هم هدیه ای که میخواد پیدا کنه، هم آناهیتاشو ببینه!؟
باد یه ذره ساکت شد. فکر کرد. .....فکر کرد. ......فکر کرد. .......فکر کرد...........تا اینکه حوصلۀ نسیم سر رفت و گفت:
-         چرا اینقدر فکر می کنی!؟ این که دیگه فکر کردن نداره!
باد به نسیم زل زد و گفت:
- هرچی رو که نمیشه همین جوری قبول کرد! آخه آدم باید جوابگو باشه! اول باید فکر کرد! خوب هم فکر کرد! بعد ...........
نسیم که داشت از دست باد عصبانی می شد، پرسید:
-         آخه این که دیگه چیزی نیست! فکر کردن واسه چی!؟
باد هم بادی به غبغب انداخت و مثل آموزگارِ سخت گیرِ مهربان گفت:
-         نه نسیم! این جور نیست! من از خورشید یاد گرفتم که پیش از هر کاری خوب فکر کنم! هر کاری! می فهمی!؟
نسیم که دیگه داشت شاخ در می آورد پرسید:
- از خورشید!؟ از خورشید دیگه چرا!؟
باد یه خنده ای کرد که نگو! گفت:
- خوب.....این تعجب نداره! چون خورشید اگه نباشه همه چی بهم می خوره!
نسیم پرسید:
خورشید و تو!؟
باد بلافاصله جواب داد:
- اه...........! تو نمی دونی وقتی که خورشید می خواد ابرها رو این ور اون ور ببره به من می گه این کار رو بکنم!؟ یا وقتی میخواد خاک رو جابجا کنه از من میخواد براش انجام بدم!؟ یا......
تا باد بخواد حرفاش رو ادامه بده، پرسید:
- ابرا رو واسه چی جابجا کنه؟ خاک رو دیگه چرا!؟
باد خندید و گفت:
- خاک رو این ور اون ور می کنه تا روش علف در بیاد، حیوونا بخورن بزرگ بشن. تا درختا سبز بشن. تا درختا میوه بدن. ابرا رو این ور اون ور می بره تا هر جا خشک میشه آب بده تا هیچی تشنه نمونه!
نسیم یه ذره فکر کرد بعد پرسید:
- خلاصه چی می کنی!؟ این پر رو می بری یا نه!؟ آخه خیلی دلش میخواد واسه آناهیتاش یه هدیه پیدا کنه!
باد گفت:
- اگه بذاری من فکر کنم میتونم به تو جواب بدم! ولی نمیذاری که!
نسیم گفت:
- چی چی رو نمیذارم! یه سوال کردم تو یه جوابایی میدی که............
باد گفت:
- من!؟
نسیم گفت:
- آره تو!
باد لبخندی زد و گفت:
- خوب عزیزم وقتی خورشید واسه یه کار این همه برنامه ریزی داره! من که بادم چه جوری نداشته باشم!؟
نسیم فکر کرد..... فکر کرد...... فکر کرد...... فکر کرد.......یهو داد زد:
- ها............فهمیدم! پس این پر رو به این دلیل نمی بری چون برنامه ریزی نکرده!؟
باد کمی تو فکر رفت و گفت:
- نه...........نه.....اصلن هم این جور نیست! من واسه اینکه خودم کارام رو رو به راه کنم باید فکر کنم. برنامه بریزم بعدش به تو بگم که این پر رو می برم یا نه!
نسیم و باد داشتند  همین جور چونه می زدند و نسیم بلند بلند داشت به باد می گفت که:
-         خورشید..........خاک.............ابر............اووووووه.........!؟
یهو پر، حوصله اش سر رفت و تا نسیم بخواد بیاد پر رو به باد بده، ابرِ سیاهی اومد و پر از ترس اینکه خیس نشه و نیافته روی زمین و همونجا نمونه و خیس بشه! برگشت پنجره رو نگاه کرد و یواشکی اومد تو خونه نشست روی مبل و شروع کرد به فکر کردن!
ناگهان عمو دریا یادش اومد که داشت دنبال آناهیتا می گشت و دلش می خواست زادروز آناهیتاش رو شادباش بگه ولی رفت توو فکرو خیال!
از این همه فکر و خیال در اومد و گفت بهتره واسه آناهیتاش یه نامه بنویسه و براش بگه که چی شد و چطور دنبال آناهیتاش می گشت! بعدش هم نامه اش رو مامانش واسه اش می خونه و آناهیتا راحت به خواب میره!
عمودریا نشست و فکر کرد............ فکر کرد.............فکر کرد.............. و باز هم فکر کرد تا اینکه رو کاغذ نوشت:
آناهیتا نبود با عمو دریاش....عمو دریا نبود با  آناهیتاش.........یکی اینجا یکی اونجا دو تا دور.......از این دوری شده دریا همه شور!
قصۀ ما بسر رسید! عمو دریا به آناهیتاش نرسید!


27 سپتامبر 2002
گیل آوایی